بيرون آورده در برابر شمشيرها و نيزه ها قرار داده ايد. عمار با اين سخنان كوشيد شايد بتواند عايشه را متقاعد كند كه از جنگ دست بردارد. اما واكنش دشمن خصمانه و بـى ادبـانـه بـود. آنان با كمال بى شرمى عمار را زير باران تيرها گرفتند و مجبور به بـازگـشـت كـردنـد. او بـه نـزد امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) آمـد و عـرض كـرد: چـاره اى جـز جـنـگ نـيـسـت .(73)
وقوع جنگ حتمى شد و طرفين خود را براى نبرد آماده كردند. اميرمؤ منان (ع ) باز هم خويشتندارى نـشـان داد و صـبـر كرد تا جنگ را دشمن آغاز كند. با آن كه بر اثر تيراندازى دشمن يك نفر از يـاران امـام (ع ) بـه شـهـادت رسـيـد، بـه اصـحـاب فرمود: صبر كنيد تا حجّت بر دشمن تمام شود.(74)
سـه روز بـه هـمـيـن مـنـوال گـذشـت و چـنـد نـفـر از سپاه امام (ع ) به شهادت رسيدند. اقدام هاى جسورانه ناكثين جنگ را اجتناب ناپذير ساخت . اميرمؤ منان (ع ) كه اوضاع را چنين ديد، عزم خويش را بر نبرد استوار ساخت . زره رسول خدا(ص ) را به تن كرد. عمامه بر سر نهاده ذوالفقار را به كمر بست و بر استر رسول خدا(ص ) سوار شده پرچم را به محمد بن حنفيه داد؛ و از بيست هـزار تـن سـپـاهـيـانـش سـان ديـد. طـلحـه و زبـيـر نـيـز سـپـاه سى هزار نفرى شان را آماده نبرد ساختند.(75)
دستورهاى انسانى
اميرمؤ منان (ع ) با پيروى از سنّت رسول خدا(ص )، پيش از جنگ سربازانش را مورد خطاب قرار داد و دسـتـورهـاى لازم را صادر كرد و از جمله فرمود: پس از شكست دشمن ، مجروحان و اسيران را نـكـشـيـد. فـراريـان را تـعـقـيـب نـكـنـيـد، از مـثله كردن كشتگان بپرهيزيد، پرده درى نكنيد و به اموال مردم جز آنچه را كه در ميدان نبرد به دست مى آوريد دست نزنيد.(76)
تفرقه ميان دشمن
پـس از رويـارويـى دو سـپـاه و پـيـش از آغـاز نـبـرد، امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) توانست زبير را از صف جـنـگـجـويـان خـارج سازد. امام (ع ) وى را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى زبير! به ياد دارى روزى را كـه پـيامبر(ص ) در حالى كه دست به گردن من آويخته بودى ، از تو پرسيد: آيا او را دوسـت دارى ؟ و تـو گـفتى : چگونه او را دوست نداشته باشم ، در حالى كه او پسردايى من اسـت ؟ سـپـس فرمود: ولى تو در آينده نزديك با او مى جنگى ، در حالى كه نسبت به او ستمگر هستى . زبير با شنيدن سخن پيامبر(ص ) گفت : (انا للّ ه وانا اليه راجعون ) جريانى را به يادم آوردى كه پس از آن هرگز با تو جنگ نخواهم كرد و سپس از سپاه ناكثين كناره گرفت .
امـيـرمـؤ منان (ع ) با طلحه نيز وارد گفت وگوى مستقيم شد و كوشيد تا از بروز جنگ جلوگيرى كـنـد. حـضـرت بـه طـلحـه فـرمود چه چيز باعث شد كه شورش كنى ؟ گفت : خونخواهى عثمان . فـرمـود: خـدا لعـنـت كـنـد هـر يـك از مـن و تـو را كـه بـه ايـن نـسـبـت سـزاوارتـر باشيم . آيا من قـاتـل عـثمانم يا تو؟ مگر نشنيدى كه رسول خدا(ص ) درباره من فرمود: (خدايا دوست بدار هر كـه عـلى را دوسـت بـدارد و دشمن باش با كسى كه با على دشمنى بورزد.) آيا تو از نخستين كسانى نبودى كه با من بيعت كردى ، سپس آن را شكستى ؟ طلحه گفت : استغفار مى كنم .
سـخنان امام (ع ) دل طلحه را نرم نكرد، اما ياران وى را نسبت به او بدبين ساخت . مروان حكم كه جـزو سـپـاه نـاكـثـين بود و طلحه را در قتل عثمان شريك مى دانست ، از ترس آن كه مبادا به سپاه امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) بـپـيـونـدد، در گـرمـاگـرم نـبـرد او را بـه قتل رسانيد.(77)
قطعى شدن جنگ
تلاش هاى سياسى و موعظه هاى اميرمؤ منان (ع ) در سپاه ناكثين اثر نكرد. شايد علتش اين بود كه آنها شمار خود را از شمار سپاه اميرمؤ منان بيش تر مى ديدند و به پيروزى خود اميد داشتند. به اين ترتيب ، جنگ حتمى شد.
