باره تو نيز بگويند، در حق تو مخنى مى گفتم كه از جايى عبور نمى كردى ، مگر اينكه خاك زير پاى تو را براى تبرك ب مى گرفتند و از باقيمانده آب وضو و طهارت استشفا مى نمودند.
اما براى تو همين افتخار بس ، كه تو از منى و من از توام تو ميراث بَر من هستى و من نيز از تو، ارث مى برم . مقام و منزلت تو نزد من همچون هارون نسبت به موسى است ، جز اينكه رشته نيوت پس از من بريده است . تو آن كسى هستى كه ديون مرا ادا خواهى كرد و بر سنت و شيوه من (با منافقان ) به پيكارپردازى و در روز واپسين از همگان به من نزديكتر خواهى بود.
قال على (ع ): قال لى رسول الله (ص ) يوم فتحت خيبر: لو لا ان تقول فيك طوائف من امتى ما قالت النصارى فى عيسى بن مريم ، لقلت اليوم فيك مقالا لاتمر على ملا من المسلمين لا اخذوا من تراب رجليك و فضل طهورك يستشفون به و لكن حسبك ان تكون منى و انا منك ترثنى و ارثك و انت منى بمنزله هارون و موسى الا انه لانبى بعدى ....(321)
آن روزها و اين روزها! 

در واقعه صلح حديبيّه كه مشركان ، از ورود رسول گرامى و همراهانش ‍ به شهر مكه جلوگيرى كردند و آنها را از (زيارت خانه خدا و) مسجد الحرام بازداشتند پيمان صلحى بين پيامبر خدا(ص ) و مشركان قريش منعقد گشت .
آن روز، من كاتب آن معاهده بودم ؛ در آنجا نوشتم :
... بار خدايا به نام تو آغاز مى كنيم . اين ، پيمان نامه اى است كه بين محمد فرستاده خدا و قريش بسته شده است .
نماينده قريش سهيل بن عمرو يه مخالفت برخاست و گفت :
اگر ما باور داشتيم كه محمد فرستاده خداست ، با شما نزاعى نداشتيم و از او اطاعت مى كرديم . رسول الله را از كنار نام او محو كن و بنويس : محمد بن عبدالله .
گفتم : على رغم ميل تو، به خدا سوگند كه محمد رسول و فرستاده خداست .
پيامبر خدا(ص ) فرمود:
على ! همان طور كه او مى گويد بنويس . براى تو نيز چنين روزى خواهد آمد.
(بنا بر نقلى (322) ديگر على عرض كرد):
اى فرستاده خدا! دستهاى من قدرت ندارند كه لفض نبوت و رسالت را از نام شما محو نمايند.
حضرت فرمودند:
پس دست مرا بر آن بگذار تا خود آن را محو نمايم . و من دست پيامبر را روى جمله رسول الله (ص ) گذاشتم و حضرت آن را محو كردند.
(پس از گذشت چند سال ، تاريخ تكرار شد) روزى كه قرار صلح را ميان خود و سپاه شام مى نوشتم ، چنين نوشتم :
به نام خداوند بخشنده مهربان ، اين قراردادى است ميان على بن ابى طالب امير مومنان و معاويه بن ابى سفيان ...
عمروعاص و معاويه به مخالفت برخاستند و گفتند:
اگر ما تو را امير مومنان مى دانستيم كه در سبز نبوديم ، نام خود و پدرت كافى است ، جمله امير المومنين را حذف كن .
آن روز به ياد سخن پيامبر افتادم و گفتار او را حق يافتم .
جالب است كه امروز معاويه به جايت مشركان قريش مى نشيند و على به جاى پيغمبر و عمروعاص به جاى سهيل بن عمرو و جمله اميرالمومنين به جاى رسول الله .
عن على قال : لما كان بوم اقضيه حين رد المشركون النبى و من معه و دافعوه عن المسجد ان يدخلوه ، هادنهم رسول الله (ص ) فكتبوا بينهم كتابا ... فكنت انا الذى كتب ، فكتبت باسمك اللهم ، هذا كتاب بين محمد رسول الله (ص ) و بين قريش فقال سهيل بن عمرو: لو اقررنا انك رسول الله (ص ) لم ننازعك احد. فقلت : بل هو رسول الله (ص ) و انفك راغم . فقال لى رسول الله (ص ) اكتب له ما اراد، ستعطى يا على ! بعدى مثلها.
فقال على : يا رسول الله (ص ) ان يدى لاتنطق بمحو اسمك من النبوه فاخذه رسول الله فمحاه . ثم قال اكتب هذا ما قاضى عليه محمد بن عبدالله .
