هد. امـا درايـت و هـوشـيـارى آن حـضـرت تـوطـئه دشمنان را خنثى ساخت . او كه سياستمدارى آزموده و فرماندهى با تجربه بود، از جنگ با معاويه
ـ كه در تدارك آن بود ـ چشم پوشيد و به از ميان برداشتن ناكثين اقدام كرد.
حركت امام 7 به سوى بصره
اميرمؤ منان (ع ) پس از آن كه عزم خويش را براى جنگ با ناكثين جزم كرد. فرمان داد مسلمانان در مـسـجـد گـرد آيند. در اين اجتماع حضرت اوضاع سياسى ـ اجتماعى را براى مردم تشريح و اراده خود را مبنى بر سركوب مخالفان و عدم تسليم در برابر خواسته هاى نامشروعشان اعلام كرد. بخشى از گفتار حضرت در آن جمع چنين است :
اى مردم ! عايشه به سوى بصره رفته ، طلحه و زبير نيز همراه اويند.
هر يك از اين دو نفر عقيده دارند كه خلافت حق اوست ، نه ديگرى ، اما طلحه پسرعموى عايشه است ، و زبـيـر دامـاد او (و عـايـشـه به نفع آنها تلاش مى كند) به خدا قسم اگر آن دو به هدف خود بـرسـنـد ـ كـه هـرگـز نـخواهند رسيد ـ پس از نزاع سختى كه ميان آن دو به وجود مى آيد يكى گـردن ديـگـرى را خـواهـد زد. و بـه خدا سوگند صاحب شتر سرخ راهى طى نمى كند و گرهى نمى گشايد، مگر در راه معصيت و خشم خدا تا آن كه خود و همراهانش را به مهلكه وارد كند.
بـه خـدا سـوگـند! سرانجام يك سوم آنان كشته مى شوند، يك سوم آنان فرار كرده و يك سوم ديگر توبه مى كنند. عايشه همان زنى است كه سگ هاى (حواءب ) بر او پارس كردند. طلحه و زبـيـر نيز مى دانند كه به خطا مى روند و چه بسا عالمى كه جهلش او را مى كشد، بدون اين كه از علمش نفعى ببرد.
مرا با قريش چه كار! به خدا سوگند در حال كفرشان آنان را كشتم . اكنون نيز كه فريب هواى نفس و شيطان را خورده اند، آنان را مى كشم .(65)
امـام (ع ) پـس از انـجـام تـبـليـغ ‌هـاى لازم ، و آمـاده سـاخـتـن سـپـاه ، سهل بن حنيف
را در مـديـنه جانشين خود گردانيد و با سپاهى بيش از هفتصد نفر مدينه را به سوى عراق ترك گفت .
توقف در ربذه
از آنـجا كه اين شمار جنگجو براى رويارويى با ناكثين كافى نبود، حضرت على (ع ) در محلى به نام (ربذه ) توقف كرد، تا نيروى كافى فراهم آيد.
عثمان بن حنيف ـ فرماندار امير مؤ منان در بصره ـ، پس از رهايى از دست دشمنان ، خود را به امام (ع ) رسـانـد و از سـتـمـى كـه بر او روا داشته و شكنجه هايى كه داده بودند، اظهار ناراحتى و شكايت كرد، به ويژه از اين كه ريش او را تراشيده بودند (و به نقلى موهاى صورتش را كنده بودند)، بسيار پريشان خاطر بود. حضرت على (ع ) او را به صبر دعوت كرد و برايش دعاى خير نمود.(66)
هـمـچـنـيـن امـيرمؤ منان (ع ) هاشم مرقال را با نامه اى نزد استاندار كوفه ، ابوموسى اشعرى ، فرستاد و از او درخواست كمك كرده اما ابوموسى به هاشم روى خوش نشان نداد و كوفيان را از پيوستن به سپاه على (ع ) برحذر داشت . او به طور رسمى اعلام كرد: اگر بنابر جنگ باشد، نخست بايد با قاتلان عثمان بجنگيم ، آن گاه به ديگران بپردازيم .(67)
ولى كوفه جايى نبود كه امام (ع ) از آن چشم بپوشد. از اين رو فرزندش ، امام حسن (ع ) و عمار يـاسـر را مـاءمـور سـاخـت تـا بـه كـوفـه بـرونـد و مردم را از اوضاع آگاه سازند. همچنين حكم عـزل ابـومـوسـى را نـيـز صـادر كـرد. امـام حسن (ع ) و عمار ياسر و نيز مالك اشتر به كوفه رفـتند و با قرائت نامه امام (ع ) در ميان مردم آنان را به يارى وى فراخواندند. مردم نيز مراتب پـشـتـيـبـانى و آمادگى خود را براى جانبازى در راه اميرمؤ منان (ع ) اعلام كردند؛ و امام حسن (ع ) پس از بركنار ساختن ابوموسى ، (قرظة بن كعب ) را به جاى وى نصب كرد.
