م كوبيدن مركز فرماندهى دشمن تا فرا رسيدن شب ادامه دادند.
مـعـاويـة بن ابى سفيان كه خطر شكست حتمى را احساس مى كرد، عمرو بن عاص را طلبيد و از او راه چـاره خـواسـت . عـمـرو بـن عـاص گـفـت : اى مـعـاويـه سـپـاه تـو در مـقـابـل لشـكر على (ع ) تاب مقاومت ندارند، زيرا آنان براى هدفى مقدس مى جنگند. تنها يك راه بـراى تـو باقى مانده و آن اين است كه دستور دهى قرآن ها را بالاى نيزه ها كنند و آنان را به حـكـمـيـت قـرآن دعـوت كـنـى ، چـرا كـه ايـن كـار تـو از دو حـال خـارج نيست يا آنان مى پذيرند و ما از شكست قطعى نجات مى يابيم يا نمى پذيرند ولى اختلاف ميان آنان ايجاد خواهد شد و آتش جنگ از التهاب خود مى افتد.(130)
مـعـاويـه ، حـيله عمرو بن عاص را پسنديد؛ صبحگاهان لشكر على (ع ) خود را براى حمله نهايى آمـاده مـى كـردنـد، ديـدنـد حـدود پـانـصـد قـرآن در پيشاپيش لشكر معاويه بر سر نيزه است و نـيـروهـاى تـبـليـغـاتـى دشـمـن فـريـاد مـى زنـنـد: اى گـروه عـرب ، رحـمـى بـه حـال زن هـا و بچه ها بكنيد! اى مردم اگر ما همديگر را بكشيم ، چه كسى مرزهاى روم و ايران را از گزند دشمن حفظ كند! اى جماعت ، دين از بين رفت ! بياييد دست از جنگ برداريم و به حكم اين قرآن تسليم شويم .(131)
هـمـان گونه كه عمرو بن عاص پيش بينى كرده بود، اختلاف در سپاه على (ع ) آغاز شد. عده اى گـفـتـنـد با آنها مى جنگيم ، ولى عده زيادى از مقدس نماها كه پيشانى هايشان از فزونى سجده پينه بسته بود، فريب خورده گفتند: ديگر جنگ براى ما جايز نيست . ما تسليم قرآن هستيم .
از سـوى ديـگـر مـنـافـقان سپاه عراق نيز شروع به فعاليت كرده جمعيت زيادى را با خود همراه نمودند و بر پذيرش صلح پافشارى كردند.(132)
اميرمؤ منان (ع ) كه نشانه هاى فتح و پيروزى را به خوبى مشاهده مى كرد فرمود:
اى بندگان خدا، من از هر كس ديگر، به پاسخگويى اين دعوت و
پـذيـرفـتـن حـكـمـيـت قـرآن شـايـسـتـه تـرم ، ولى (بـدانـيـد) مـعـاويـه و عـمـرو بـن عـاص اهـل دين و قرآن نيستند. من بهتر از شما آنها را مى شناسم . از كودكى تا بزرگى شان با آنان مـعاشرت داشته ام . اينها بدترين كودكان و بدترين مردان بودند. به خدا قسم اينان قرآن را از روى مـعـرفت و به قصد عمل كردن به آن بر نيفراشته اند، بلكه از روى نيرنگ و نفاق چنين كرده اند.
اى مردم يك ساعت ديگر بازوان و سرهايتان را به من بسپاريد (مرا يارى كنيد) كه حق به نقطه حساس خود رسيده و چيزى نمانده كه ستمكاران درهم شكسته شوند.(133)
آغاز انحراف
وجـود حـمـاقـت و نـادانى در عده اى از سپاهيان عراق زحمات چندين ماهه جنگ را بر باد داد و اميرمؤ مـنـان (ع ) را از پـيروزى حتمى بازداشت . جمعيتى حدود بيست هزار تن (134) در حالى كـه شـمـشـيرهايشان را روى شانه گذاشته بودند نزد على (ع ) آمدند و گفتند اى على اينك كه تـو را بـه كـتـاب خـدا مـى خـوانند، به آنان پاسخ مثبت ده و دست از جنگ بردار و گرنه همچون (عثمان ) تو را مى كشيم !
على (ع ) فرمود:
واى بر شما من نخستين كسى بودم كه مردم را به كتاب خدا دعوت
كـردم و اول كـسـى بودم كه به آن پاسخ مثبت دادم . من با اين گروه بدين جهت مى جنگم كه سر به فرمان قرآن ننهادند. اينان مردمى هستند كه خدا را معصيت كرده و پيمان او را شكستند و كتاب او را به پشت سر گذاردند.
