رَضاً لِنِبالِ الْقَوْلِ(1)
آبرويت را آماج تيرهاى گفتار قرار مده .
روش حفظ آبرو 
مَنْ ضَنَّ بِعِرْضِهِ فَلْيَدَعِ الْمِراءَ(2)
هر كه آبروى خود را دوست دارد، بايد از بگو مگو بپرهيزد.
مشترى آبرو 
ماءُ وَجْهِكَ جامِدٌ يُقْطِرُهُ السُّؤ الُ، فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ.(3)
آبـروى تـو بـر جـبين تو بسته است و خواهش ، آن را قطره قطره مى چكاند. پس بنگر كه آن را نزد چه كس ‍ فرو مى چكانى !
شرط آبرودارى 
اُبْذُلْ مالَكَ لِمَنْ بَذَلَ لَكَ وَجْهَهُ فَاِنَّ بَذْلَ الْوَجْهِ لا يُوازيهِ شَى ءٌ(4)
مـال خـود را بـه كـسـى كـه بـراى تو از آبرويش گذاشته است ، ارزانى دار، زيرا هيچ چيز با بخشيدن آبرو برابرى نكند.فصل سوّم : ماهيّت قاسطين و انگيزه هاى سركشى آنها

جـنـگ جـمـل بـا پـيروزى كامل اميرمؤ منان (ع ) پايان يافت ، اما آتش فتنه و آشوب در جهان اسلام خـامـوش نشد. مهم ترين اين فتنه ها فتنه قاسطين بود. نزاع ميان حضرت على (ع ) و اين گروه سـركـش بـه رهـبـرى مـعـاويـة بـن ابـى سفيان پيوسته ادامه داشت تا آن كه به تجزيه دولت اسلامى منجر شد بنى اميّه حكومت نامشروع خود را در ناحيه شام پى ريختند.
پيدايش قاسطين
از خطرهاى بسيار بزرگى كه به ويژه پس از روى كار آمدن عثمان ، اسلام را تهديد مى كرد، خطر قوم گرايى و تجديد عصبيت جاهلى بود. زيرا وى همه كارگزارانش را از بين خويشاوندان خـود بـرگـزيـد و بـنـى امـيـه در روزگـار او به منصب هاى بزرگى دست يافتند. آنها از چنان نفوذى برخوردار شدند كه بركنار ساختن آنها براى اميرمؤ منان (ع ) دشوار شد.
از جمله آن افراد، معاوية بن ابى سفيان بود. او پس از فتح مكه اسلام آورد و پس از چند صباحى بـه شـام رفت و در آن جا ماندگار شد. با آن كه وى از تعاليم اسلامى هيچ خبرى نداشت ، پس از مـرگ بـرادرش ، يـزيـد بن ابوسفيان ، از سوى عمر به حكومت شام منصوب شد و زمانى كه عـثـمـان روى كـار آمـد بناى حكومت وى استوار شد و سرزمين هاى وسيعى نيز به قلمروش افزوده گرديد.
بـه ايـن ترتيب ، شام به مركز بسيار مناسبى براى همه فراريان و مخالفان حكومت على (ع ) تـبـديل شد. معاويه سفره رنگينى گسترد و همه ضدانقلاب هاى منفور دستگاه حكومت اميرالمؤ منين را بـر سـر آن نـشاند و به آنان چنان غذاهاى چرب و لذيذ خورانيد كه از هر چه حق و حقيقت بود چشم پوشيدند و به ثناخوانى و ستايشگرى وى پرداختند.
مـعاويه مردم شام را در چنان جهانى نگه داشت كه اسلام را در بنى اميه خلاصه مى كردند. آنان از عالم اسلام به طور كامل ناآگاه و بى خبر بودند و شخصيت هايى چون اميرمؤ منان (ع ) براى آنها كاملا ناآشنا بودند؛ و بالاتر از آن نزد شاميان به عنوان دشمنان اسلام شناخته مى شدند.
وقتى اميرمؤ منان (ع ) زمام امور را به دست گرفت ، معاويه با آن حضرت به مخالفت برخاست و زيـر پـوشـش ‍ خونخواهى عثمان ؛ جنگ صفين را عليه آن حضرت به راه انداخت . وى در اين كار تـنـهـا نـبود و شمار زيادى از سياست بازان نيز فريب او را خورده گردش جمع شده بودند كه مـعـروف تـريـن آنها عمروعاص بود. وى در حقيقت سمت وزارت معاويه را به عهده داشت و در سخت ترين شرايط سياسى و نظامى به وى خدمت كرد.
