ال : اما هذا فتعم ، فنزل .
فاختلفت انا و هو ضربتين فاصاب الحجفه و اصب السيف راسى و ضربته ضربه فانكشفت رجليه . فقنله الله على يدى ....(310)
نبرد خبير 
قلاع خبير از پايگاههاى مهم يهود، در شبه جزيره عربستان بود.
يهوديان قلعه هاى خود را بر فراز كوهى ساخته بودند و گرداگردش را خندقى كشيده بودند و پلى متحرك بر آن خندق نصب كرده بودند كه به هنگام نياز برپا مى شد و هنگام خطر نفوذ دشمن برداشته مى شد.
پيامبر خدا(ص ) با ياران به سوى خيبر به راه افتادند تا قلاع آنها گشوده گردد و پايگاه دشمن فرو پاشد.(311)
مورخان ، شمار قلعه ها را تا ده قلعه ، كه هر يك به نامى خاص شهرت داشت ، برشمرده اند.
رسول خدا(ص ) پس از آنكه قلاع يهوديان را يكى پس از ديگرى به تصرف خود در آورد، اهلى قريه فدك ، كس نزد آن حضرت فرستادند و از او خواستند كه بر آن ان منت گذارد و به تبعيدشان بسنده كند و آنان رانكشد. حضرت پذيرفت . و چون لشكرى به سوى فدك نرفت ، خالصه رسول خدا گردند ساير مسلمانان در آن سهمى نداشتند. حضرت نيز فدك را به دخترش فاطمه بخشيد.(312)
فاتح خيبر 
1 برادر يهودا!(313) ما، در ركاب رسول خدا(ص ) بر خيبر شهر همكيشان تو كه مردانى از يهود و دلاورانى از قريش و ديگران را در خود جاى داده بود، يورش آورديم . دشمن كه سواره و پياده با ساز و برگ كامل مجهز بود به سان كوه در برابر ما ايستادگى كرد.
دشمن با افراد زيادى كه داشت در محكمترين جايگاه سنگر گرفته بود و هر يك از آن فرياد مى زد و از جمع ما مبارز مى طلبيد. هيچ يك از همراهان من به نبرد آنان نرفت جز اينكه از پاى درآمد.
تا اينكه شعله جنگ بالا گرفت ، و چشمها كاسه خون شد. هر كس به فكر نجات خود بود. همراهان من (كه از همه جا ماءيوس شده بودند) به يكديگر نگاه كردند و سپس متوجه من شدند و همه يك صدا گفتند: ابا الحسن ! برخيز.
پيامبر خدا(ص ) مرا بر پا داشت و (فرمان حمله بر سنگرهاى سترگ دشمن را صادر فرمود). من يكه و تنها بر انبوه دشمن تاختم ، با هر كس روبرو شدم او را كشتم ، همچون شيرى كه شكار خود را بدرد قهرمان ايشان را از دم درو كردم . با فشار ضربات پى در پى ، آنان را وادار ساختم تا درون شهر خود عقب نشينى كنند. آنگاه در قلعه آنان را با دست خود از جا كندم يك تنه داخل قلعه شدم . هر مردى كه خود را آشكار ساخت از پا در آوردم و هر زنى كه به چنگم افتاد اسيرش كردم ... تا آنكه به يارى خداوند متعال ، پيروز گشتم و بتنهايى ؛ بى آنكه همره و ياورى داشته باشم ، غايله جنگ را خاتمه دادم .
2 به خدا سوگند، كندن در خيبر و پرتاب آن تا مسافت چهل ذراعى ، به قدرت بشرى و توان جسمانى نبود. بلكه به تاءييد الهى و نيروى ملكوتى و جانى كه به نور پروردگارش روشن است ، صورت گرفت .
1 قال على (ع ): ... يا اخا اليهود فانا وردنا مع رسول الله (ص ) مدينه اصحابك خيبر على رجال من اليهود و فرسانها من قريش و غيرها فتلقونا بامثال الجبال من الخيل و الرجال و السلاح و هم فى امنع دار و اكثر عدد، كل ينادى و يدعو و يبادر الى القتال فلم يبرز اليهم من اصحالى احد الا قتلوه حتى اذا احمرت الحدق و دعيت الى النزال و اهمت كل امرى نفسه و التفت بعض اصحابى الى بعض و كل يقول : يا ابا الحسن ! انهض . فانهضى رسول الله (ص ) الى دارهم فلم يبرز الى منهم احد الا قتله و لايثبت لى فارس مدينتهم مسددا عليهم ، فاقتلعت باب حصنخم بيدى حتى دخلت عليهم مدينتهم وحدى ، اقتل من يظهر فيها من رجالها و اسبى من اجد من نسائها حتى افتتحتها وحدى و لم يكن لى فيها معاون لا الله وحده .(314)
2 ... و الله ما قلعت باب خيبر و رميت به خلف ظهرى اربعين ذراعا بقوه جسديه و لاحركه عذائيه ، لكنى ايدت بقوه ملكوتيه و نفس بنور ربها مضيئه .(315)
دوستى خدا و رسول (ص ) 
1 (فتح يكى از قلعه هاى خيبر دشوار شد. رسول خدا(ص ) به ترتيب ابوبكر و عمر را براى فتح آن فرستاد. اما فتح قلعه صورت نگرفت و هر بار پرچم اسلام شكست خورده بازگشت )(316) ... عمر شكست خود را به يارانش نسبت مى داد و آنها را ترسو مى خواند و ياران وى نيز او را ترسو مى خواندند.
