 كه گفته شد درست در لحظه اى كه سقوطش حتمى بود، از او خواست كه آن نيرنگ را به كار بندد.
ظاهربينى و خشك مقدسى
از ديـگـر عـوامـلى كـه مـانـع پـيـروزى سپاه عراق شد، وجود شمارى افراد مقدس نما بود. اينان كـسـانـى بودند كه در مقابل اميرمؤ منان (ع ) خود را صاحب راءى مى دانستند و وجوب اطاعت از امام در فرهنگ اعتقاداتشان جايگاهى نداشت . اين عده پس از اعلام پذيرش حكميت از سوى معاويه ادامه جـنـگ را روا نمى دانستند و علاوه بر آن كه خود نمى جنگيدند، به امام (ع ) نيز فشار مى آوردند كه مالك اشتر را از ميدان نبرد فراخواند.
مـنـطـق امـام (ع ) و مـالك اشـتـر، كـه حـق و بـاطـل را خـوب شـنـاخـتـه نسبت به مقام امام (ع ) معرفت كـامـل داشـت ، در وجود اين افراد بى منطق مؤ ثّر نيفتاد. مالك بسيار كوشيد تا شايد بتواند اين عـده را مـتقاعد سازد كه به او اجازه دهند، حتى براى مدّتى بسيار كوتاه ، جنگ را ادامه دهد و كار را يـكـسره كند، اما آنان نپذيرفتند و مى گفتند: در اين صورت ما نيز در گناه تو شريك خواهيم بود. وقتى مالك استدلال كرد كه اگر ادامه جنگ گناه باشد، در اين صورت كشتگانشان در آتش خـواهـنـد بـود، پاسخ دادند: ما براى خدا با آنها جنگيده ايم و براى خدا نيز از جنگ با آنان دست مى كشيم .(123)
بـه راسـى چـه كـسـى بـايد خدايى بودن يا نبودن جنگ را تعيين مى كرد؟ آيا آن فرد كسى جز اميرمؤ منان ، على (ع )، بود؟ مگر جز اين بود كه مشروعيت جنگ با وجود آن حضرت بود؟ با وجود چـنـيـن سـؤ ال هـاى بـى پـاسخى ، به اين نتيجه مى رسيم كه بزرگ ترين نقص اين عده ضعف بـيـنـش اعتقادى بوده است . آنان باور نداشتند كه به عنوان وظيفه دينى بايد نسبت به امام (ع ) اطـاعـت بـى چـون و چـرا داشـته باشند، چنان كه به عنوان وظيفه سربازى بايد فرمان هاى آن حضرت را بدون چون و چرا اجرا مى كردند.
حـال ، مـمـكـن است در اين جا اين سؤ ال مطرح شود كه چرا اميرمؤ منان (ع ) اين گونه افراد را در جـنـگ شـركـت مـى داد؟ در پـاسـخ بـايـد گـفت كه اين مشكل اساسى و هميشگى آن حضرت بود كه نيروى وفادار و با استقامت در اختيار نداشت . آن حضرت بارها اين موضوع را گوشزد مى كرد و يـارانـش را بر نافرمانى و چنددستگى نكوهش مى كرد. از جمله طى خطابه اى (124) بـه مـردمى كه در مقابل غارتگرى هاى معاويه و كارگزارانش از خود سستى نشان مى دادند، با روشنى و صراحت كامل ، نقاط ضعف سپاهيان خود و نقاط قوت سپاهيان معاويه را بيان كرد كه مهم ترينش اينها است :
1ـ پايبندى سپاهيان معاويه به باطل و بى بند و بارى سپاه عراق نسب به حق .
2ـ اطـاعت بى چون و چراى سپاه شام از معاويه و بى اعتنايى عراقى ها نسبت به فرمان هاى امام (ع ).
3ـ امانتدارى سپاه معاويه و خيانت ورزى سپاه عراق .
4ـ توجه شاميان به اصلاح امور سرزمين شام و فساد عراقى ها در امور سرزمين خودشان .
از مـجـمـوعـه مـوارد يـادشـده درمـى يـابـيـم كـه سپاهيان شام نسبت به عراقى ها از نظر اخلاقى بـرتـرى داشـتند. هر چند معاويه خود نه به دين پايبند بود و نه به اخلاق ، اما سپاه عراق از فـضـايـل اخـلاقـى بـى بـهـره بـود، در حـالى كـه امـام و فـرمـانـده شـان مـظـهـر تـقـوا و فـضـايـل اخـلاقـى بـود. طـبـيعى است سپاهى كه از نظر اخلاقى ضعيف و از انضباط نظامى بى بهره باشد، كارآيى نظامى نيز نخواهد داشت .

