د، امام (ع ) فرمود:
بـه خـدا سـوگـنـد ايـنـان از نـسـبت هاى ناروا به من ، فروگذار نكردند وميان من و خودشان به عـدالت ، سـخـن نـگفتند. اينان حقى را طلب مى كنند كه خود ترك كرده اند و خونخواهى خونى را مـى كـنـنـد كه خود ريخته اند. ...(و من مى دانم اينها قصد خونخواهى ندارند) بلكه مى خواهند از مـادرى كـه از شـيـر دادن بـاز ايـستاده ، شير بدوشند(245) و بدعتى را كه مرده است زنده كنند.(246)
ايـن گـروه هـا ابـتـدا فـعـاليـتشان در حدّ تبليغات مسموم و شايعه پراكنى بود،اما آهسته آهسته مبارزه را از سخن و تبليغ به ميدان جنگ كشيدند و دست به جنايت زدند. على (ع ) ديگر ملايمت را جايز ندانست و با قاطعيت تمام ، در برابر آنان ايستاد و شعار و منطقش چنين بود:
بـه جان خود سوگند، در جنگيدن با كسى كه با حق مخالفت كند و در راه گمراهى قدم بگذارد، سستى و درنگ نخواهم كرد.(247)
اميرمؤ منان (ع ) در راستاى اين سياست ، با (ناكثين ) وارد جنگ شد ودر كمتر از يك روز، آنان را از بـيـن بـرد. هـمچنين هنگامى كه ديد (معاويه ) و دار و دسته اش ، حاضر به فرمانبردارى از حـكـومـت وى نـيستند و خود را براى جنگ ، آماده مى كنند، درصدد مبارزه با آنان برآمد و براى كسب مـوفـقـيـت بـيـشـتـر اعـم از نـيـرو و مـال ، مـركـزيـت حـكـومـت را از مـديـنـه بـه كـوفـه مـنـتـقـل كرد.(248) و سرانجام ، در جنگ صفّين ماه ها با (معاويه ) به نبرد پرداخت و به جهانيان اين درس را داد كه عدالت را نبايد فداى مصلحت كرد.
بـرخـورد امـيـرمـؤ منان (ع ) با خوارج نهروان يكى ديگر از اقدام هاى آن حضرت در برخورد با گـروه هـاى مـخـالف بـود. عـلى (ع ) كـه بـا گـروهـى مقدس نماى كج فهم روبه رو شده بود، درصـدد برآمد تا شايد با نصيحت و ارشاد، آنان را هدايت كند، اما آنان به جاى گوش دادن به سـخـنان على (ع ) بر مواضع خود پافشارى كردند و سرانجام دست به جنايت برده ، (عبداللّه بـن خـبـّاب ) كـارگـزار امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) را بـه هـمـراه هـمـسـر و فـرزنـدش ، بـه قتل رساندند. على (ع ) ناچار به دفاع برخاست و لشكرى را كه براى سرنگونى (معاويه ) تـجـهـيـز كـرده بود، به طرف (نهروان ) روانه ساخت و در مدّت كوتاهى ، آنان را قلع و قمع كرد.(249)پاورقی :

1- ـ سـقـيـفـه به معنى صفّه و سايبان است و (سقيفه بنى ساعده ) سايبانى بود متعلق به (بنى ساعدة بن كعب ) طايفه اى از انصار. (معجم البلدان ، ج 3، ص 229.)
2- ـ كامل ، ابن اثير، ج 2، ص 329.
3- ـ همان .
4- ـ الامامة والسياسة ، ابن قتيبه ، ج 1، ص 14.
5- ـ كامل ، ابن اثير، ج 2، ص 330.
6- ـ تاريخ طبرى ، ج 3، ص 218.
7- ـ انساب الاشراف ، احمد بن يحى بلاذرى ، ج 1، ص 580.
8- ـ الامامة والسياسة ، ج 1، ص 17.
9- ـ شـرح نـهـج البـلاغـه ، ابن ابى الحديد، ج 12، ص 88. (براى اختصار اين كتاب ، تا پايان جزوه ، با عنوان (شرح ابن ابى الحديد) ناميده مى شود.)
10- ـ (.. فـَاَوْدَعَ قـُلُوبـَهـُمْ اَحـْق ادا بـَدْريـَةً وخـَيـْبـَريَّةٍ وغـَيـْرَ هـُنَّ فـَاَضـَبَّتـْ عَل ى عَد اوَتِهِ...) مفاتيح الجنان ، ص 835، دعاى ندبه .)
11- ـ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 12، ص 85 و 88.
12- ـ نهج البلاغه ، خطبه 66.
13- ـ مروج الذّهب ، على بن الحسين مسعودى ، ج 2، ص 301.
14- ـ الامامة والسياسية ، ج 1، ص 18.
15- ـ الامامة والسياسية ، ج 1، ص 19.
16- ـ نهج البلاغه ، فيض الاسلام ، نامه 62.
17- ـ ارشاد، شيخ مفيد، ص 192.
18- ـ الغدير، علامه امينى ، ج 7، ص 178.
19- ـ همان ، ج 6، ص 93.
20- ـ الارشاد، ص 190.
21- ـ احقاف (46)، آيه 15.
22- ـ لقمان (3)، آيه 14.
23- ـ كنز العمال ، على بن حسام الدين المتقى ، ج 5، ص 256.
