ى رسيد و خلافت اميرمؤ منان (ع ) با بيعت مردم قطعى گرديد. اولين اقدام سياسى آن حضرت بركنار ساختن عاملان نالايق عثمان بود. اين زمان بود كه طلحه و زبير احساس كردند موقع گرفتن امتياز فرارسيده است . بدين منظور به اتفاق نزد آن حضرت آمـده ، تـقـاضـاهـايـشـان را مـطـرح كـردنـد كـه عـبـارت بـود از: ريـاسـت و سـهـم ويـژه از امـوال بـيـت المال . درست همان چيزهايى كه باعث نارضايتى مردم از حكومت عثمان و شورش عليه وى شـده بـود. آنـان بـه اميرمؤ منان (ع ) اظهار داشتند كه در دوره حكومت خلفاى پيشين مورد ستم واقـع شـده اند و اينك زمان آن رسيده است كه به حق خويش برسند. حضرت على (ع ) با آنان از در مـلاطـفـت و مـلايمت درآمد و از آنها خواست كه در امر حكومت وى را يارى دهند و بازوى آن حضرت بـاشـنـد،(56) ولى آنـان بـه ايـن انـدازه قـانـع نـبـودند و از آن حضرت امتياز و حقى فزونتر از ديگران براى خود خواستار بودند.
طـبـيعى بود كه خواسته هاى نابحق آنان مورد پذيرش حضرت على (ع ) قرار نگيرد؛ از اين رو حـضـرت بـا دلايـل فـراوان ، نـامـشـروع بـودن خـواسـتـه هـاى آنـان را بـه آن دو گـوشـزد كرد.(57)
آرى طـلحـه و زبـير به حكومت و فرمانروايى به ديده يك طعمه مى نگريستند؛ همان تفكرى كه امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) اشـعث بن قيس را از آن برحذر داشت كه مبادا به حكومت به چشم طعمه و لقمه چـرب بـنـگـرد، بـلكـه بـايـد آن را امـانـت الهـى بـدانـد كـه دربـاره آن در مـقـابـل مـقـام بـالاتـر از خـود مـسـؤ ول اسـت و بـايـد از سـتـم بـر مـردم و اسـتـبـداد راءى بپرهيزد.(58)
بهانه جويى و پيمان شكنى
يـك نقل تاريخى بيانگر آن است كه طلحه و زبير در اولين روز بيعت با على (ع ) به خانه آن حـضرت آمدند و خواستار قصاص قاتلان عثمان شدند. حضرتش به آنان گوشزد كرد كه اينك زمان براى چنين كارى مناسب نيست و بايد منتظر فرارسيدن وقت مناسب بود. در همين نشست ، طلحه خـواسـتار حكومت بصره و زبير طالب حكومت كوفه شد و حضرت فرمود: باشد تا در اين باره بينديشم .(59)
از ايـن بـرخورد طلحه و زبير به خوبى و روشنى مى توان دريافت كه آنان درواقع خواستار قـصـاص قـاتـلان عـثـمـان نـبـودنـد و اگـر هـم بـودنـد بـر ايـشـان در درجـه اول اهـمـيـت قرار نداشت ، بلكه با طرح اين موضوع به طور ضمنى اشاره كردند كه اگر به خـواسـتـه هـايـشـان پـاسـخ مثبت داده نشود، جريان قتل عثمان را عليه آن حضرت عَلَم خواهند كرد. وگـرنـه چـنـانـچـه واقـعـا خواستار خونخواهى عثمان مى بودند، بايد تا رسيدن به نتيجه در مدينه مى ماندند نه آن كه تقاضاى حكومت بصره و كوفه را مطرح كنند.
يـك احـتـمـال بـسـيـار قـوى تـر ايـن اسـت كـه چـنـان كـه گـفـتـيـم ، طـلحـه و زبـيـر در قـتـل عـثمان دست داشتند. اينان از آن رو قصاص قاتلان عثمان را مطرح كردند كه خود را تبرئه كـنـنـد و عـدم دخـالت خـودشـان را ثـابت كنند وگرنه چنان كه از اين پس خواهيم گفت ، طلحه در مـاجـراى قـتـل عـثـمـان خـود را گـنـاهـكـار مـى دانـسـت و شـركـت خـود در جـنـگ جمل را به منزله توبه تلقى مى كرد.
بـه هـر حـال ، عـايـشـه و تـعـداد زيادى از بنى اميه كه در دستگاه عثمان جزو مقرّبان بودند از تـرس آن كـه اموال به غارت برده ، از آنها بازپس گرفته شود، پس از پيروزى انقلاب به نـقـاط گـونـاگـون و از جـمـله شـهـر مـكـه گـريـخـتـنـد.(60) احـتـمـال بـسـيـار قـوى مـى رود كـه آنـهـا مـكـه را بـه ايـن دليـل انـتـخـاب كـردنـد كه حرم امن الهى بود و تا زمان جمع آورى نيروى كافى در امان بودند. طـلحـه و زبـيـر نـيـز بـه فـراريـان پـيـوسـتـنـد و حـزب نـاكـثـيـن كامل شد و مقدمات جنگ جمل فراهم گرديد.
