ـر بـرآورده و مـشكلاتى فراهم كنند. تو خود در مدينه بمان و بگذار سپاه شام و يمن نـيز در مناطقشان مستقر باشند و تنها به سپاه بصره دستور بده سه قسمت شوند، قسمتى نظم داخـلى را بـه عـهـده بـگـيرند و قسمتى از مرزها حفاظت كنند و گروه ديگر به لشكريان كوفه بپيوندند. اگر فردا نيروهاى دشمن تو را در ميدان جنگ ديدند پيش ‍ خود اين چنين مى گويند: اين فرمانده كل عرب و ريشه و اساس آن است ، بايد تمام همّت و تلاش خود را به كار بريم تا او و سـپـاهـش را نـابـود كـنـيـم . بـنـابـر ايـن ، حـضـور تو در جبهه مايه جراءت دشمن است . اما از گـزارشـى كه درباره زيادى نفرات دشمن داده اند واهمه نداشته باش ، زيرا مى دانى كه ما در زمـان پـيـامـبـر(ص ) بـا اعـتـمـاد بـه زيـادى نـفـراتـمـان نـمـى جـنـگـيـديـم ، بـلكـه بـا توكل به خدا، نبرد مى كرديم .
عمر از اين پيشنهاد و اظهار نظر اميرمؤ منان خرسند شد و آن را پذيرفت .(26)
ابـوبـكـر نـيـز مـردد بـود كـه آيا با سپاهيان روم بجنگد يا نه ، اميرمؤ منان (ع ) او را به جنگ تشويق كرد و فرمود: (انْ فَعَلْتَ ظَفَرْتَ) اگر با آنان بجنگى ، پيروز خواهى شد. ابوبكر گـفـت : بشارت به پيروزى دادى و به دنبال فرمايش امام ، سپاه اسلام را متوجه روم كرد و به پيروزى هايى دست يافت .(27)
نـمـونـه ديگر: هنگامى كه مردم نزد آن حضرت رفته و از رفتار ناعادلانه عثمان شكايت كردند، امام پيش وى رفت و پس از ابلاغ مواضع مردم به ارشاد و راهنمايى او پرداخت و خطر اطرافيان فاسد را گوشزد كرده فرمود:
فـَلا تـَكـُونـَنَّ لِمـَروانَ سـَيِّقـَةً يـَسـُوقـُكَ حـَيـْثُ شـاءَ بـَعـْدَ جـَلالِ السِّنـِوتـَقـَضِّى الْعُمْرِ!!(28)
بـا ايـن پـيرى و گذشت عمر، آلت دست شخصى همچون (مروان حكم ) مباش كه تو را شتروار، هر كجا خواهد بكشاند.
د ـ تعيين مبداء تاريخ
عـمـر در سـال شـانـزده هـجـرى تـصـمـيـم گـرفت ، براى تاريخ مبدئى تعيين كند تا نامه ها و قـراردادهـا بـر اسـاس آن تـنـظـيـم شـود. وى ابـتدا روز تولد پيامبر(ص ) را مبداء قرار داد، اما نـظـرش بـرگشت و روز بعثت را انتخاب كرد،(29) ولى آن را هم نپسنديد و از مردم در ايـن رابـطـه نظر خواست . على (ع ) فرمود: (روزى را كه پيامبر(ص ) از مكه به مدينه هجرت كـرد و سـرزمـيـن شـرك را ترك گفت ، مبداء قرار بده (30) عمر ديدگاه آن حضرت را پـسـنديد و بدين صورت هجرت پيامبر(ص ) كه طليعه قدرت و حكومت مسلمانان بود، به عنوان تاريخ رسمى ، انتخاب شد.
احتجاج با ابوبكر
پـس از رحـلت پـيامبر اسلام (ص ) و پيش آمدن ماجراى سقيفه ، حكومت اسلامى از مسير خود منحرف گـرديـد و جـامـعـه اسـلامـى دچـار خـسـارت بزرگى شد. حضرت على (ع ) كه به دستور خدا و توسط پيامبر(ص )، به خلافت تعيين شده بود، بر اثر هواپرستى و جوسازى هاى مخالفان ، خانه نشين شد و در همان روزهاى اول ، انحراف از احكام و دستورات اسلام شروع گرديد.
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) بـراى حـفـظ اصـل اسـلام و جـلوگـيرى از سوء استفاده دشمن ، از حق خود چشم پـوشـيد، اما براى اتمام حجّت و بيان احكام اسلام و اين كه مبادا بعضى فكر كنند كه مخالفان حـضـرت در ادعـاهـا و تـبـليـغـات خـود، راسـت مـى گـويـنـد در مقابل هر يك از خلفا مواضع مشخصى گرفت . در بحث هاى گذشته مواضع عمومى آن حضرت را تا حدودى بررسى كرديم و اينك به بعضى از برخوردها و موضع گيرى ها
خاص ايشان ، در برابر هر يك از خلفا اشاره مى كنيم .
