افـتـن سـخـنـان اميرمؤ منان (ع ) سربازان آن حضرت به كار تعميرو اصلاح جنگ افـزارهـاى خـود پـرداخـتـنـد آن حـضـرت نـيـز تـا بـامـداد مشغول سازماندهى و آراستن لشكر بود.
از ويـژگى هاى جنگ در آن روزگار، رسم (اعلام قبلى ) بود. به اين ترتيب كه دو طرف روز حـمـله و درگـيـرى را مقرّر مى ساختند و گاه اگر يكى از آنها براى جنگ آمادگى نداشت ، به او مـهـلتـى داده مـى شـد؛ البته هر دو طرف ، رفتار همديگر را زير نظر داشتند تا مبادا به مكر و حـيـله دشـمن دچار شوند. اميرمؤ منان (ع ) نيز در همان شب فرمان داد كه به سپاهيان معاويه اعلام كـنـنـد كـه فـردا جـنگ خواهد بود. هر چند آگاه ساختن دشمن موجب هشيارى وى در كار جنگ مى شود، ولى از نـظـر روحـى و روانـى او را دچـار تـزلزل مـى سـازد (و شايد او را از ادامه جنگ منصرف كـنـد). چـون حكايت از قدرت رزمى حريف دارد. به دنبال اين اعلام ، سپاهيان معاويه نيز آماده نبرد شدند.
امـيـرمـؤ مـنـان عـلى (ع ) در آن شـب خـطـاب بـه سربازانش خطبه اى خواند كه دربردارنده نكات بسيار ارزشمندى درباره چگونگى تشويق سربازان به جنگ و نيز برخى از فنون جنگى است . متن آن خطابه چنين است :
خـداونـد شـمـا را به تجارتى راهبرى كرده است كه شما را از عذاب مى رهاند و به خير فرامى خـوانـد. و آن تـجارت ايمان به خدا و رسول او و جهاد در راه خداوند است . و پاداش آن را آمرزش گـنـاهـان و مـسكن هاى پاك در بهشت جاودان و رضوان خدا كه از همه اجرها بزرگ تر مى باشد، قـرار داده اسـت . خـداونـد در قـرآن مجيد از محبوبش خبر داده ، فرموده است : خداوند مجاهدان را كه هـمچون بنايى استوار در برابر دشمن ايستاده و نبرد مى كنند، دوست دارد.(106) صف هـاى خـود را چـونان بناى سربى محكم و فشرده سازيد، زره داران را پيشاپيش و بى زرهان را عـقـب لشـكر بگماريد. دندان ها را برهم بفشريد، زيرا سبب مصون ماندن جمجمه از ضربه هاى شـمـشـيـر و مـوجـب نـيـرومندى قلب و آرامش دل مى شود. صداها را خاموش كنيد زيرا باعث رستن از سـسـتـى و شـكـست مى شود و متانت و وقار مى آورد. پرچم ها را جابه جا نكنيد و آنها را فقط به دسـت دلاوران آزاده بـسـپـاريـد؛ كـسـانـى كـه در مصيبت ها و سختى ها شكيبا هستند و به همه سوى پرچم چيره اند، آن را از راست و چپ و جلو و پشت سر حفظ مى كنند... .(107)
سـرانـجـام ، دو سـپـاه بـا يـكـديـگر به سختى نبرد كردند، اما به نتيجه قطعى نرسيده ، به جـايـگـاه هـاى خـود بـازگـشـتـند. فرداى آن روز اميرمؤ منان (ع ) پس از نيايش به درگاه خداوند سـپـاهيانش را مورد خطاب قرار داد و فرمود: برويد در پناه خدا.(108) آن گاه لشكر را آراسـت و هـر قـبـيـله از لشـكـرش را مـقـابـل قـبـيـله اى هـمـشـاءن آنـهـا از سـپـاه دشـمـن قـرار داد.(109)
سـربـازان دو طـرف پيشانى بندهاى ويژه و شعارى مخصوص به خود داشتند. علامت سربازان سـپـاه اميرمؤ منان (ع ) پيشانى بند و بازوبند سفيد و شعار آنها (يا اللّه ، يا احد يا صمد، يا رب مـحـمـد يـا رحـمـن و يـا رحـيـم ) بـود. نشانه سپاه معاويه پارچه اى زرد بود كه بر سر و بـازوان خـود مـى بـسـتـنـد و شـعـارشـان ايـن بـود: (نَحْنُ عِب اد اللّه حقّاً حقّاً، يا لثارات عثمان ).(110)
سـرانـجام در يك نبرد شديد، سپاهيان حضرت على (ع ) برترى خود را نشان دادند و طرفداران مـعـاويـه را سـخـت در تـنـگـنـا گـذاشتند. در همين هنگام يكى از شجاعان سپاه امام (ع ) به معاويه نزديك شد و جان او را به خطر انداخت كه محافظانش نجات دادند.