حـال در ايـنـجـا اين سؤ ال پيش مى آيد كه طلحه و زبير با آن سوابق درخشانى كه داشتند، به چه علت در مقام مخالفت با اميرمؤ منان (ع ) برآمدند؟ پاسخ آن بسيار روشن است : دنيادوستى و حـب ريـاسـت . روزگـار عـوض ‍ شـده بـود. و طـلحـه و زبـيـر ديـگـر آن چـهـره هـاى سابق دوران پـيـامـبـر(ص ) نـبـودنـد. آن دو ايـنـك بـه مـالكـان ثـروتـمـنـدى تـبـديـل شـده بـودنـد كـه جز حكومت و رياست عطش آنها را فرو نمى نشاند. آنان به گونه اى تـغـيير كرده بودند كه تحمل بازگرداندن اوضاع به زمان پيامبر(ص ) به دست حضرت على (ع ) را نـداشـتـنـد،(61) امـا اقـبـال بـا آنـهـا يـار نـبـود. آنـان نـزد شـخـصى به طلب مـال و ريـاسـت رفـتـه بودند كه به فرموده خودش افسار دنيا را به گردنش آويخته و رهايش سـاخـتـه بـود و حـكـومـت را جـز بـراى اجراى عدالت و گرفتن ، حق مظلوم از ظالم و برپا داشتن بـيـرق ديـن نمى خواست و دنيا نزدش به اندازه عطسه بزى ارزش نداشت .(62) آنان نـزد كـسـى رفـتـنـد كـه وقـتـى بـه او پـيـشنهاد شد كه طلحه را به يمن و زبير را به كوفه بـفرستد و معاويه را در حكومتش ‍ بر شام ابقا كند و زمانى كه بر اوضاع مسلط شد تكليف آنها را روشن سازد، فرمود: من در كار دين خود سستى نمى ورزم و پستى و دنائت را در كار خويش راه نمى دهم .(63)
يك انگيزه ديگر
مـيـان گـفـتـه هـاى طلحه در جريان جنگ جمل نكاتى ديده مى شود كه با توجه به آنها مى توان حـدس زد كـه عـلاوه بـر انـگـيـزه هـايـى كـه يـاد كـرديـم ، دسـت كـم بـراى طـلحـه دليـل ديـگرى هم براى جنگ با حضرت على (ع ) وجود داشت ؛ بدين صورت كه طلحه در جريان قتل عثمان مقصر بود و از اين كار به هيچ صورتى جلوگيرى نكرد و حتى با انقلابيون همدست نيز بود. تاءييد اين حقيقت ، رفتار مروان حكم با طلحه بود. مى دانيم كه با آن كه مروان حكم و طلحه در يك جبهه بودند. مروان از يك فرصت استفاده كرد و نيزه اى به طلحه زد كه بر اثر آن مرد؛ چنان كه عبدالملك مروان گفته است كه اگر پدرم ، يعنى مروان ، نگفته بود كه طلحه را او كـشـتـه اسـت هـمـه اولاد طـلحـه را بـه خـونـخـواهـى عـثـمـان مـى كـشـتـم . وقـتـى طـلحـه در حال جان دادن بود، مى گفت : بارخدايا حق عثمان را از من بگير تا راضى شود.(64)
آرى كسانى كه خود در كشتن عثمان دست داشتند، قتل او را بهانه مخالفت با على (ع ) قرار دادند، و عـليـه آن حـضـرت بـه جـنـگ پـرداخـتند، اما اينها همه بهانه اى بيش نبود. آنان خواستار مقام و مال بودند، اما وقتى ديدند با رفتار على (ع )، بدون در نظر گرفتن حق و داشتن صلاحيت ، به تـعـبـير خودشان به اندازه كوشيدن سگ هم چيزى به آنها نخواهد رسيد، از در مخالفت و پيمان شـكـنـى درآمـدنـد و عـلى (ع ) نـيـز از صـحـبـت و هـمـنـشـيـنـى بـا آنـان خـوددارى ورزيـد بـه قول حافظ:
پير پيمانه كش من كه روانش خوش باد
گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنانفصل دوم : فرجام كار ناكثين (نبرد جمل )

اشـغـال بـصـره بـه وسيله (ناكثين )، براى حكومت اميرمؤ منان (ع ) تهديدى جدّى به شمار مى رفت ، به ويژه آن كه معاويه نيز در شام اعلام استقلال كرده داعيه خلافت داشت ؛ روشن است كه شـورش داخلى و تهاجم خارجى به آسانى مى توانست ، به حكومت حضرت على (ع ) پايان 