ان (ع ) دست بـه كـار سـازمـاندهى سپاه خويش شد. تمام نيروهاى رزمنده از كوفه بيرون آمدند و در بيرون شهر در نقطه اى به نام (نُخيله ) اردو زدند. آن حضرت سپاهيانش را به هفت گروه تقسيم كرد و فرماندهى هر گروهى را به يكى از شجاعان قبيله هاى معروف همان گروه داد.(92)
بـا تـوجـه بـه ايـن كـه شمار سپاهيان حضرت على (ع ) را نود هزار نفر نوشته اند، مى توان بـرآورد كـرد كـه گـروه هـاى هـفتگانه يادشده هر كدام به اندازه يك لشكر امروزى نيرو داشته اند.
ايـن سپاه بزرگ با رعايت اصول و روش هاى معمول آن روزگار راه شام را در پيش گرفت . يك گروه دوازده هزار نفرى به عنوان طلايه دار پيشاپيش سپاه حركت مى كرد و طبق فرمان امام (ع ) اخبار را به آن حضرت گزارش ‍ مى داد.(93)
سپاه شام
مـعـاويـه بـا شـنـيـدن خـبـر حـركت اميرمؤ منان (ع ) به سوى شام ، به گردآورى و تجهيز سپاه پـرداخـت . او در آغـاز بـراى تحريك احساسات مردم آنان را در مسجد جمع كرد و پيراهن خون آلود عـثـمـان را در بـرابـر چـشمانشان قرار داد و بر فراز منبر چنين گفت : اى مردم شام شما قبلا مرا دربـاره عـلى (ع ) تـكـذيـب مـى كـرديـد، ولى ايـنـك بـراى هـمـه روشـن شـده اسـت كـه قـاتـل خـليـفـه كـسـى جـز او نـيـسـت . او بـود كـه فـرمـان قـتـل را صـادر كـرد و قـاتـلان را پـنـاه داد؛ امـروز از هـمـان هـا سـپـاهـى تشكيل داده و براى نابودى شما به سوى شام حركت كرده است .(94)
مـردم بـا شـنـيدن اين سخنان به هيجان آمده و وى را تاءييد كردند و آمادگى خود را براى رفتن بـه جـنـگ اعـلام داشـتـنـد. مـردم از سـراسـر شـام بـه لشـكـريـان مـعـاويـه پـيوستند و او در يك منزل بيرون از شهر سپاه را منظم كرد و سازمان داد. شمار لشكريان وى 85 هزار نفر بود.
مـعـاويـه كه مى دانست امام (ع ) به سوى صفين مى آيد، زودتر به آن جا رفت و در نقطه اى كه دسترسى به آب آسان تر بود، اردو زد.
نخستين برخورد
طـلايـه لشكريان اميرمؤ منان (ع ) در صفين وقتى خبر آمدن سپاه شام را دريافتند، از بيم آن كه مبادا به محاصره دشمن بيفتند، آن جا را ترك كرده ، به اميرمؤ منان (ع ) پيوستند. امام (ع ) وقتى از علت آمدن آنان آگاه شد، كارشان را تحسين كرد و آن را خردمندانه دانست .(95) سپس بـه آنـان فـرمـان داد كـه [بـا احـتياط] پيش بروند مالك اشتر را نيز به كمك آنان فرستاد. آن حـضـرت بـه مـالك دسـتـورهـايـى داد كـه جـمـلگـى نـشـانـگـر عـدم تمايل قلبى امام به جنگ است و به ويژه تاءكيد كرد، كه مبادامالك آغازكننده جنگ باشد. از جمله فرمود:
پس از رسيدن به ايشان ، تو امير باش . ولى هرگز آغاز به جنگ مكن . چون با دشمن برخورد كردى ، براى اتمام حجت با آنها به گفت وگو بپرداز و به سخنانشان گوش كن ، هرگز كينه و عـداوت مـوجـب جـنـگ نگردد. زياد را بر ميمنه و شريح را بر ميسره بگمار. نه چندان به دشمن نزديك شو كه تصور كند تو در صدد افروختن آتش جنگ هستى و نه چندان دور بايست كه گمان برند از آنان بيمناكى .(96)
مالك به سرعت حركت كرد تا به دشمن رسيد. شب هنگام سپاهيان معاويه به او شبيخون زدند كه با مقاومت مالك روبه رو شده عقب نشينى كردند.
جنگ آب
اميرمؤ منان (ع ) كه ديرتر از معاويه به صفين رسيده بود، نقطه مناسبى براى لشكرگاه كه به آب هم دسترسى داشته باشد، نيافت . چون راه رسيدن به آب به وسيله سپاه معاويه بسته شـده بود، امام (ع ) كه تشنگى سپاهيانش ‍ را مشاهده كرد. نماينده اى نزد معاويه فرستاد و از او خواست كه دست از اين عمل ضد انسانى بردارد و اجازه دهد سپاهيانش از آب استفاده كنند.
