مام 7
الف ـ حل مشكلات عقيدتى
در دوران خـلفـا، هـرگـاه مـشـكـل عـقـيـدتى پيش مى آمد، اميرمؤ منان (ع ) به حلّ آن مى پرداخت و از تزلزل عقيده مردم جلوگيرى مى كرد. به عنوان نمونه ، يكى از دانشمندان يهود نزد ابى بكر آمد و گفت : شما خليفه پيامبر هستى ؟ ابوبكر جواب داد: بله . يهودى گفت : من در تورات خوانده ام كـه جـانـشـينان پيامبران از داناترين امت هايشان هستند. اگر تو جانشين پيامبرى به من خبر ده كه خدا كجاست آيا در آسمان است يا در زمين ؟ ابوبكر گفت : خدا در آسمان و بر روى (عرش ) اسـت . دانـشمند يهودى گفت : بنابر اين ، خدا در زمين نيست ! ابوبكر عصبانى شد و گفت : اينها حـرف هـاى بـى دينهاست ، از اينجا دور شو وگرنه تو را مى كشم . مرد يهودى در حالى كه از ايـن برخورد، شگفت زده بود، از نزد وى بيرون رفت . اميرمؤ منان (ع ) از قضيه اطلاع پيدا كرد و هنگامى كه يهودى را ديد، به او فرمود:
خداوند متعال مكان ها را آفريد و خود مكان خاصى ندارد و بالاتراز آن است كه مكان ها بتوانند او را فـرا گـيـرنـد. او در هـمه جا هست ، ولى هرگز با موجودى تماس و مجاورت ندارد، و بر همه چيز احاطه علمى دارد و چيزى از قلمرو تدبير او بيرون نيست .
امام (ع ) دليل هاى ديگرى نيز از تورات براى آن مرد يهودى آورد و وى را قانع ساخت . يهودى ، زبان به حقانيت آن حضرت گشود و با خوشحالى از خدمتش مرخص شد.(17)
همچنين پس از وفات رسول خدا(ص ) مردى يهودى نزد ابوبكر آمد و گفت : مى خواهم از تو سؤ ال هايى كنم كه جز پيامبر يا وصى و جانشين او، ديگرى جواب آنها را نمى داند. ابوبكر گفت : آنچه به نظرت آمده ، بپرس . يهودى گفت : مرا خبر بده از آنچه براى خدا نيست و از آنچه نزد وى نـيـسـت و آنـچـه را كـه خـدا نـمـى دانـد. ابـوبـكـر در جـواب مـانـد و گـفـت : ايـنـهـا سـؤ ال هاى كافران است . سپس تصميم گرفتند يهودى را آزار دهند.
(اِبـْنِ عَبّ اس ) گفت : شما با اين مرد به انصاف رفتار نمى كنيد، اگر جوابى داريد به او بدهيد وگرنه او را نزد على بن ابى طالب ببريد تا جوابش را بدهد، زيرا من از پيامبر(ص ) شـنـيـدم كـه در حق على (ع ) دعا مى كرد و مى فرمود: خدايا قلبش را هدايت كن و زبانش را گويا نما.
ابـوبكر به همراه جمعيتى كه نزد وى بودند، يهودى را نزد اميرمؤ منان (ع ) آوردند. آن حضرت پس از شنيدن سؤ ال هاى او فرمود:
امّا آنچه را خدا نمى داند، اين گفته شما يهوديان است كه (عُزَيْر)پسر خداست و خدا براى خود پـسـرى نـمـى دانـد و آنـچـه نـزد خـدا نـيـسـت ، آن ظـلم اسـت و آنچه براى خدا نيست ، شريك است .(18)

ب ـ مرجعيّت قضا
يكى ديگر از فعاليت هاى چشمگير اميرمؤ منان (ع ) در دوران خلفا، قضاوت هاى تحسين برانگيز آن حضرت بود. امام على (ع ) در اين رابطه نقشى تعيين كننده داشت ، به طورى كه عمر مى گفت : (اَللّهـم لا تـَبْقَنى لِمُعضَلَةِ لِيْسَ لَهَا ابْنُ اَبى طالِبٍ)؛(19) خدايا مرا با مشكلى كه على (ع ) آنجا نباشد، باقى مدار.
در اينجا به نمونه هايى از قضاوت هاى حضرت على (ع ) در زمان هر يك از خلفا اشاره مى كنيم .
