بخشيده است .
امـيـرمـؤ منان (ع ) پس از اقامه شهادت فرمود: (اى ابابكر تو بر خلاف حكم خدا در ميان ما حكم مى كنى .) ابوبكر گفت : نه . حضرت فرمود: (اگر چيزى در دست فردى از مسلمانان باشد و مـن ادعـاى مـالكـيـت آن را كـنـم ، از چـه كـسـى شـاهدى مى طلبى ؟ ابوبكر گفت : از تو. امام (ع ) فـرمـود: (پـس چـرا از فـاطـمـه ، نـسـبت به آنچه در دست اوست ، شاهد مى خواهى ، در حالى كه فاطمه (س ) در زمان حيات پيامبر(ص ) و بعد از آن مالك (فدك ) بوده است و از مدعيان مالكيت فدك مطالبه شهود نمى كنى ...؟)(35)
اعتراض در تعيين جانشين
(عـمـر) پس از رحلت رسول خدا(ص )، تلاش زيادى براى استحكام پايه هاى خلافت ابوبكر از خود نشان داد. ابوبكر نيز خدمت هاى عمر را جبران كرد. او در روزهاى آخر عمر خود با بعضى از هـمـفـكـرانـش هـمـچـون (عـبـدالرحـمـن بن عوف ) و عثمان بن عفّان ، مذاكراتى مخفيانه پيرامون جانشينى (عمر) به عمل آورد و سرانجام در بستر بيمارى عثمان را احضار كرد و گفت : بنويس ، ايـن عهدنامه ابوبكر بن ابى قحافه است به مسلمانان ...؛ سخن به اينجا كه رسيد ابوبكر از هـوش رفـت . عـثـمان كه خود از طرفداران (عمر) بود به گمان اين كه خليفه از دنيا رفته اسـت ، عـهدنامه را چنين تكميل كرد. و همانا من بعد از خودم (عمر بن خطّاب ) را خليفه شما قرار دادم و از هيچ خوبى در حق شما فروگذار نكردم . ابوبكر به هوش آمد و گفت : آنچه نوشته اى بـرايـم بـخـوان ، عـثمان تمام نوشته را خواند، ابوبكر پس از شنيدن آن گفت : درست نوشتى )(36)
ايـن اقـدام ابـوبـكـر مـورد اعـتـراض جـمعى از اصحاب از جمله اميرمؤ منان قرار گرفت . حضرت درباره آن فرمود:
جاى بسى شگفتى است كه ابوبكر در زمان حياتش از مردم مى خواست ، بيعت با او را فسخ كنند و مـى گفت : دست از بيعت با من برداريد، زيرا جايى كه على (ع ) هست ، من سزاوار خلافت نيستم ! امـا هـنـگـام مـرگ ، عـروس خلافت را براى ديگرى كابين بست و خلافت را براى (عمر) وصيت كرد.(37)
امام (ع ) و شوراى خلافت
شخصيت هايى كه از (عمر) در روزهاى آخر عمرش ، عيادت مى كردند، از او درخواست نمودند كه خليفه بعد از خود را تعيين كند. (عمر) ابتدا نپذيرفت و گفت : به خدا سوگند، بار خلافت را پـس از مـرگ بـه دوش ‍ نـخـواهـم گـرفـت . اما پس از درخواست هاى مكرر، شش نفر از بزرگان اصـحـاب يـعـنى ، (على بن ابى طالب )، (عثمان بن عفّان )، (طلحه )، (زبير)، (سعد بن وقّاص ) و (عبدالرحمن بن عوف ) را احضار كرد و به آنان گفت : (شما بزرگان اين امّتيد و خلافت آينده در بين شماست و تنها ترس من ، از اختلاف شما با همديگر است كه امكان دارد امّت را از هم بپاشد. مجلسى تشكيل دهيد و ظرف مدّت سه روز، يكى را از ميان خود انتخاب كنيد.
عـمـر پـس از ايـن دسـتـور (صـهيب ) و (ابى طلحه ) را خواست و به آنان گفت : با پنجاه نفر مسلح ، اين چند نفر را براى امر خلافت دعوت كنيد و بالاى سر آنان باشيد، اگر پنج نفر آنان بـه يـكـى راءى دادنـد و نـفر ششم مخالفت كرد، گردن او را بزنيد و همچنين اگر چهار نفر يك طـرف و دو نـفـر، طـرف ديـگـر بـودنـد، آن دو نـفـر را بـه قـتـل بـرسـانـيـد و اگـر سـه نفر آنان يكى و سه نفر ديگر، شخص ديگرى را انتخاب كردند، فـرزنـدم (عـبـداللّه ) قـضـاوت كـنـد و بـه نـفـع هر كدام حكم كرد، او مقدّم است و اگر قضاوت (عبداللّه ) را نپذيرفتيد، حق با آن دسته اى است كه (عبدالرحمن بن عوف ) در ميان آنان است و اگـر آن دسـتـه ، انـتـخـاب ايـن دسـتـه را نـپـذيـرفـتـنـد، آنـان را بـه قتل برسانيد.