سخنان آن حضرت در دل هاى تيره اين جماعت اثر نكرد و گفتند: به (اشتر) پيغام بده كه دست از جنگ بردارد و بازگردد. على (ع ) ناگزير براى جلوگيرى از جنگ داخلى به (مالك اشتر) پيغام داد و مالك برگشت .(135)
اين گروه كوته فكر تشخيص ندادند كه چرا دشمن آن گاه كه در آستانه شكست قرار گرفته ، رو بـه قـرآن مـى آورد و چـرا پـيش از شروع جنگ هنگامى كه على (ع ) آنها را به فرمان قرآن دعـوت كـرد، آن را نـپـذيـرفـتند و جنگ را شروع كردند(136) و مگر على (ع ) كه اينك فرمان ادامه جنگ را مى دهد، سال ها براى ترويج قرآن ، با دشمنان خدا نجنگيده و بزرگ ترين فداكارى ها را در ميدان نبرد از خود نشان نداده است ؟
آنان از فرمان رهبر سرپيچى كردند و حيله دشمن ، علاقه به دنيا و پيروى از هواى نفس ، چشم عقلشان را كور كرد و با پذيرش آتش بس ، ضايعه اى بزرگ براى اسلام پديد آوردند.
گزينش حَكَم
جـنـگ صـفـيـن مـتـوقف گرديد و بنا شد از هر طرف نماينده اى انتخاب شود تا بر طبق قرآن حكم كـنـنـد. مـردم شـام (عمرو بن عاص ) را انتخاب كردند، ولى همان كسانى كه بعدها عليه اميرمؤ مـنـان (ع ) شورش كردند، شخصى بى تدبير و كوته فكر به نام (ابوموسى اشعرى ) را پـيـشـنـهـاد دادنـد. حـضـرت عـلى (ع ) كـه ابـومـوسـى را مـى شـنـاخـت ، قـبـول نـكـرد و فـرمـود: ابـومـوسـى مرد اين كار و مورد اعتماد من نيست .(137) بياييد (عـبـداللّه بـن عـبـاس ) يـا (مـالك اشـتـر) را انـتـخـاب كنيد، ولى اين گروه كه تحت تاءثير تـبـليـغـات دشـمـن قـرار گـرفـتـه بودند و به عقيده خودشان مى خواستند فردى بى طرف را انتخاب كنند، جز به انتخاب (ابوموسى ) راضى نشدند و سرانجام او را برگزيدند.
آغاز مخالفت
پس از انعقاد پيمان حكميّت اختلاف نظر ميان لشكريان على (ع ) شروع شد. عده اى از همان ها كه طـرفدار آتش بس و تسليم به حكم قرآن بودند، گفتند: داورى كردن انسان ها در دين خدا گناه اسـت و خـواسـتـار نـقـض ‍ پـيـمـان حـكـمـيـت شـدنـد. صـداى مـخـالفـت نـخـسـت از طـايـفـه (عـَنـَزَه )(138) بـرخـاسـت . سـپـس بـعـضـى از افراد طايفه هاى (مراد) و (بنى راسب ) و (بـنـى تـمـيم ) نيز به آنها پيوسته ، و با سردادن شعار (لاحكم الا للّه ) (حكومت جز براى خـدا نـيـست ) مخالفت خود را ابراز داشتند، كم كم اين عقيده در ميان لشكر گسترش پيدا كرد و از هر ناحيه اى نداى (لا حكم الا للّه ) به گوش مى رسيد.(139)
ايـن گـروه پـس از پـذيـرش آتـش بس و انعقاد پيمان پشيمان شدند كه چرا پيروزى را از دست دادند، از اين رو، نزد على (ع ) آمدند و گفتند (اى على پذيرش (حكميت ) لغزشى بود كه از ما سر زد و ما كافر شديم ولى اكنون توبه كرديم و برگشتيم ، تو هم بايد توبه كنى و از تـعهد خود برگردى وگرنه از تو كناره گيرى خواهيم كرد.) حضرت على (ع ) فرمود: (واى بـر شـمـا آيا بعد از اين كه ما عهد و پيمان بستيم از عهد خود برگرديم . مگر خداوند در قرآن نمى فرمايد: (اَوْفُوا بِالْعُقُودِ)(140) به عهد و پيمان خود وفا كنيد.)
عـلى (ع ) نـقـض پـيـمان را نپذيرفت ، چرا كه آثار بدى در پى داشت و آن جمعيت نيز از على جدا شـدنـد، در حـالى كـه آن حـضـرت را بـه خـاطـر پـذيـرفـتـن پـيـمـان حـكـمـيـت كـافـر مـى دانستند.(141)
پس از صفّين
پـس از بـازگـشـت حـضـرت على (ع ) به كوفه ، مخالفان كه حدود دوازده هزار نفر بودند، در مـحـلى بـه نـام (حـرورا) جـمـع شـدنـد و (شـبـث بـن ربعى ) و عبداللّه بن كوّا) را به عنوان فـرمـانـده جنگ و امام جماعت خود انتخاب كردند و گفتند: پس از پيروزى ، خليفه به وسيله شورا انـتـخـاب خـواهـد شـد، بـيـعـت مـخـصـوص خـداسـت و وظـيـفـه مـا امر به معروف و نهى از منكر است .(142)
على (ع ) 