اميرمؤ منان (ع ) به پرچمدار سپاهش ، محمد بن حنفيه ، فرمان داد به قلب لشكر دشمن حمله كند. بـاران تيرهاى دشمن ، محمد را از حركت باز داشت . امام كه چنين ديد پرچم را از او گرفت و خود بـه سـپـاه دشـمن حمله برد و صف هاى آنان را به هم ريخت . هر چند سپاه دشمن از خود سرسختى نـشـان مـى داد، امـا يـورش هـاى بـى امـان سـرداران سـپـاه امـام (ع ) مثل مالك اشتر توان دشمن را بريد و صف هايشان را درهم شكست .
عـايـشه سوار بر شتر در ميدان حاضر بود و شمار زيادى از سپاهيان با سرسختى از او دفاع مى كردند.(78) اميرمؤ منان (ع ) دريافت تا زمانى كه شتر بر سرپا ايستاده باشد، نـابـخردان سپاه ناكثين ، بر گرد او جمعند. از اين رو به يارانش فرمان داد تا آن را پى كنند. پـس از آن شـمـار زيـادى از افـراد دشـمـن مـهـار شـتـر را بـه دسـت گـرفـتـنـد و بـه قـتـل رسيدند. به گفته ابن زبير هر كس مهار شتر را به دست مى گرفت ، بى درنگ كشته مى شد.(79)
سـرانـجام با يك هجوم گسترده سپاه امام (ع ) ناكثين از گرد شتر پراكنده شدند و آن حيوان نيز پـى شـد. بـا پـى شـدن شـتـر؛ بـاقـيـمانده سپاه دشمن نيز پا به گريز نهادند. به فرمان حضرت على (ع ) كجاوه عايشه رابه كنارى منتقل كردند و شتر را آتش زده خاكستر آن را به باد دادند.
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) بـراى سـوزانـدن شـتر به كتاب خداوند استشهاد كرد و داستان سوخته شدن گوساله سامرى به وسيله حضرت موسى را به ياد آورد:
(بـنـگـر به معبودت كه پيوسته آن را پرستش مى كردى ، و ببين نخست ما آن را مى سوزانيم ، سپس ذرّات آن را به دريا مى پاشيم .)(80)
بـه ايـن تـرتـيـب ، جـنـگ (جـمـل ) در مـاه جـمـادى الاخـر سـال 36 هـجـرى بـاشـكـسـت كـامـل ناكثين و تلفات زياد دو طرف پايان يافت و نخستين موفقيّت نظامى ، در ششمين ماه حكومت اميرمؤ منان (ع ) نصيب آن حضرت گرديد.
گذشت نسبت به سركشان
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) پـس از پـيـروزى بـر دشمن ، بر اجراى مقررات مربوط به رفتار با دشمن تـاءكـيـد ورزيـد. آن حـضـرت بـه محمد بن ابوبكر فرمان داد تا از خواهرش ، عايشه دلجويى نـمـايد و اگر زخمى شده او را مداوا كند. خود نيز نزد عايشه رفت و او را به سبب انجام اين كار نكوهش كرد. همچنين كار افرادى را كه همسر رسول خدا(ص ) را به ميدان نبرد آورده بودند، زشت شمرد.
آن گـاه بـه محمد فرمان داد تا چند روزى عايشه را در بصره نگه دارد. سپس به عبداللّه عباس فرمود كه درباره رفتن به مدينه با وى گفت وگو كند.
عايشه در آغاز حاضر به بازگشت نبود، ولى هنگامى كه از اراده قطعى امام مبنى بر فرستادن وى به مدينه آگاه شد، بناچار پذيرفت . اميرمؤ منان (ع ) فرمان داد تا عايشه را با احترام به مـدينه بازگردانند. شمارى نيروى مسلح نيز او را در مسير همراهى مى كردند تا مبادا كسانى در بين راه وى را به قتل برسانند و گناه آن را به گردن امام (ع ) بيندازند.
ايـن پـيـش بـيـنـى امـام (ع ) بـسـيـار خـردمـنـدانه بود و شواهد بعدى نشان مى دهد كه كسانى از قـتـل عـايـشه خرسند مى شدند؛ از جمله عمروعاص پس از جنگ به عايشه گفت : (اى كاش در جنگ كـشـتـه شـده بودى ! وقتى عايشه علت را پرسيد، گفت : اگر تو كشته مى شدى به بهشت مى رفتى و ما اين مساءله را دستاويزى براى حمله به على (ع ) قرار مى داديم ).(81)
آبرومندى 
وَ لا تَجْعَلْ عِرْضَكَ غَ