1ـ قـضـاوت در زمـان خـلافـت ابـوبـكـر: مـردى را كـه شـراب خورده بود، نزد ابوبكر آوردند. ابـوبـكـر خـواسـت (حـدّ شـراب ) را بر وى جارى كند، امّا آن مرد ادعا كرد كه من از حرمت شراب آگـاهـى نـداشـتـم ، زيـرا در مـحـيـطـى پـرورش يـافـتـه ام كـه شـراب را حـلال مـى دانـنـد. ابـوبكر در رابطه با حكم اين مرد متحير ماند و نمى دانست چه كند. بعضى از حـاضـران بـه او اشـاره كـردنـد كـه از عـلى (ع ) سـؤ ال كند. فورى كسى را نزد آن حضرت فرستاد. امام در جواب فرمود:
دستور بده ، دو نفر از مسمانان مورد اعتماد اين مرد را در مجالس مهاجران و انصار بگردانند و از آنـها سؤ ال كنند كه آيا كسى آيه حرمت شراب را براى اين مرد خوانده يا او را از دستور پيامبر خدا در اين رابطه آگاه كرده است يا نه ، اگر دو نفر گواهى دادند كه بله ، حدّ را بر او جارى كن و گرنه وى را توبه بده و رها ساز.(20)
2ـ قـضـاوت در زمـان خـلافت عمر: در زمان خلافت عمر، زنى شش ماه پس از ازدواج ، فرزندى را بـه دنـيا آورد. بستگان وى او را متهم به زنا كرده و نزد عمر آوردند، عمر خواست او را سنگسار كند، امّا اميرمؤ منان وى را از اين كار بازداشت و فرمود: حدّ رَجْم بر اين زن نيست ، زيرا قرآن مى فرمايد: مدّت باردارى و شيرخوارگى سى ماه است ،(21) و در آيه ديگر مى فرمايد: مـادران بـايـد فـرزنـدان خـود را دو سـال كـامـل شـيـر دهـنـد(22) و بـا كـم كـردن دو سـال از مـجموع سى ماه ، شش ماه براى دوران باردارى مى ماند. بنابر اين ، زاييدن اين زن پس از شش ماه نمى تواند دليل گناهكارى وى باشد.(23)
3ـ قضاوت در زمان خلافت عثمان : مردى در زمان عثمان دو همسر داشت ، يكى از انصار و ديگرى از بنى هاشم . آن مرد، زن انصارى را طلاق داد و پس از مدتى خودش از دنيا رفت . زن انصارى ادعا كـرد كـه مـن در عـدّه (طـلاق ) هـسـتـم و از شوهر سابقم ارث مى برم (24) دعوا را پيش عثمان آوردند، ولى عثمان حكم مساءله را ندانست و آن را به حضرت على (ع ) ارجاع داد.
اميرمؤ منان (ع ) فرمود:
اين زن بايد قسم ياد كند كه بعد از طلاق ، سه مرتبه عادت ماهانه نديده است ، در اين صورت ارث مى برد.
آن زن كـه بـه دروغ چـنـيـن ادعـايـى كـرده بـود، از قـسـم خـوددارى كـرد ودعـوا خـاتـمـه يـافـت .(25)
ج ـ راهنمايى در امور سياسى و نظامى
امـيرمؤ منان (ع ) در زمان خلافت خلفا از هيچ گونه راهنمايى و اظهارنظر كه مصلحت اسلام در آن بـود، دريـغ نـداشـت . بـه عـنـوان نمونه پس از اين كه اهواز و مناطق اطراف آن توسط مسلمانان فتح شد، پادشاه ايران سپاهى مجهز در حدود صد و پنجاه هزار نفر روانه نهاوند كرد و درصدد بـود بـا مـسـلمـانان بجنگد. حاكم كوفه ، عمر را از قضيه باخبر كرد و آمادگى سپاه كوفه را براى جنگ با آنان اعلام نمود.
عمر پس از شنيدن اين خبر، سران اصحاب را جمع كرد و با آنان به مشورت پرداخت و گفت : من بـنـا دارم خـودم هـمـراه سـپـاه حركت كرده ، آنان را از نزديك فرماندهى كنم ، ديدگاه شما در اين بـاره چـيست ؟ ابتدا طلحة بن عبيداللّه برخاست و طى سخنانى عمر را به اين كار تشويق كرد و آمادگى مردم را براى همراهى با وى اعلام داشت . سپس عثمان گفت : به نظر من ، نه تنها خودت به همراه نيروهاى مكّه و مدينه در جبهه حاضر شو، بلكه به سپاه شام و يمن هم بنويس تا به لشكريان كوفه بپيوندند و اينك كه دشمن نيروهاى زيادى را وارد صحنه كرده ، تو هم با همه نيروهايت با آنان روبه رو شو و فرماندهى اين جبهه را به ديگرى واگذار مكن .
سـخـنـان ايـن دو نـفـر عـمـر را قـانـع نكرد و از ديگر اصحاب نيز نظر خواست . اميرمؤ منان (ع ) فرمود:
بـه نـظـر مـن فـراخـوانـدن سـپـاه شـام و يـمـن بـه هـيـچ وجـه كـار درسـتـى نـيـسـت ، زيـرا احتمال دارد با خالى شدن مرزهاى شام و يمن ، سپاهيان روم و حبشه از فرصت استفاده كرده و بر سرزمين مسلمانان بتازند. بيرون رفتن شما از مدينه هم صلاح نيست ، زيرا ممكن است دشمنانى از اطـراف س