نداشتن انگيزه
2مـى دانيم كه اميرمؤ منان (ع ) از آن رو فرمان عزل معاويه را صادر كرد كه او را از نظر دينى و اخـلاقـى شـايسته زمامدارى نمى دانست . اين در حالى بود كه بيش تر مردم به وجود معاويه در شـام عـادت كـرده بـودند چون در زمان سه خليفه پيشين حاكم آن جا بود.(125) و به عـنـوان مـرزبـان اسـلام در سـرزمـيـن شـام شناخته مى شد. بنابراين انگيزه اى براى جنگ با او نـداشـتند. اين مطلب از ميان سخنانى كه دو طرف پس از اعلام حكميّت از سوى معاويه با هم رد و بـدل كـردنـد، بـه خـوبـى دانـسـتـه مـى شـود. سـپـاهـيـان مـعـاويـه مـطـرح كـردنـد: بـه چـه دليل ما بايد يكديگر را بكشيم ؟ ما مسلمان هستيم . با نابودى ما و شما عراق و شام به خطر مى افتد و از نابودى هر يك سودى حاصل ديگرى نخواهد شد. از اشعارى كه برخى از سپاهيان امام (ع ) سرودند و نيز گفته هاى اشعث بن قيس برمى آيد كه اين گفته ها سپاه عراق را متقاعد ساخت و بـراى جـنـگ فـايـده اى نـمـى ديـدنـد، جـز آن كـه نـيـروهـاى دو سـپـاه را نـابـود مـى سازد.(126)
ناگفته نماند كه شمارى از سپاهيان اميرمؤ منان (ع ) بودند كه مقام امام (ع ) را خوب مى شناختند و از مـاهـيـت مـعاويه نيز نيك آگاه بودند و فلسفه جنگ دو طرف را نيز مى دانستند، اما شمار آنان اندك بود و تلاش هاى خالصانه آنان براى جنگ تا رسيدن به پيروزى نتيجه اى نداد.

زيادى شمار كشتگان
چـنـان كـه بـرخى از مورّخان نوشته اند،(127) كشتگان اين نبرد هفتاد و سه هزار نفر بـود. مـى تـوان گفت كه اين نبرد پرتلفات ترين نبردها تا آن روزگار بود و اين خود عاملى بـه شـمـار مـى رفـت كـه پـيـشـنـهـاد تـرك مـخـاصـمـه ـ بـه ايـن دليل كه با ادامه جنگ نابود خواهند شد ـ مورد استقبال عمومى واقع شود و فكر پايان جنگ غلبه يابد.فصل ششم : چگونگى پيدايش و شكل گيرى خوارج

معرّفى اجمالى خوارج
خـوارج جـمـع خـارجـة از واژه (خـُروج ) بـه مـعـنـى تـجـاوز و بـيـرون رفـتـن از چـيـزى اسـت .(128) و در اصطلاح به جمعيتى گفته مى شود كه پس از ماجراى حكميت در جنگ صفين از فـرمان على (ع ) سرپيچى كردند.(129) و چون شورش خود را بر يك عقيده مذهبى استوار ساخته بودند، پيروانى پيدا كردند و اين اسم به آنها اختصاص يافت .
خوارج داراى صفات گوناگونى بودند و اين صفات تركيبى از زشتى و زيبايى در آنان به وجـود آورده بـود، از سـويـى مـردمى مبارز و فداكار بودند و در راه عقيده خويش سرسختانه مى كـوشـيـدنـد و از سـوى ديـگـر انـسـان هـايـى نـادان و سـبـكـسـر بـودنـد و بـراثـر هـمـيـن جهل و نادانى حقايق را نمى فهميدند و بد تفسير مى كردند.
آنان افرادى به ظاهر مؤ من و مقدس بودند، اما بر اثر نداشتن بصيرت دينى و كوتاهى فكر، آيات قرآن را غلط معنى مى كردند و برداشت هاى نادرستى از آن داشتند.
جهالت خوارج بارزترين ويژگى آنها بود، بدين خاطر در جنگ صفين فريب نيرنگ (معاويه ) و (عمرو بن عاص ) را خوردند و على (ع ) را از پيروزى بازداشتند.
آنـان گـروهـى تـنگ نظر و احساساتى بودند و اسلام و مسلمانى را در انديشه هاى نادرست خود مـحـصـور نـمـوده بـودنـد و ديـگـر مسلمانان را كه عقايد آنها را نمى پذيرفتند، كافر و جهنمى پنداشته ، خونشان را مباح مى شمردند.
چگونگى پيدايش خوارج
يـكـى از زمـيـنه هاى پيدايش خوارج ، دسيسه اى بود كه معاويه در آخرين روزهاى جنگ صفين به كـار بـرد. جنگ ، روزهاى آخر خود را پشت سر مى گذاشت ؛ فرماندهان دلاور لشكر على (ع ) با چند يورش ‍ شجاعانه ، مقاومت سپاه معاويه را درهم شكستند و خود را به قرارگاه دشمن رسانيده ، بـا وجود خستگى زياد، نبرد را براى در