ر شده اى . خوب است (اينك ) به عدل رفتار كرده ، نيكى را گسترش دهى و به برادرانت از بنى هاشم نظر افكنى و با آنان صله رحم كنى ، زيرا آنان چيزى ندارند كه از آن بترسى . (علاوه بر آن كه ) اين كار موجب بقاى نام تو و اجر و ثواب اخروى نيز مى شود.
معاويه گفت : هرگز، هرگز! به اميد بقاى چه نام نيكى باشم ، برادر (تيم ) (ابوبكر) به حـكـومـت رسـيـد و عدالت پيشه كرد و كرد آنچه كرد، ولى وقتى از دنيا رفت ، يادش نيز از بين رفـت فـقـط بـعـضـى مـى گـويـنـد: ابـوبـكر. سپس برادر (عدى ) (عمر) حكومت را گرفت و ده سال آستين بالا زد و كوشيد، ولى پس از مرگ وى نامش نيز نابود شد. تنها برخى مى گويند: عـمـر. در حـالى كـه همه روزه به نام فرزند (ابى كبشه ) (محمد بن عبداللّه (ص ) پنج بار فـريـاد زده مـى شـود (اشـهـد ان مـحـمـد رسـول اللّه ) بـا ايـن وصـف چـه عـمـل و يـادى از مـن بـاقـى مـى مـانـد. بـه خـدا سـوگـنـد، زير خاك خواهم رفت و نامم دفن خواهد شد.(85)
ب ـ رياست طلبى
حكومت عدل اميرمؤ منان (ع ) براى بسيارى از مردم ، به ويژه كسانى
چون معاوية بن ابى سفيان قابل تـحـمـل نبود. آنان كه با ولخرجى ها و دست و دل بازى هاى روزگار عثمان خو گرفته بودند، اينك موقعيت خود را متزلزل مى ديدند. محك عدالت به ميان آمده بود و عناصر غش دار، خود را سيه روى و سـيـه روز مـى ديـدنـد؛ بـنـابراين تنها راه گريز از اين مهلكه آن بود كه عَلَم مخالفت بردارند.
كـسـانـى كـه سـوداى ريـاسـت چـند روزه دنيا را در سر داشتند نمى توانستند در حكومت عادلانه و بـرحـق على (ع ) جايگاهى داشته باشند، به ويژه معاويه كه به گواهى حوادث بعدى تاريخ اسـلام و نـيـز اظهارهاى خود او، در اصل تفكرى جاهلى داشت و چيزى از اسلام و تقوا در دلش جاى نـگـرفـتـه بـود. او كه روحيه استكبارى داشت ، شيوه حكومت اسلامى را نمى پسنديد و به نظام پـادشـاهـى دلبـسـتـه بـود. پـيـداسـت كـه چـنـيـن فـردى نـمـى تـوانـسـت حـكـومـت امـيـرمؤ منان را تحمل كند.
ج ـ توجيه شيطانى
معاويه براى آن كه بتواند بزرگان اسلام را با خود همراه سازد، بايد
مـخـالفـت بـا حـضـرت عـلى (ع ) را تـوجيه مى كرد، چون از نظر بسيارى از افراد سرشناس و بـاتـقـواى آن روز جـامـعـه ، حـكـومـت آن حـضـرت بـحـق بود و كسانى كه با وى مخالف بودند، باطل قلمداد مى شدند.
يـكـى از راه هـايـى كـه معاويه از طريق آن كار خود را توجيه مى كرد، اين بود كه چون خلفاى پـيـشـيـن با على (ع ) مخالفت كرده ، حق او را ناديده گرفته اند، او نيز به استناد كار آنها مى تواند با آن حضرت مخالفت كند و نگذارد حكومت را به دست گيرد.
او ضمن نامه اى به (محمد بن ابى بكر) نوشت : (پدرت و عمر نخستين كسانى بودند كه با خـلافـت عـلى (ع ) مـخالفت كردند و حق او را گرفتند و بر كرسى خلافت نشستند، بدون آن كه عـلى (ع ) را در كـار خـود شركت دهند... اگر ما در راه درست گام برمى داريم ، پدرت از نخستين پـويـنـدگان اين راه بود و اگر در راه ستم پيش ‍ مى تازيم ، پدرت آن را بنا گذارده است . ما شريكان او هستيم و به او تاءسى مى جوييم . اگر پدرت در اين كار بر ما پيشى نمى گرفت ، ما هرگز با على بن ابى طالب مخالفت نمى كرديم ، ليكن ديديم پدرت آن كار را كرد، ما هم به او اقتدا كرديم .)(86)
به راستى گويا مخالفت با على (ع ) يك اصل شده بود؛ و چه مظلوميتى بالاتر از اين ! كسى كـه بـايـد پـس از پـيـامـبر خدا(ص ) بر مسند خلافت اسلامى تكيه مى زد و امامت امت را با اقتدار كـامـل بـه دسـت مـى گرفت ، اينك همه با او مخالف شده اند و اين مخالفت به صورت يك سنّت درآمده است . درباره اين سخن معاويه يادآورى چند نكته ضرورى است :
1ـ مـعـاويـه مـى دانـست كه على (ع ) جانشين برحق پيامبر(ص ) است و ديگران ناحق او را كنار زده انـد. او بـا ايـن كـه بـه اين حقيقت آگاهى كامل داشت ، با تمسّك به شيوه نادرست ديگران با آن حضرت به مخالفت برخاست .