مـعـاويه با دستيارانش به مشورت پرداخت . عده اى گفتند چنان كه او آب را بر عثمان بست ، تو نـيـز آب را بـر وى بـبـنـد. امـا عـمروعاص اين كار را بى فايده خواند و گفت : على (ع ) هرگز تـشنه نخواهد ماند، در حالى كه تو سيراب باشى ... تو خود مى دانى كه او دلاورى بى باك است و مردم عراق و حجاز همراه اويند... با وجود اين معاويه به فرستاده امام پاسخ روشنى نداد. پس از آن نيز به سپاهيانش فرمان داد كه همچنان آب را بسته نگهدارند.
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) كه اين ناجوانمردى را از معاويه ديد، اقدام به گشودن آب كرد و سپاهيان آن حـضـرت طـى يـك حـمـله برق آسا آب را از دشمن گرفته به تصرف خود درآوردند. شمارى از سـپـاهـيـان امـام (ع ) پـيـشـنـهـاد كـردنـد كـه حـضـرت مـقـابـله بـه مثل كند و نگذارد سپاه معاويه از آب استفاده كند. اما او كه مظهر انسانيت بود چنين نكرد و اجازه داد كه سپاه دشمن از آب استفاده كند.(97)
رودررويى دو سپاه (جنگ صفين )
بـا آمـدن دو سـپاه عراق و شام در صفين جنگ اجتناب ناپذير شد. معاويه به هيچ روى حاضر به عـقـب نـشـيـنـى از مواضع باطل خود نبود اميرمؤ منان (ع ) نيز كه به خوبى دريافته بود كه او زبـانـى جـز زور نـمـى فهمد در عين حال تلاش هاى سياسى را قطع نكرد و باب گفت وگو با دشمن را نبست .
اعزام نماينده از سوى امام 7
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) پس از قدرتى كه در (جنگ آب ) از سپاهيانش به نمايش گذاشت ، چند تن از يـارانـش را نـزد مـعـاويـه فرستاد تا او را به اطاعت خداوند، بيعت با اميرمؤ منان و پيوستن به جماعت مسلمانان فراخوانند.
فـرسـتـادگـان در اول مـاه ذى حـجـة نـزد معاويه رسيدند و با وى به گفت وگو پرداختند. آنان بـيـشـتـر مـى كـوشـيـدنـد كـه از راه مـوعـظـه و نصيحت معاويه را به سوى حق بخوانند. يكى از فرستادگان خطاب به معاويه گفت : اى معاويه ! دنيا سپرى مى شود و آخرت به تو روى مى آورد و خـداونـد تو را به عملت پاداش مى دهد. بيا و از ايجاد تفرقه ميان امّت و خونريزى دست بردار. معاويه سخن او را قطع كرد و گفت : چرا اين سفارش را به مولايت نكردى ؟ او پاسخ داد: او مـثـل تـو نـيـسـت . او از نـظـر ديـن و فـضـيـلت و سـابـقـه در اسـلام و خـويـشـاونـدى بـا رسول خدا(ص ) برترين اين امّت است .
مـعـاويـه كه خود از اسلام بهره اى نبرده و فضيلتى براى خود سراغ نداشت به فرستادگان امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) پـرخـاش كـرد و با خشم گفت : برخيزيد و دور شويد كه ميان من و شما تنها شـمـشير داورى مى كند. يكى از فرستادگان امام (ع ) پاسخ داد: ما را از شمشير مى ترسانى ؟ بـه خـدا سـوگند كه به زودى تو را در گرداب آن گرفتار مى سازيم . سپس برخاسته نزد اميرمؤ منان (ع ) بازگشتند.
با بى ثمر ماندن گفت وگوها درگيرى ميان طرفين آغاز شد و تا پايان ماه ذى حجة ادامه يافت . وقـتـى مـاه محرم فرا رسيد. ميان دو طرف قرارداد متاركه اى تا پايان اين ماه بسته شد. اميرمؤ مـنـان (ع ) در اين مدت نيز به گفت وگوى با معاويه ادامه داد و چند تن از بزرگان سپاه خويش را نـزد او فـرستاد تا شايد بتوانند او را به پذيرفتن صلح و تن دادن به حق فراخوانند. اما مـعـاويـه هـمچنان بر موضع خود پاى فشرد و سخن هميشگى خود را تكرار كرد: (من دست از جنگ بـرنـمـى دارم . تـنها شمشير ميان من و او حاكم است ). وى همچنين مدعى شد كه بايد سپاه اميرمؤ منان (ع ) نيز به وى بپيوندند، چون كه او در طلب خون خليفه مسلمانان اس