در نامه هايى كه براى امام (ع ) مى فرستاد، نسبت هاى ناروايى را به آن حضرت مى داد و خـود را صـاحـب افـتخارات بسيار زيادى قلمداد مى كرد. اميرمؤ منان (ع ) بايد اين نامه ها را پـاسـخ مـى داد و حـقايق را آشكار مى ساخت وگرنه ساده لوحان و كسانى كه داراى قدرت تميز انـدكـى هـسـتـنـد، آن سـخـنان را حقيقت مى پنداشتند و امر درباره حقانيت اميرمؤ منان (ع ) بر ايشان مشتبه مى گرديد.
هدف ديگرى كه حضرت على (ع ) از نوشتن نامه و گفت وگو با معاويه ، با توجه به اوضاع شـام ، دنـبـال مـى كـرد، ايـن بـود كـه مـعـاويـه در آن سـامـان اقـتدار زيادى به هم زده ، دين به دنـيـافـروشـان بـسـيـارى را در اسـتـخـدام داشـت كـه بـه نـفـع وى حـديـث جعل مى كردند و براى او فضيلت مى تراشيدند.(88)
امـام (ع ) طـى نـامـه هـاى چـنـدى كـه به معاويه نوشت ، ماهيت وى را آشكار ساخت و او را به مردم مـعـرفى كرد. هر چند معاويه با مبلّغان مزدورى كه در اختيار داشت ، حقايق را وارونه جلوه مى داد، امـا حـجـت براى آيندگان تمام شد و امروزه كسانى كه گفتار معاويه را مورد ارزيابى قرار مى دهند، در پرتو كلام امام (ع ) به پوچى و بى پايگى آن پى مى برند.
اعزام سفير به وسيله امام
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) در راسـتـاى اقـدام هـاى سـيـاسـى خويش تصميم گرفت فردى را نزد معاويه بفرستد و او را از پى آمدهاى ناگوار جنگ و كشتار مسلمانان آگاه كند به اين منظور، فردى به نام (خفاف بن عبداللّه ) را كه شاعرى زبردست و سخنگويى توانا بود، برگزيد.
فـرسـتـاده اميرمؤ منان (ع ) وارد سرزمين شام شد و در آن جا پسرعموى خود (حابس بن سعد) را نـيـز بـا خـود هـمـراه سـاخـت و بـه اتـفـاق نـزد مـعـاويـه رفـتـنـد. آنـان مـاجـراى قـتل عثمان و نقش نداشتن اميرمؤ منان (ع ) در آن واقعه را براى معاويه شرح دادند. همچنين درباره بـيـعـت يـكـپـارچـه مـردم بـا حـضـرت عـلى (ع )، چـگـونـگـى سـركـوب فـتـنـه نـاكـثـيـن و اسـتـقـبـال مردم كوفه و بصره از آن حضرت را براى معاويه گفتند. در پايان نيز سفير اميرمؤ منان (ع ) يادآور شد كه من در حالى از على (ع ) جدا شدم كه هدفى جز شام نداشت .
مـعـاويـه از شنيدن اين سخنان به وحشت افتاد، بويژه از آن ترسيد كه سفير اميرمؤ منان (ع )با قـدرت بـيـان خـود مـردم را آگاه سازد و تبليغات ، او را خنثى كند. از اين رو به حابس گفت : من گـمـان مـى كـنـم ايـن مـرد جـاسـوس ‍ عـلى (ع ) اسـت ، او را از خـودت دور كـن ، مـبـادا اهل شام را فاسد كند.(89)
رايزنى با مهاجران و انصار
وقتى اميرمؤ منان (ع ) تلاش هاى سياسى را بى فايده ديد، تصميم به جنگ گرفت و براى آن كـه راءى و نـظـر يـارانـش را جويا شود با آنان به رايزنى پرداخت . آنان ديدگاه هاى خود را دربـاره جـنـگ عنوان كردند. برخى از آنان معتقد بودند كه هر چه زودتر بايد به غائله پايان داد؛ و ايـن كـار را جز از طريق جنگ ميسر نمى دانستند. شمار ديگرى گفتند بهتر است نخست از راه هاى مسالمت آميز وارد شويم و چنانچه معاويه تسليم نشود، با او به نبرد بپردازيم .
(سـهـل بـن حـنـيـف ) در پايان برخاست و به نمايندگى از سوى حاضران به اميرمؤ منان (ع ) چنين گفت :
اى اميرمؤ منان : شما با هر كسى در صلح باشى ما نيز با او در صلحيم و با هر كه بستيزى ما نـيـز بـا او سـتـيـز خـواهيم كرد. راءى ما راءى تو است . ما همانند دست راستت مطيع و فرمانبردار توايم ...