نخستين نشانه مخالفت
پـس از آن كـه مـعـاويـه از انـتـخـاب امـيرمؤ منان (ع ) به خلافت آگاه شد؛ با فرستادن نامه اى براى زبير او را به قيام براى خونخواهى عثمان دعوت كرد. مضمون آن نامه چنين بود:
(از مـعـاويـه به بنده خدا و اميرمؤ منان (زبير) من براى تو از مردم شام بيعت گرفته ام آنان يـكپارچه سر در قيد اطاعت تو نهاده اند و براى بيعت با تو به ما فشار مى آورند. تو كوفه و بصره را حفظ كن كه به دست على بن ابى طالب نيفتد، زيرا با تصرف اين دو شهر سرزمين هاى ديگر اهميتى ندارد. بعد از تو نيز براى طلحه بيعت گرفته ام . با عنوان خونخواهى عثمان قـيـام و مـردم را بـراى هـمـيـن مـطـلب دعـوت كـنـيـد و در ايـن راه سـرعـت و جـديـت بـه خـرج دهيد).(82)
ادعـاى مـعـاويـه در ايـن نـامـه مـبـنـى بـر بـيـعـت گـرفـتـن بـراى زبـيـر و طـلحـه بـه طـور كامل دروغ و بى اساس بود، زيرا هيچ مورّخى انجام چنين كارى را گزارش نكرده است .
نماينده امام به سوى معاويه
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) بـا آن كه از خباثت ذات و فكر شيطانى معاويه آگاهى داشت . بازهم درصدد برآمد كه با وى وارد گفت وگو شود، شايد از اين راه جلوى آشوبگرى هاى او را بگيرد. از اين رو فـردى بـه نـام (جـريـر بـن عـبداللّه ) را با نامه اى نزد او فرستاد. حضرت در اين نامه ضمن درخواست بيعت از معاويه ، جريان پيمان شكنى طلحه و زبير را يادآور شد و در پايان به تـهـديـد وى پـرداخت و نوشت : اگر تو نيز خود را در معرض بلا قرار دهى (و بيعت نكنى ) با تـو پـيـكـار مـى كـنم . تو از آزاد شدگان هستى كه نه شايستگى خلافت را دارند و نه در امور خلافت طرف مشورت قرار مى گيرند... .(83)
فـرسـتـاده امـام نـامـه رابه معاويه داد. او پس از خواندن نامه گفت : براى پاسخ منتظر بمان . مـعـاويـه بـا عـمـروعـاص ‍ بـه رايـزنـى پـرداخـت و در ضـمـن ، حـكـومت مصر را به وى وعده داد. عمروعاص پيشنهاد كرد مردم را به مسجد دعوت كند. معاويه نيز چنين كرد و در ميان جماعت انبوهى از مـردم و سـران و بـزرگان شام سخنرانى مشروحى ايراد كرد و ضمن ستايش از مردم شام به تـحـريك احساسات آنان پرداخت . و درباره خونخواهى عثمان از آنها نظرخواهى كرد. جمعيت ضمن اعلام حمايت از خونخواهى عثمان ، برخاستند و با معاويه بيعت كردند و عهد بستند كه در اين راه از مال و جان خود دريغ نكنند.
(جـريـر) پـس از ديـدن ايـن صـحـنـه نـزد امـيـرمؤ منان (ع ) بازگشت ، و آنچه را كه ديده بود گزارش داد و گفت : مردم شام با معاويه بر عثمان گريستند و نسبت به جنگ با شما هم عقيده اند چون مى گويند: على بن ابى طالب عثمان را كشته و قاتلان او را پناه داده است .(84)
انگيزه هاى سركشى قاسطين
حال ببينيم انگيزه معاويه و طرفداران وى براى مخالفت با حضرت على (ع ) چه بوده است .
الف ـ كينه توزى
بـنـى امـيـه و در راءس آنـان ابـوسـفـيـان و فـرزنـدش مـعـاويـه پـس از آن كـه بـابـعـثـت رسـول خـدا(ص ) ريـاسـت را از دسـت دادنـد، كـيـنـه آن حـضرت و به ويژه اميرمؤ منان (ع ) را در دل گرفتند، چرا كه ايشان در جنگ هاى صدر اسلام ضربه هاى سختى بر بنى اميّه وارد ساخته بـود. مـعـاويـه چـنـان كـيـنـه اى از پـيـامـبـر خـدا(ص ) بـه دل داشت كه از عظمت نام پيامبر خدا(ص ) رنج مى برد. داستان زير يكى از نمونه هايى است كه اين حقيقت را به خوبى مى نماياند.
(مطرف بن مغيره ) نقل مى كند: پدرم با معاويه رفت و آمد داشت و هر وقت به خانه ما مى آمد، از هوش و استعداد او سخن مى گفت . شبى به خانه ما آمد، ولى از شدت ناراحتى غذا نخورد. گفتم : چـرا نـاراحـتى ؟ گفت : امشب از نزد كافرترين و خبيث ترين مردم مى آيم . گفتم : چه شده است ؟ گـفـت : (نـزد مـعـاويـه بـودم ) و چـون خـلوت شـد، بـه وى گـفتم : اى اميرمؤ منان ! سِنّى از تو گـذشـتـه و پـ