انى بـعـضـى افـراد شـبـانـگـاه مـؤ مـنـنـد، ولى هـنـگـام صـبـح كـافر مى شوند. در آن وقت ، نزد خدا مـقـتـول بـاش (از حـقّ دفـاع كـن ، هـر چـنـد بـه قـيـمـت جـانـت تـمـام شـود) امـا قاتل و خونريز مباش .
گـفتند: عقيده تو درباره على (ع ) بعد از حكميت چيست ؟ گفت : على از شما نسبت به دين آگاه تر و تـقـواى او بـيـشـتـر اسـت . گـفـتـنـد: بـه گـونـه اى تـو را مـى كـشـيـم كـه تـا بـه حـال كـسـى را نـكـشـتـه بـاشـيـم . آنـان دسـت هـاى او را بـسـتـه و كـنـار رودخـانـه آوردنـد و در حـال نشسته سرش را بريدند. سپس به طرف همسر باردار او آمدند و شكمش را شكافته ، او را به همراه جنينش به قتل رساندند.(179)
قتل (عبداللّه ) به قدرى ناجوانمردانه بود كه مورد اعتراض فردى مسيحى قرار گرفت . وى بـاغـبـان بـود. خـوارج دربـاره قـيـمـت مـقدارى خرما كه بر درختى بود، با او گفت وگو كردند. مـسـيـحـى گـفـت : آن را بـه شـمـا بـخـشـيـدم ، ولى آنـان حـاضـر نـشـدنـد بـدون پـرداخـت پـول ، خـرمـا را بـگيرند. مسيحى كه شاهد صحنه قتل (عبداللّه ) بود، گفت : شگفتا شما فرد بـى گـنـاهـى هـمـچـون (عبداللّه ) را مى كشيد و از خوردن خرمايى بدون پرداخت قيمت امتناع مى ورزيد.!(180)

ضرورت نبرد با خوارج
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) كـه خود را آماده جنگ با معاويه مى كرد، با شنيدن خبر جنايت هاى خوارج ، آزاد گـذاشـتـن آنـان را روا نـديـد، زيرا مساءله از اظهار عقيده فراتر رفته و سر از قيام مسلحانه و بـرهـم زدن نـظـم جـامـعـه در آورده بـود. از اين رو، براى اطلاع بيشتر (حارث بن مرّه ) را به نـهـروان فـرسـتـادتـا اوضـاع را بـه او گـزارش كند، اما خوارج وى را نيز دستگير كرده ، به قتل رساندند و در عمل به اميرمؤ منان (ع ) اعلان جنگ دادند.(181)
ايـن اقـدام آنان بيش از پيش حضرت على (ع ) و سپاهيان او را متاءثر كرد. عده اى از سپاهيان لب بـه اعتراض ‍ گشوده ، گفتند: اى على ، آيا اين گروه را پشت سر ما رها مى كنى تا بر ناموس و امـوال مـا مسلط شوند؟ ما را به طرف اين قوم ببر تا پس از برطرف كردن آشوب آنان ، به سوى شاميان حركت كنيم .
اميرمؤ منان (ع ) كه دشمن اصلى را در جاى ديگر مى ديد، ناچار براى جلوگيرى از هرج و مرج ، لشكر را روانه نهروان كرد و طى پيامى از خوارج خواست كه قاتلان عبداللّه و ديگر مسلمانان را تـسـليـم كـنـنـد و فـرمـود: بـدانيد من با شما قصد جنگ ندارم و درصدد جنگ با معاويه هستم و اميدوارم خدا دل هاى شما را متحوّل كند و از اين وضعيت نجاتتان دهد.
امـا اين گروه خيره سر در جواب على (ع ) گفتند: ما همه قاتلان آنانيم و ريختن خون شما و آنان براى ما جايز است .(182)
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) از ايـن موضع گيرى خوارج برآشفت و فرمود: (به خدا قسم اگر تمام مردم روى زمين ، خود را شريك قتل (عبداللّه بن خباب ) بدانند و من توانايى قصاص داشته باشم ، همه را قصاص مى كنم .)
آن حضرت براى آخرين بار خطاب به خوارج فرمود:
(اى جماعتى كه از روى لجاجت به دشمنى با ما برخاسته ايد و هواى
نفس ، شما را از راه حقّ منحرف كرده است و از روى بى خردى دچار اشتباهى بزرگ شده ايد، جان خود را به خطر ميندازيد، من دوست ندارم مردم فردا شما را در كنار اين رود در حالى كه در خاك و خـون غلتيده ايد ببينند و شما هيچ دليل روشنى از جانب پروردگار، براى اين كارتان نداشته باشيد!