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) پـس از شـنـيـدن سـخـنـان عـمـر، به عمق قضيه پى برد و در ملاقات خود با (عـبـداللّه بـن عـبـاس ) فـرمـود: (عـَدَلَتْ عـَنـّا) خلافت از خاندان ما بيرون رفت . (عبداللّه ) پـرسـيد: اين سخن را از كجا مى گويى ؟ حضرت فرمود: (از تركيب اين شورا و اين كه مرا در كـنـار (عـثـمـان ) قـرار دادنـد، چـرا كـه (سـعـد بـن ابـى وقـّاص ) هرگز با پسر عموى خود (عـبـدالرّحـمن بن عوف ) مخالفت نخواهد كرد و راءى اين دو نفر يكسان است و عبدالرحمن هم داماد عثمان است و همديگر را فراموش نمى كنند، يا (عبدالرحمن ) خلافت را به عثمان واگذار مى كند يا عثمان آن را به عبدالرحمن مى دهد.
جـلسـه شـورا، تشكيل شد. زبير و طلحه به نفع حضرت على (ع ) و عثمان كنار رفتند و همچنان كـه امـيـرمـؤ منان پيش بينى كرده بود، (سعد بن ابى وقّاص ) گفت : (عبدالرحمن ) هر كس را انتخاب كرد، من با او موافقم .
(عبدالرحمن ) پس از پاره اى مذاكره با ديگران ، مردم را در مسجد جمع كرد و رو به اميرمؤ منان نـمـوده ، گـفـت : (مـن خـلافـت را بـه تـو واگـذار مـى كـنـم ، بـه شـرط ايـن كـه عـلاوه بـر عـمـل به كتاب خدا و سنّت پيامبر(ص )، به سيره و روش ابوبكر و عمر نيز رفتار كنى و هيچ يك از بنى هاشم را هم بر كارها نگمارى !
على (ع ) در مقابل دو شرط اخير برآشفت و فرمود: (تو را چه رسد كه براى من تكليف معين كنى ؟ مـن وظـيـفـه ام تـلاش بـراى سـربـلنـدى امّت است و هر كس ، امين و شايسته باشد او را برمى گزينم ، خواه از بنى هاشم باشد يا از غير آن و من بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبر(ص ) و علم و دانش خودم عمل مى كنم ) عبدالرحمن روى اين دو شرط آخر پافشارى كرد و وقتى اميرمؤ منان (ع ) آنها را نپذيرفت ، خلافت را به (عثمان ) واگذار نمود.(38)
آنـچـه گـذشـت فـشـرده اى از جريان شوراى تعيين خليفه بود. در اينجا لازم است ديدگاه اميرمؤ منان (ع ) را نيز در مورد اين شورا يادآور شويم . حضرت على (ع ) گرچه از ابتدا مى دانست كه جـريـان شـورا يـك بـازى سياسى براى انحراف خلافت است ، ولى براى حفظ وحدت و مصالح ديـگـر در شـورا شـركت كرد و در بين مذاكرات و پس از آن ، ماهيت اين شورا را به خوبى روشن نمود.
حضرت على (ع ) پس از اين كه (عبدالرحمن بن عوف ) ايشان را به روش ابوبكر و عمر دعوت كـرد، فـرمـود: (بـا وجـود كـتاب خدا و سنّت پيامبر(ص )، احتياج به راه و روش ديگرى نيست و پـافـشـارى تـو روى ايـن شـرط، براى جلوگيرى از خلافت من است )(39) و در مورد ديگرى فرمود:
آن گـاه كـه عـمـر درگـذشـت ، خلافت را در گروهى قرار داد كه به گمان او من هم يكى از آنان بـودم . خـدايا از تو يارى مى جويم درباره اين شورا، در كدام زمان حقّانيت من مورد شك بود؟ آيا آن گاه كه با ابوبكر بودم ، كه اينها مرا (در اين شورا) همرديف اين افراد قرار دادند؟!
پس من ناچار با آنان موافقت كردم (و در شورا شركت جستم ) ولى عضوى از اعضاى آن ، [طلحه يا سـعـد] روى كـيـنـه اى كـه بـا مـن داشـت ، بـه ديـگـرى تـمـايـل پـيـدا كـرد و فـرد ديـگـر [عـبـدالرحـمـن ] بـه خـاطـر دامـادى عـثـمـان ، او را انـتـخـاب كرد.(40)
موضع اميرمؤ منان (ع ) در برابر عثمان
از آنـجـا كـه امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) در فـكـر پـايـدارى و بـقاء جامعه اسلامى به سر مى برد و از هـرگـونـه تـزلزلى در اركان آن به شدت نگران بود، هرگاه رفتارى ناعادلانه از عثمان مى ديـد، وى را نـصـيـحـت مـى كـرد. آن حضرت وقتى عثمان تصميم گرفت (عمار ياسر) صحاب