رسول خدا(ص ) فرمود: فردا همين پرچم را به مردى خواهم سپرد كه خدا به دست وى فتح را به انجام رساند، او هرگز فرار نمى كند، مردى است كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش هم او را دوست مى دارند.
بامداد روز بعد فرمود: على را نزد من بخوانيد.
گفتند: او چندان به درد چشم مبتلا گشته است كه قادر نيست ديده بگشايد!
فرمود: على را نزد من آوريد. (به هر سختى بود مرا نزد وى بردند و من ) در برابر او ايستادم . سپس حضرت با آب دهان خود درد چشمم را معالجه كرد و اينچنين برايم دعا كرد: پروردگارا! (سوزش و سختى ) گرما و سرما را از او برطرف كن .
به بركت دعاى آن حضرت ، تا اين ساعت رنج گرما و سرما از من بريده شده است .
پرچم را به دست گرفتم و بر قلعه مستحكم يهود يورش بردم و خداى متعال آنان را شكست داد و فتح و پيروزى را با دست من نصيب مسلمين فرمود ....
2 در جنگ خيبر 25 جراحت برداشتم . با همان وضع نزد پيامبر خدا(ص ) آمدم . آن حضرت همين كه مرا به آن حال ديد، گريست . سپس مقدارى از اشك ديدگانش برگرفت و بر زخمهايم ماليد كه در جا آرام گرفت و از سوزش و درد راحت شدم .
1 قال على (ع ) يوم الشورى : نشدتكم بالله هل فيكم احد قال له رسول الله حين رجع عمر يجبن اصحابه و يجبنونه قد رد رايه رسول الله (ص ) منهزما فقال رسول الله .
لا عطين الرايه غدا رجلا ليس بفرار، يحبه الله و رسوله و يحب الله و رسوله لايرجع حتى يفتح الله عليه .
فلما اصبح قال : ادعوا لى عليا فقالوا يا رسول الله (ص ) هو رمد ما يطرف فقال : جيونى به فلما قمت بين يديه تفل فى عينى و قال : اللهم اذهب عنه احر و البرد فاذهب الله عنى الحر و البرد الى ساعتى هذه ، فاخذت الرايه و هزم الله المشركين و اظفرنى بهم ....(317)
2 جرحت فى خيبر خمسا و عشرين جراحه فجئت الى النبى فلما راى مابى بكى و اخذ من دموع عينيه ، فجهلها على الجراحات ، فاسترحت من ساعتى .(318)
قاتل مرحب  
مرحب (دلاور نامى يهود) به ميدان مبارزه آمد و شعر مى داد و اين رجز را مى خواند:
من آن كسى هستم كه مادرم او را مرحب ناميد؛
آماده كارزار و تكاورى آزموده كه گاه با نيزه مى جنگم و زمانى با شمشير.
من به مصاف او رفتم .
مرحبت به منظور حفاظت هر چه بيشتر خود، قطعه سنگى تراشيده و آن را به سر نهاده بود و از آن به جاى كلاه خود استفاده مى كرد چرا كه هيچ كلاه خودى نمى توانست سر بزرگ او را بپوشاند. من با ضربتى كه بر سر او فرود آوردم ، آن سنگ شكافته شد و تيغه شمشير بر فرق سرش اصابت كرد و او را به قتل رسانيد.
قال على (ع ): جا مرحب و هو يقول :
انا الذى سمتنى امى مرحب (319)
شاكى السلاح يطل مجرب
اطعن احيانا و حينا اضرب
فخرجت اليه فضربنى و ضربته و على راسه نقير من جبل لم يكن تصلح على رسه بيضه من عظم راسه ففلقت النقير و وصل السيف الى راسه فقتله .(320)
خاك زير پا 
روزى كه قلعه خيبر را فتح كردم و دروازه آن را گشودم ، رسول خدا(ص ) به من فرمود:
اگر خوف آن نبود كه گروهى از امت من ، مطلبى را كه مسيحيان درباره حضرت مسيح گفته اند، در