آن گـاه اميرمؤ منان خطاب به مهاجران و انصار خطابه اى شيوا ايراد كرد و آنان را به جهاد در راه خدا تشويق نمود. فرازى از سخن امام (ع ) چنين است :
سـيـرُوا اِلى اَعـْداءِ اللّهِ، سـيرُوا اِلى اَعْداءِ السُّنَنِ وَالْقُرْآن ، سيرُوااِلى بَقِيَّةِ الاَ حْزابِ، قَتَلَةِ المُهاجِرينَ وَالاَ نْصارِ.
بـه سـوى دشـمنان خداوند برويد. به سوى دشمنان قرآن و سنت برويد، به سوى باقيمانده احزاب ، قاتلان مهاجران و انصار، برويد.
از مـيـان جمع حاضر تنها يك نفر ـ كه گويا از ياران معاويه بود ـ به مخالفت برخاست كه او هم با واكنش ‍ شديد مالك اشتر پا به گريز نهاد و سرانجام به دست مردم كشته شد. على (ع ) كـه مـظـهـر عـدالت بـود، ديـه قـتـل آن مـرد را بـا آن كـه از مـخـالفـانـش بـود از بـيـت المال پرداخت (چون قاتل مشخص نبود).(90)
گردآورى سپاه
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) براى جنگ با معاويه نيازمند نيروى فراوان و با روحيه بود. از اين رو نامه هـايـى بـه اسـتان هاى گوناگون فرستاد و از كارگزارانش خواست كه در بسيج عمومى عليه معاويه شركت جويند و رزمندگانشان را به جبهه نبرد اعزام كنند.
هـمـچـنـيـن حـضـرت بـراى آمـاده ساختن افكار عمومى نياز به مبلّغانى چيره دست و باايمان داشت . نـزديـك تـريـن افـراد بـه امـام در اين كار دو فرزند بزرگوار آن حضرت يعنى امام حسن و امام حـسـيـن 8 بـودنـد. آن دو بزرگوار با سخنرانى هاى شورانگيزشان مردم را به جنگ با معاويه تـرغـيب مى كردند و فنون و آداب جنگى را به آنان مى آموختند. همچنين بر هماهنگى و اتحاد مردم تاءكيد مى ورزيدند.
مـتـاءسـفـانـه افـراد ظـاهـر مـسـلمـان امـا سـسـت عـنصر در ميان مردم كم نبودند و اين بزرگ ترين گـرفـتـارى عـلى (ع ) بـود. نه ايشان مى توانست آنان را طرد كند و نه آنها حاضر بودند كه خالصانه در ركاب آن حضرت نبرد كنند.
در ايـن مـيـان يـك عـده افـراد بـودنـد كـه نـمـى خـواسـتـنـد در سـرزمـيـن عـراق بـمـانـنـد، چـون دودل بودند. از اين رو از اميرمؤ منان (ع ) تقاضا كردند كه آنان را به نقاطى دوردست بفرستد تـا شـاهـد صـحـنـه هـاى جنگ نباشند. اينان با آن كه به فضيلت اميرمؤ منان (ع ) اقرار داشتند، براى شركت در جنگ دچار ترديد بودند.
حضرت على (ع ) در برآوردن خواهش اين عده ، كوچك ترين ترديدى به خود راه نداد. چون وجود افـراد بـى انـگـيـزه آفـت سـپـاه بـود. آنان علاوه بر آن كه خود رغبتى به جنگ نشان نمى دادند ديـگـران را نيز از جنگ باز مى داشتند و دل سرد مى كردند. اميرمؤ منان به اين مساءله واقف بود كه سرنوشت نبرد را نيروهاى كارآمد و با انگيزه تعيين مى كنند، هر چند شمارشان اندك باشد و نـيـروى فـراوان بى انگيزه كارى از پيش نخواهد برد. اين واقعيت در روزگار انقلاب اسلامى و در جـنـگ تـحـمـيلى عراق عليه ايران نيز به خوبى تجربه شد. در حقيقت ، كسانى در پيروزى جـمـهـورى اسـلامـى ايـران بـيـشـتـريـن سـهم را داشتند كه از انگيزه و روحيه نيرومند برخوردار بـودنـد؛ هـمـان بـسـيـجـيـانـى كـه هـر چـنـد تـجـربـه انـدكـى داشـتـنـد، امـا ايـمـانـشـان قـوى و دل هاشان مالامال از عشق به خدا و محبت رهبر انقلاب اسلامى حضرت امام خمينى 1 بود.
به هر حال ، علاوه بر گروه ياد شده كه خود داوطلب رفتن به نقاط دوردست بودند، آن حضرت عـده ديـگـرى را نـيـز بـه (ديـلم ) فرستاد،(91) چون مى ديد كه شركت آنان در جنگ فايده اى ندارد و باعث تضعيف روحيه رزمندگان مى گردند.
پس از پايان كار گردآورى و گزينش سپاه و تصفيه عناصر ناشايسته ، اميرمؤ من