اميرمؤ منان 7 در ميدان جنگ
عـلى (ع ) در جـنـگ وظـيفه اى دوگانه داشت : هم فرمانده بود و هم رزمنده آن حضرت در حالى كه اوضاع عمومى جنگ را زير نظر داشت و سپاهش را هدايت مى كرد، در مواقع ضرورى خود به ميدان مى رفت و با دشمن به نبرد مى پرداخت . اين قضيه به ويژه زمانى اتفاق مى افتاد كه دلاوران نامدار سپاه دشمن به مبارزه طلبى مى پرداختند. حضرت با كشتن اين گونه افراد روحيه دشمن را تـضـعيف و روحيه سربازان خود را تقويت مى كرد براى نمونه به يك مورد آن در جنگ صفين اشاره مى كنيم :
يكى از غلامان بنى اميه به نام (احمر) كه فردى نيرومند بود، به ميدان آمد. امام (ع ) كه او را ديـد قـصد جانش ‍ را كرد. اما غلام حضرت مانع شد و با او جنگيد ولى كشته شد. احمر كه جسور شـده بـود، خواست اميرمؤ منان (ع ) را از پاى درآورد. حضرت با سرعت و قدرت هر چه تمام تر خـود را بـه او نزديك كرد و گريبانش را گرفته ، از اسب جدا كرد و بر زمين كوفت ، چنان كه بازوان و شنانه هايش درهم شكست .(111)
آن حـضـرت بـه قـضـا و قـدر الهـى ايمان راستين داشت و مرگ و زندگى را به دست خداوند مى دانست به همين خاطر از رويارويى مستقيم با دشمن باك نداشت . يكى از ياران امام (ع ) در صحنه نبرد از حضرتش پرسيد: اى اميرمؤ منان ! آيا نمى ترسى كه به خاطر نزديكى بيش از اندازه به دشمن مورد سوء قصد واقع شوى ؟ حضرت فرمود:
هـيـچ كس نيست ، مگر آن كه خداوند نگهبانى بر او گمارده است كه او رااز فرو افتادن در چاه يا ويـران شـدن ديـوار بـر او، و يـا بـلاهـاى ديـگـر نـگـه مـى دارد و هـرگـاه اجل فرا رسد اين حفظ و مراقبت از ميان مى رود.(112)
ايـن عـالى تـرين و سازنده ترين روحيه اى است كه يك سرباز جنگجومى تواند داشته باشد. هـيچ پيش آمدى براى انسان بدون خواست خداوند متصوّر نيست و زمانى كه پروردگار مقدر كرده بـاشـد، هـيـچ چيز نمى تواند راه اِعمال اراده اش را سد كند. در چنين حالتى ، ترس بى معنا مى شود و روحيه شجاعت و نترسيدن از دشمن تقويت مى گردد اين همان روحيه اى است كه رزمندگان اسلام در جنگ با دشمنان بعثى از آن برخوردار بودند و بى باكانه به پيروى از مولايشان ، على (ع ) در كام مرگ فرو مى رفتند و شجاعانه بر دشمن مى تاختند.
فرار معاويه
مـعـاويـه بـا آن كـه از شـيـطنت و زيركى ويژه اى برخوردار بود، از شجاعت و دلاورى بهره اى نـداشـت . او بـيـشـتـر تـرجـيـح مى داد كه در پشت صحنه نيروهايش را هدايت كند و خود وارد ميدان كـارزار نـشود. به همين دليل از گريختن عار نداشت و گاه كه عرصه تنگ مى شد فرار را بر قرار ترجيح مى داد.
در جـنـگ صـفـيـن يـكـى از سـرداران شـجـاع و بـا ايـمـان اسلام موفق شد صفوف سپاه معاويه را بشكافد و خود را به معاويه برساند. او كه جانش را در خطر مى ديد از فرماندهانش خواست تا بـه هـر شـكـل مـمـكـن جـلوى پـيـشـروى او را بـگـيـرنـد. سـرانـجـام ، پـس از چـنـد بـار فـرار از مـقـابل آن سردار، سپاهيانش را وادار كرد تا او را سنگباران كردند، ولى خود هرگز حاضر نشد با وى روبه رو شود و كارزار كند.(113)
شب سخت
جـنـگ مـيـان دو طرف براى مدّت طولانى ادامه يافت و تلفات زيادى از هر دو سوى گرفت . طى ايـن مـدت ، چند بار سپاه اميرمؤ منان از هم متفرق شد آن حضرت توانست با قدرت بيان و نيروى فرماندهى اش آنان را گردآورد و عليه دشمن وارد كارزار سازد. مالك اشتر نيز در اين درگيرى هـا نـقـش بـسزايى داشت . او كه جنگجويى بى باك بود، بدترين 