ى ماه بود و سرپوش ‍ زمستانش آسمان مشرق و مغرب (جايى نداشت كه در آن بياسايد) ميوه و گياه او همان بود كه براى بهايم مى روييد. نه همسرى داشت كه او را فريفته سازد و نه فرزندى كه او را اندوهگين نمايد. نه اموالى انباشته بود كه او را از توجه به خدا باز دارد و نه حرصى كه وى را خوار و زبون سازد. پاهايش ‍ مركب راهوارش بود و دستهايش تنها خدمتگزارش ...
2 اگر بقا و خلود در دنيا براى كسى مقدور بود، و اگر فرار از چنگال مرگ براى بشرى امكان داشت ، بى شك قهرمان اين ميدان ، سليمان بن داود بود؛ كسى كه سلطنت و پادشاهى جن و انس را با مقام بلند نبوت جمع كرده بود و آن را تواءم و همراه داشت . اما هنگامى كه عمر او به پايان رسيد و بهره او در اين دنيا به انجام رسيد، تيرهاى مرگ از كمان نيستى و نابودى او را نشانه كردند و شهرها و خانه ها را از وجود او خالى نمودند و ديگران را به ميراث وى نشاندند.
قال على (ع ): ... لقد كان فى رسول الله (ص ) كاف لك فى الاسوه و دليل لك على ذم الدنيا و عيبها و كثره مخازيها و مساويها اذ قبضت عنه اطرافها و وطئت لغيره اكنافها و فطم عن رضاعها و زوى عن زخارفها و ان شئت ثنيت بموسى كليم الله حيث يقول : (رب انى لما انزلت الى من خير فقير) و الله ما ساله الا خبزا ياكله لانه كان ياكل بقله الارض و لقد كانت خضره البقل ترى من شفيف صفاق بطنه لهزاله و تشذب لحمه .
و ان شئت ثاثت بداود صاحب المزامير و قارى اهل الجنه فلقد كان يعمل سقائق الخوص بيده و يقول لجلسائه : ليكم يكفينى بيعها؟ و ياكل قرص ‍ الشعير من ثمنها.
ان شئت قلت فى عيسى بن مريم فلقد كان يتوسد الحجر و يلبس الخشن و ياكل الجشب . و كان ادامه الجوع و سراجه بالليل الفمر و ظلاله فى الشتا مشارق الارض مغاربها و فاكهته و ريحانه ما تنبت الارض للبهائم و لم تكن له زوجه تقتنه و لا ولد يحزنه و لامال يلفته و لا طمع يذله ، دابته رجلاه و خادمه يداه .(346)
2 ... فلو ان احدا يجد الى البقا سلما او الى دفع الموت سبيلا لكان ذلك سليمان بن داود الذى سخر له ملك الجن و الانس مع النبوه و عظيم الزلفه ، فلما استوفى طعمته و استكمل مدته دمته قسى الفنا بنبال الموت و اصبحت الديار منه خاليه و المساكن معطله و ورثها قوم اخرون ....(347)
ملاقات دوست  
چون خداوند متعال اراده فرمود كه ابراهيم را قبض روح كند، فرشته مرگ را به جانب او روانه كرد. ملك الموت بر ابراهيم وارد شد و سلام كرد. ابراهيم سلام او را پاسخ گفت و از او پرسيد: آيا براى قبض روحم آمده اى يا فقط براى اطلاع ؟
ملك الموت گفت : براى قبض روحت آمده ام .
ابراهيم (به لقب خليل الله و دوستى خدا شهرت داشت و همگان او را بدين صفت مى شناختند. ابراهيم از اين اشتهار بهره جست و در اين واپسين دقايق زندگى به طرز جالبى دوستى خود و خدا را بهانه كرد و آن را به رخ كشيد و) به ملك الموت گفت :
آيا تا به حال ديده شده است كه دوستى ، جان دوستش را بگيرد؟
فرشته مرگ از پاسخ ابراهيم درماند و سخن او را به ساحت كبرياى خدا انتقال داد. از مقام ربوبى ، پاسخ ابراهيم صادر گشت كه به ابراهيم بگو:
آيا تا به حال ديده اى كه دوستى از ملاقات دوستش خرسند نباشد؟ همانا دوست به ديدار دوستش مشتاق است .