2ـ ايـن اسـتـدلال مـعـاويـه تـنـهـا بـراى كـسـانـى كـه بـا او هـم عـقـيـده بودند، مى توانست مورد قبول باشد، نه براى كسانى چون محمد بن ابى بكر كه از ياران امام (ع ) بودند.
3ـ اگـر مـعـاويـه مـى دانست كه حكومت على (ع ) غصب شده ، چرا در زمان خلفاى پيشين جانب حق را نـگـرفـت و بـا آنـان مـخـالفـت نـكـرد. مـعـلوم مـى شـود كـه او حـق را مـى شـناسد، اما به نفع آن عمل نمى كند.
دستاويز تبليغاتى
قتل عثمان بهترين فرصت تبليغاتى را به معاويه داد. او به فراست دريافت كه مى تواند از خـون عـثـمـان بهره گيرد. به ويژه در شام كه همه تبليغات به نفع او بود، اين دستاويز نيز كارآيى بسيار داشت .
او براى تحريك احساسات مردم شام ، پيراهن خون آلود عثمان و انگشت بريده همسر وى را به آن جا برد و در مسجد به معرض ديد عموم گذاشت . شمارى را نيز وادار كرد كه در كنار آنها نوحه سـرايـى كـنـند و احساسات مردم را عليه على (ع ) برانگيزند. اين ترفند تبليغاتى بسيار مؤ ثـر واقـع شد و مردم يكصدا فرياد مى زدند: (ما طالب خون عثمانيم ). سپس ، با معاويه بيعت كردند كه تا پاى جان در راه خونخواهى عثمان بايستند.(87)
بـه ايـن تـرتـيـب مـعـاويـه تـوانـسـت نـاحـيـه شـام را بـه طـور كامل زير نفوذ خود درآورد و در مقابل حكومت اميرمؤ منان (ع ) بايستد.فصل چهارم : واكنش اميرمؤ منان (ع ) در برابر سركشى هاى قاسطين
امـيـرمـؤ منان (ع ) هميشه راه گفت وگوى با مخالفان سياسى خويش را باز مى گذاشت و همزمان بـا تـدارك نـظـامى عليه دشمن ، به راه حل هاى سياسى نيز مى انديشيد. اين شيوه در تمام جنگ هـاى آن حـضـرت ، از جـمـله جـنـگ بـا قـاسـطـيـن رعـايـت شـده اسـت . آن حـضـرت قـبـل از جـنـگ و در بـيـن جـنـگ صـفـيـن نـامـه هـاى مـتـعـددى بـا مـعـاويـه ردّ و بـدل كـرده اسـت كـه بـه نـوبـه خـود نـمـايـانـگـر مـوقـعـيـّت بـرحـق و نـشـانـگـر قـدرت استدلال آن بزرگوار مى باشد.
انگيزه هاى مكاتبه با معاويه
امـيـرمـؤ مـنـان ، عـلى (ع ) از مـكـاتـبـه بـا مـعـاويـه اهـداف چـنـدى را دنبال مى كرد، برخى از اين هدف ها در راستاى روشن ساختن افكار داخلى حكومت خود آن حضرت و برخى ديگر در جهت هدايت و روشنگرى مردم شام بود.
هـدف هـايـى كـه امـيـرمـؤ منان (ع ) از نامه نگارى و گفت وگوى با معاويه - با توجه به امور داخلى حكومت خودش ـ دنبال مى كرد، عبارت بود از:
1ـ بـه طور عادى مردم خواهان جنگ نيستند و توقع دارند كه رهبرانشان تا جايى كه ممكن است آن را از راه مذاكره سياسى حل كنند و ياران اميرمؤ منان (ع ) نيز از اين قاعده استثنا نبودند و خود آن حـضـرت نـيـز مـايـل نـبـود كه شروع كننده جنگ باشد و مى خواست معاويه از راه مسالمت آميز كنار بـرود، از ايـن رو بـراى آن كـه حـجّت را تمام كرده باشد، به گفت وگوى سياسى با معاويه پرداخت .
2ـ از آن جـا كـه مـعاويه پيوسته براى حضرت على (ع ) نامه مى نوشت ، وى نيز نمى توانست آنـهـا را بدون پاسخ بگذارد، كه اگر جز اين بود. مردم آن حضرت را از جواب عاجز و ناتوان مى پنداشتند.
3ـ معاويه 