تـبـليـغـات روشـنـگـرانـه فـرسـتـادگـان امـام در كـوفـه نـتـايـج بـسـيـار رضايت بخشى به دنـبـال داشـت ، از آن جـمـله تعداد هفت هزار تن آمادگى خود را براى جنگ در ركاب اميرمؤ منان اعلام كـردنـد و در (ذى قـار) بـه آن حـضـرت پـيـوسـتـنـد. امـام (ع ) نـيز از اين موفقيت امام حسن (ع ) خوشحال شد و از وى تشكر كرد.(68)
بصره در محاصره
سـپـاه بزرگ و نيرومند اميرمؤ منان (ع )، متشكل از جنگجويان مدينه و كوفه به سرعت به سوى بصره تاخت و در نزديكى شهر اردو زد. اميرمؤ منان (ع ) به نماز ايستاد و پس از آن گونه بر خـاك نـهـاد و به پيشگاه ربوبى اشك ريخت . آن گاه دست ها را به آسمان بلند كرد و گفت :... پروردگارا! اين گروه سرپيچى كرده ، بر من ستم روا داشتند و بيعت مرا شكستند. خداوندا! تو خود خون مسلمانان را حفظ فرما.(69)
يكى از ناظران كه در آن روز شكوه سپاه امام (ع ) را در نزديكى بصره ديده بود، درباره نظم ، صلابت و آرايش سپاه چنين گفته است : در اين هنگام هزار سوار را كه همگى غرق در سلاح بودند و پـيـشـاپـيش آنان (ابوايوب انصارى ) بر اسب نيرومندى حركت مى كرد، ديدم نيروهاى ديگر نـيـز در دسـتـه هـاى هـزار نـفـرى بـا تـجـهـيـزات كـامـل بـه فـرمـانـدهـى صـحـابـه رسول خدا(ص )... پشت سرشان در حركت بودند. يكى از اين دسته ها تحت فرماندهى اميرمؤ منان (ع ) بود كه پيشاپيش جنگجويان حركت مى كرد و در دو سوى آن حضرت ، امام حسن و امام حسين (ع )قـرار داشـتند. در پيش روى آن حضرت فرزند ديگرش محمد بن حنفيه پرچم را به دست داشت و عـبـداللّه بـن جـعـفـر پـشـت سـر آن حـضـرت در حـركـت بـود. فـرزنـدان عـقـيـل و ديـگر جوانان بنى هاشم امام (ع ) را چونان نگينى در ميان گرفته بودند، در حالى كه جمعى از شركت كنندگان در جنگ بدر نيز در ميان سپاه ديده مى شدند.(70)
تلاش هاى صلح آميز
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) كه جنگ را خوش نمى داشت و ريخته شدن خون مسلمانان را ضايعه مى دانست ، دسـت بـه كار شد تا شايد بتواند با مذاكره و گفت وگوى سياسى ، توطئه را پايان بخشد؛ در راستاى رسيدن به صلح اقدام هاى زير را انجام داد:
1ـ پـيـش از ورود بـه بـصره دو نفر از يارانش را همراه با نامه هايى به شهر فرستاد تا با عـايـشه ، طلحه و زبير جداگانه گفت وگو كنند و آنان را از انديشه جنگ منصرف سازند، ولى آنان پيشنهاد صلح را رد كرده ، آماده جنگ شدند.(71)
2ـ امـام (ع ) در روز نـبـرد، پـيـش از آغـاز جـنـگ ، بـه نـاكـثـيـن پـيشنهاد داد كه از خونريزى دست بـردارنـد و بـه حكمت قرآن تن در دهند. از اين رو قرآن را به دست فردى به نام (مسلم ) داد و فرمود: قرآن را بر آنان عرضه كن و بگو: اين قرآن بين ما و شما حاكم باشد، از خدا بترسيد و خون مسلمانان را حفظ كنيد.
(مـسلم ) طبق فرمان امام ميان سپاه دشمن رفت و قرآن را بر آنان عرضه داشت ؛ ولى آنان دستش را قـطـع كـردنـد. او قـرآن را بـه دست ديگر گرفت و همچنان مردم را به حكومت قرآن دعوت مى كرد، ولى آن نامردمان ، پس از قطع دست ديگرش وى را به شهادت رسانيدند.(72)
3ـ امـيرمؤ منان (ع ) براى حل سياسى مشكل ، و به منظور اتمام حجت به دشمن ، يكى از چهره هاى مشهور و سرشناس ياران پيامبر(ص ) يعنى عمار ياسر را نزد ناكثين فرستاد. عمار خطاب به سپاه دشمن گفت : اى مردم ! شما درباره پيامبر(ص ) به انصاف رفتار نكرديد، زيرا زنان خود را در خـانـه هـايـتـان مـحـفـوظ نـگـه داشـتـه ايـد و هـمـسـر رسول خدا(ص ) را از منزل 