عن اميرالمومنين قال : لما اراد الله - تبارك و تعالى - قبض روح ابراهيم اهبط اليه ملك الموت فقال : السلام عليك يا ابراهيم . قال : و عليك السلام يا ملك الموت ، اداع ام ناع ؟ بل داع يا ابراهيم فاجت . قال ابراهيم : فهل رايت خليلا يميت خليله ؟ فرجع ملك الموت حتى وقف بين يدى الله جل جلاله فقال : الهى قد سمعت ما قال خليلك ابراهيم ، فقال الله جل جلاله : يا ملك الموت ! اذهبت اليه و قل له : هل رايت حبيبا يكره لقا حبيبه ؛ ان الحبيب يحب لقا حبيبه .(348)
آمادگى 
فرشته مرگ بر داود نبى وارد شد. داود پرسيد: كه هستى ؟ پاسخ داد: من كسى هستم كه از پادشاهان هراسى به دل ندارد و قصرهاى سر به فلك كشيده آنان جلوگيرش نخواهد بود و رشوه هم نمى پذيرد.
داود گفت : پس تو بايد ملك الموت باشى كه براى گرفتن جانم آمده اى ؟ اما من هنوز آماده نيستم .
ملك الموت گفت : فلان كس كه همسايه ات بود و فلانى كه از بستگانت بود كجا هستند؟!
داود گفت : (مدتى است كه ) مرده اند.
ملك الموت گفت : آيا مرگ آنها براى توجه و آمادگى تو كافى نبود؟ (وقتى كه انسان مرگ ديگران را با چشم خود ببيند بايد بداند كه روز مرگ او هم در پيش است ).
قال على (ع ): ... ان ملك الموت دخل على داود النبى فقال : من انت . قال : من لايهاب الملوك و لاتمنع منه القصور و لا يقبل الرشى . قال : فاذن انت ملك الموت ، جئت و لم استعد بعد؟
فقال : فاين فلان جارك ؟ اين فالن نسيبك ؟
قال : ماتوا، قال : الم يكن لك فى هولاء عبره لتستعد؟!(349)
پيشنهاد شگفت  
موسى به همراه برادرش هارون به كاخ فرعون وارد شدند در حالى كه پيراهن پشمينه بر تن داشتند و عصايى چوبين در دست . با فرعون شرط كردند كه اگر دين موسى را بپذيرد و به آيين او بگرود، پادشاهى و بقاى عزت وى را تاءمين كنند.
فرعون (از پيشنهاد آنان شگفت زده شده و) به پيروان خود گفت : آيا شما از اينان دچار شگفتى نمى شويد كه ايمان آوردن مرا به دين خود، شرط باقى ماندن عزت و سلطنت من قرار مى دهند؟! در حالى كه هر دو در حالتى از فقر و خوارى هستند كه خود مشاهده مى كنيد! (اگر اين دو نفر راست مى گويند كه از جانب خدا آمده اند) پس چرا دستبندهايى از طلا به دستشان آويخته نشده است ؟!
اين سخن را به جهت بزرگ دانستن طلا و گرد آوردن آن و پست و حقير شمردن پشم و پوشيدن آن گفت .
قال على (ع ): ... لقد دخل موسى بن عمران و معه اخوه هارون على فرعون و عليهما مدارع الصوف و بايديهما العصى فشرطا له ان اسلم بقا ملكه و دوام عزه فقال : الا تعجبون من هذين يشرطان لى دوام العز و بقا الملك و هما بما ترون من حال الفقر و الذل ، فهلا القى عليهما اساور من ذهب ؟ اعظاما للذهب و جمعه و احتقارا للصوف و لبسه .(350)
عقل 
جبرئيل بر آدم فرود آمد و گفت : اى آدم ! به من فرمان داده اند كه از تو بخواهم يكى از سه چيز را برگزينى . پس تو يكى را برگزين و دو ديگر را رها كن .
آدم گفت : اى جبرئيل ! آن سه چيز كدامند؟
جبرئيل گفت : عقل و دين و حيا.
آدم گفت : من عقل و خرد را برگزيدم .
آنگه جبرئيل خطاب به حيا و دين گفت : دور شويد و آدم را به حال خود واگذاريد. آن دو گفتند: اى جبرئيل ما نمى توانيم از او دور شويم ؛ چون به ما دستور داده شده كه هر جا عقل باشد ما نيز همراه او باشيم .
جبرئيل گفت : پس به آنچه دستور داريد رفتار كنيد. اين بگفت و به آسمان پرواز كرد.
عن على قال : جبرئيل على آدم فقال : يا آدم انى امرت ان اخيرك واحده من ثلاث فاخترها و دع اثنتين . فقال له آدم يا جبرئيل و ما الثلاث ؟
فقال : العقل و الحيا و الدين .
فقال آدم : انى قد اخترت العقل . فقال جبرئيل للحيا و الدين انصرفا و دعاه فقال : يا جبرئيل ! انا امرنا ان نكون مع العقل حيث كان . قال : فشانكما و عرج .(351)
به ياد دوست  
در گذشته برادرى ايمانى و خدايى داشتم (352) آنچه او را در چشم من بزرگ مى نمود اين بود كه دنيا در چشم او كوچك ب