الف ـ در اصل مساءله خلافت
امـيـرمؤ منان و جمعى از بنى هاشم پس از ماجراى سقيفه به عنوان اعتراض ، از بيعت با ابوبكر خـوددارى كردند. دست اندركاران خلافت كه بيعت نكردن اين افراد را، مشكلى بر سر راه خود مى ديـدنـد بـه خـانـه حضرت على (ع ) ريخته و پس از اهانت به وى و همسرش ، او را به جبر به مسجد آورده و تهديد كردند كه با ابوبكر بيعت كند. اميرمؤ منان (ع ) از بيعت خوددارى كرد و با آنـان بـه مـنـاظـره پـرداخـت . وى بـا اسـتـدلال بـه نـزديـك بـودن خـود بـه رسول خدا و اطلاع وسيع نسبت به دستورات دين و دفاع از حريم مسلمانان و... شايستگى خود را بـراى خـلافـت اثبات كرد و دست اندركاران سقيفه را از ادامه راهى كه در پيش گرفته بودند، نهى نمود.(31)
هـمـچنين هنگامى كه ابوبكر نزد وى آمد و نسبت به خلافت ، اظهار بى رغبتى كرد و عذر آورد كه چون مردم با من بيعت كردند و پيامبر(ص ) فرموده : (خداوند امّت مرا بر اشتباه جمع نمى كند.) مـن خـلافـت را پـذيـرفـتـم و اگـر مـى دانـسـتـم كه حتى يك نفر از امّت ، با من مخالف است آن را قـبـول نـمـى كـردم ،(32) حـضرت در جواب او فرمود: (اگر تو نسبت به خلاف رغبت ندارى ، چرا آن را پذيرفتى ؟ و آيا من و افراد ديگرى كه با تو بيعت نكردند، جزو امّت هستيم يـا نـه ؟) ابـوبـكـر گـفـت : (بـلى جـزو امـتـيـد.) آن حـضرت فرمود: (اگر جزو امتيم ، ديگر اسـتـدلال بـه حـديـث پيامبر(ص ) كه خداوند امت مرا بر اشتباه جمع نمى كند، بى معناست ، زيرا هيچ يك از اصحاب در ايمان اين افراد و اين كه جزو امتند، حرفى ندارد.)
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) سـپس به ابوبكر فرمود: (آيا مى دانى چه كسى شايسته خلافت است ...)؟ ابـوبـكـر گـفـت : (كـسى كه وفادار و خيرخواه مسلمانان باشد و با كافران سازش نكند و به عدل و نيكى بر جامعه حكومت نمايد و نسبت به دنيا زهد بورزد و به قرآن و سنّت آگاه باشد و حق مظلوم را از ظالم بستاند.)
عـلى (ع ) دو شـرط سـابـقـه در ديـن و نـزديـكـى بـه رسـول خـدا را نيز بر آن شرايط اضافه كرد و فرمود: (اى ابوبكر، تو را به خدا سوگند آيـا ايـن شـرايـط در مـن هـسـت يـا در تو؟) ابوبكر جواب داد: در تو. اميرمؤ منان پس ‍ از اين كه فـضـيـلت هـا و سـوابـق خـود را بـه تـفـصـيل براى وى برشمرد، فرمود: (كسى كه داراى اين شـرايـط اسـت ، شـايـسـتـگى خلافت امّت را دارد، چه چيز تو را فريب داد تا به خدا و رسولش پـشـت پـا زده و خـلافـت را بـپـذيـرى ، در حـالى كـه مـى دانـى آنـچـه را اهل دين بدان احتياج دارند، فاقد هستى .)
ابوبكر سخنان امام را تصديق كرد و در حالى كه مى گريست ، يك روز مهلت خواست تا در اين بـاره فـكـر كـنـد. فـرداى آن روز تـصـمـيـم گـرفت ، خلافت را در انظار عمومى به اميرمؤ منان واگذار كند، اما (عمر) مانع شد و گفت : (على تو را سحر و جادو كرده است .)(33)
ب ـ در مساءله فدك
ابـوبـكـر پـس از استحكام پايه هاى حكومت خود، دستور غصب (فَدَكْ)(34)را صادر و كارگران فاطمه زهرا سلام اللّه عليها را از آنجا اخراج كرد.
دخـتـر پيامبر(ص ) با گروهى از زنان بنى هاشم ، به عنوان اعتراض نزد وى رفته و فرمود: (چـرا كـارگـران مـرا از فـدك اخـراج كـرده اى در حـالى كـه فـدك را پـدرم در حـال حـيات و به امر پروردگار به من بخشيده است .) ابوبكر گفت : آيا براى اثبات اين ادعا شـهـود و گـواهـانى دارى ؟ فاطمه زهرا(س ) اميرمؤ منان و (امّايمن ) را به عنوان شهود معرفى كـرد و آنـان شـهـادت دادنـد كـه پـيـامـبـر(ص ) فـدك را در زمـان حياتش به امر خدا، به فاطمه زهرا(س ) 