اى مـردم ! مـگـر مـن از حـكـمـيـت مـنـعـتـان نـكـردم ؟ و مـگـر نـگـفـتـم ايـن جـمـاعـت ، اهـل مـكـر و خـيـانـتـنـد، امـا شـمـا بـا مـن مـخـالفـت كـرديـد و بـه نـاچار تن به حكميت دادم ؛ در عين حـال از حـكـمـين تعهد گرفتم كه بر طبق قرآن حكم كنند، ولى آنان بر خلاف قرآن حكم كردند؛ بـديـن سـبـب مـا از آنـان و حـكـمـشـان بـيـزارى جـسـتـه و اكـنـون بـر هـمـان تـصـمـيـم اول خود (جنگ با معاويه ) پايدار هستيم .
اى مردم شما را چه مى شود و نگران چه هستيد؟ چرا جنگ با ما را روا مى داريد؟ آيا از اين جهت كه مـسـلمانان دو نفر را براى داورى انتخاب كردند، شما شمشيرهايتان را روى دوش نهاده و راه مردم را مى بنديد و گردنشان را مى زنيد؟ بدانيد كه اين همان (خسران مبين ) و زيان آشكار است .
به خدا اگر بر سر اين كار، مرغى را بكشيد، خدا كشتن آن را خوش ندارد؛ چه رسد به انسانى كه كشتنش نزد خدا حرام است .)(183)
امـيـرمؤ منان (ع ) درصدد بود كه به گونه اى مسالمت آميز غائله را پايان دهد و لشكرى را كه بـايـد در جـبـهـه شام با دشمنان اصلى دين و قرآن بجنگند از درگيرى با خوارج باز دارد، اما خـوارج كـه شـيـطـان بر آنان چيره شده بود، به سخنان آن حضرت گوش ندادند و خود را آماده حـمـله نـمـوده فـرياد زدند: پيش به سوى بهشت ! اميرمؤ منان (ع ) وقتى ديد خوارج درصدد حمله هـستند، ناچار لشكر را بياراست و پرچمى به دست (ابوايّوب انصارى ) داد و فرمود: در ميان خـوارج فرياد كن هر كس زير اين پرچم بيايد، به شرط اين كه كسى را نكشته و متعرض مردم نـشـده بـاشـد، در امان است و هر كس از شما به سوى كوفه يا مداين رود و از اين جماعت فاصله بگيرد، در امان است .
بر اثر اين برخورد اسلامى اميرمؤ منان (ع ) از تعداد چهار هزار مسلح كه در نهروان اجتماع كرده بـودنـد 1200 نـفر برگشتند؛ (تعداد صد نفر آنان به اميرمؤ منان (ع ) پيوستند و بقيه راهى كـوفـه و مداين شدند) گروهى كه مانده بودند، به فرماندهى (عبداللّه بن وهب راسبى ) به سـپـاه على (ع ) حمله كردند، لشكريان حضرت نيز بر آنان يورش برده و در مدتى كوتاه همه آنان بجز عده انگشت شمارى را از بين بردند.(184)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:577.txt">فصل اول : حكومت در نگاه على (ع )</a><a class="text" href="w:text:578.txt">فصل دوم : شيوه هاى حكومتى اميرمؤ منان (ع )</a><a class="text" href="w:text:579.txt">فصل سوّم : مشكلات بر سر راه حكومت حضرت على (ع )</a><a class="text" href="w:text:580.txt">فصل چهارم : اقدام هاى اميرمؤ منان (ع ) در رفع مشكلات (حكومت ) </a></body></html>فصل اول : حكومت در نگاه على (ع )

ضرورت حكومت
از ديـدگـاه امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) وجـود حكومت و زمامدارى در جامعه امرى ضرورى و لازم است ؛ زيرا بـدون حـكـومت ، نظم جامعه از هم گسيخته و زندگى افراد با خطر جدّى روبه رو خواهد شد. از ايـن رو هـنـگـامـى كـه (خـوارج ) مـساءله زمامدارى را نفى كردند و معتقد شدند كه جامعه اسلامى احتياج به رهبر ندارد، اميرمؤ منان در ردّ عقيده باطل آنان فرمود:
افراد جامعه ناچار از داشتن زمامدارى هستند، خواه نيكوكار باشد يابدكار(185)؛ تا مؤ مـن در حـكـومت او به طاعت مشغول و كافر بهره خود را از زندگى ببرد و خداوند هر كسى را به اَجـَلِ مـُقـَدَّر برساند، و توسط او ماليات گردآمده و با دشمن جنگ شود و راه ها ايمن گردد و حق ضعيف از قوى گرفته شده ، نيكوكار در رفاه و از شرّ بدكار آسوده ماند.(186)
هـمـچـنـين آن حضرت وجود زمامدار را لازمه بقاى هر اجتماعى دانسته و هنگامى كه يكى از خلفا با وى مشورت كرد تا خود همراه نيروهاى نظامى در جبهه جنگ شركت كند حضرت او را از اين كار منع ك