فلما كتب الصلح بينى و بين اهل الشام ، كتبت بسم الله الرحمن الرحيم هذا كتاب بين على امير المومنين و بين معاويه بن ابى سفيان . فقال معاويه و عمرو بن العاص : لو علمنا انك اميرالمومنين لم ننازعك . فقلت اكتبوا ما رايتم . فعلمت ان قول رسول الله (ص ) حق قد جا.(323)
معجزه نبوى 
در حديبيّه چاهى بود كه به مرور زمان خشك و متروكه شده بود.
رسول خدا(ص ) تيرى از تركش خود بيرون آورد و آن را به برّا بن عازب داد و فرمود:
اين تير را ببر و در عمق آن چاه خشك شده بنشان .
پس از آنكه برّا آن تير را درون چاه نشاند، ناگهان ديديم كه دوازده چشمه آب از زير آن تير فوران كرد و بر زمين جارى شد.
قال على (ع ): و لقد كنا معه بالحديبيه و اذا ثم قلبى جافه فاخرج سهما من كنانته فناوله البرا بن عازب فقال : له اذهب بهذا السهم الى تلك القليب الجافه فاغرسه فيها. ففعل ذلك فتفجرت منه اثنتا عشره عينا من تحت السهم .(324)
معجزه اى ديگر 
هنگامى كه رسول خدا(ص ) به حديبيّه رسيدند و مكّيان ، او و همراهانش را به محاصره خود درآوردند، (چيزى كه در آن بيابان خشك و سوزان ، بيش از هر چيز ديگر آنان را آزار مى داد، مشكل تشنگى بود) شدت تشنگى به قدرى بود كه چارپايان را هم از پاى انداخته بود و ميزان تشنگى از پهلوها و تهيگاه به هم چسبده اسبان به روشنى محسوس بود.
همراهان رسول خدا(ص ) از بى آبى (و ناتوانى ) به آن حضرت شكوه بردند و از وى يارى خواستند.
پيامبر گرامى فرمودد تا مشك آبى كه ساخته يمن بود حاضر كردند. سپس ‍ دستهاى خود را درون آن فرو بردند كه ناگاه از ميان انگشتان او چشمه هاى آب فوران كرد (و بر زمين جارى شد) و بدين ترتيب همگان سيراب شدند و تمامى اسبها و استرها هم از آن آب نوشيدند و ظروف و مشكهايمان را نيز از آن آب ذخيره كرديم .
قال على (ع ): ... لما نزل الحديبيه و حاصره اهل مكه ... ان اصحابه شكوا اليه الظما و اصابهم ذلك حتى التفت خواصر الخيل فذكروا له ذلك فدبر كوه يانيه ثم نصب يده المباركه فيها فتفجرت من بين اصابعه عيون الما فصرنا و صدرت الخيل روا و ملانا كل مزاده و سقا.(325)
شتر آزاد 
شتر صالح با همه شگفتى و اهميتى كه داشته و قرآن هم از او ياد كرده است با جناب صالح سخن نگفت و بر نبوت و رسالت او شهادت نداد.
اما، ما خود شاهد بوديم كه در يكى از جنگها، شترى نزد پيامبر خدا آمد و صدايى از خود در آورد، سپس به قدرت خداى بزرگ به سخن در آمد و گفت :
اى فرستاده خدا! فلانى (صاحب شتر) تا توانسته از من باركشيده است و اكنون كه به سن كهولت و ناتوانى رسيده ام ، مى خواهد مرا نحر كند، و من از او به شما پناه آورده ام .
رسول خدا فردى را نزد صاحب شتر فرستاد و از او خواست تا حيوان را به وى هبه كند. آن مرد پذيرفت و حضرت شتر رها كرد و آزادش گذارد.
قال على (ع ): ... ان ناقه صالح لم تكلم صالحا و لم تناطقه و لم تشهد له بالنبوه و محمد بينما ننحن معه فى بفض غزاوته اذا هو ببعير قددنا ثم رعا فانطقه الله عزوجل فقال يا رسول الله (ص ) ان فلانا استعملنى حتى كبرت و يريد نحرى فاا استعيذ بك منه . فارسل رسول الله (ص ) الى صححبه فاستوهبته منه ، فوهبه له و خلاه .(326)
آزمون 
نبى اكرم سپاهى را بسيج كرد و به ناحيه اى گسيل داشت ، و شخصى را به فرماندهى آن برگزيد. به لشكريان نيز توصيه كرد تا سخن فرمانده خود را بشنوند و فرمانش را اطاعت كنند.
(با فاصله گرفتن سپاه از شهر) فرمانده خواست تا ميزان اطاعت و حرف شنوى سپاهيانش را بيازمايد. از اين رو آتش گران برافروخت و دستور داد تا همراهانش همگى داخل آتش شوند!
شنيدن اين دستور ش