24- ـ از جـمـله حـقـوق زن در اسـلام ايـن اسـت كه اگر مردى ، همسر خود را طلاق رجعى بدهد و هـنـوز عـده زن سـپـرى نـشـده ، شـوهـر از دنـيـا بـرود، زن هـمـانـنـد قبل از طلاق ارث مى برد. (تحرير الوسيله ، امام خمينى ، ج 2، ص 356.)
25- ـ مستدرك الوسايل ، حسين نورى ، ج 3، ص 166.
26- ـ كامل ، ابن اثير، ج 3، ص 7؛ تاريخ طبرى ، ج 4، ص 124.
27- ـ تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 122 ـ 134.
28- ـ نهج البلاغه ، صبحى صالح ، خطبه 164، ص 235.
29- ـ تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 145؛ نقل ديگر در اين باره آن است كه مبداء تاريخ اسلام در زمان خود پيامبر6 و به اشاره و دستور آن حضرت تعيين شد. ر.ك : تصحيح من سيرة النّبى ، سيد جعفر مرتضى عاملى ، ج 3، ص 32 ـ 35.
30- ـ تاريخ طبرى ، ج 4، ص 39.
31- ـ ر. ك درس اول .
32- ـ الامامة والسياسة ، ابن قتيبه ، ج 1، ص 18 ـ 19.
33- ـ احتجاج ، طبرسى ، ج 1، ص 115 ـ 130.
34- ـ روسـتـايـى اسـت در حـجـاز كـه پـس از فـتح خيبر يهوديان آن را به نصف درآمدش ، با رسول اللّه مصالحه كردند و چون بدون جنگ و خونريزى به دست آمده بود، طبق دستور اسلام ، مـلك شـخـص رسـول خـدا(ص ) بود و پيامبر نيز آن را به امر خدا (در سوره اسرا، آيه 26) به فاطمه زهرا(س ) بخشيد. (احتجاج ، طبرسى ، ج 1، ص 90.)
35- ـ احـتـجـاج ، ج 1، ص 91 ـ 92. (البـتـه تذكر اين نكته لازم است كه طبق دستور اسلام ، مـدعـى بـايـد شـاهـد بـيـاورد و طـلب شـهـود از كـسـى كـه مال تحت تصرف اوست ، خلاف موازين قضايى است .)
36- ـ كامل ، ج 2، ص 425؛ تاريخ طبرى ، ج 3، ص 429.
37- ـ نهج البلاغه ، خطبه 3.
38- ـ الامـامـة والسـيـاسـة ، ج 1، ص 28 ـ 30؛ تـاريـخ طـبـرى ، ج 4، ص 227 ـ 238، بـا تلخيص .
39- ـ تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 162.
40- ـ نهج البلاغه ، خطبه 30.
41- ـ الغدير، ج 9، ص 19.
42- ـ تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 165.
43- ـ الغدير، ج 9، ص 69.
44- ـ همان .
45- ـ نهج البلاغه ، خطبه 3.
46- ـ ر.ك : كـامـل ، ابـن اثـيـر، ج 3، ص 82 ـ 99. رفـتـار نـادرست عثمان در روى كار آوردن خـويـشـاونـدان نـالايـقـش مـورد اعـتـراض ‍ امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) قـرار گـرفـت ؛ تفصيل گفت وگوى حضرت را با عثمان در كامل ، ج 3، ص 150 ـ 153 بخوانيد.
47- ـ ر.ك . كامل ، ابن اثير، ج 3، ص 149 ـ 150.
48- ـ از جـمـله آن افـراد ابـوذر بـود كـه بـه ربـذه تـبـعـيـد شـد تفصيل جريان تبعيد ابوذر را در مروج الذهب مسعودى ، ج 2، ص 339 ـ 342 بخوانيد. و نيز در كامل ، ابن اثير، ج 3، ص 113ـ116.
49- ـ ر.ك : مروج الذهب ، ج 2، ص 343ـ344.
50- ـ همان ، ص 344ـ345؛ ر.ك : كامل ، ابن اثير، ج 3، ص 167ـ180.
51- ـ جمل ، ص 74.
52- ـ ر.ك : كامل ، ج 3، ص 190ـ193؛ الجمل ، ص 119ـ120.
53- ـ الاصـابـه فـى تـمـيـز صـحـابـه ، ابـن حـجر عسقلانى ، ج 1، ص 545ـ546؛ طبقات الكبرى ، ج 3، ص 108 .
54- ـ طبقات الكبرى ، ج 3، ص 221 ؛ ر. ك : شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 225 ـ 226.
55- ـ مروج الذهب ، ج 2، ص 364.
56- ـ بـراى اطـلاع بـيـشـتر درباره تعيين استانداران جديد به وسيله اميرمؤ منان (ع ) و گفت وگوى حضرتش با طلحه و زبير، ر.ك : تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 179ـ180.
57- ـ تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 180.
58- ـ نهج البلاغه ، عبده ، نامه 6، ج 3، ص 6.
59- ـ كـامـل ، ج 3، ص 196. (در ايـن مـدرك ، مـتـن كامل گفت وگوى طلحه و زبير با اميرمؤ منان (ع ) آمده است )
60- ـ الجمل ، ص 119.
61- ـ ر.ك : شرح ابن ابى الحديد، ج 7، ص 40ـ42.
62- ـ نهج البلاغه ، شرح عبده ، ج 3، ص 73.
63- ـ كامل ابن اثير، ج 3، ص 197.
64- ـ طبقات الكبرى ، ج 3، ص 223.
65- ـ شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 233؛ ارشاد، ص 1317.
66- ـ تـاريـخ طـبـرى ، ج 4، ص 477 ـ 481؛ كامل ، ج 3، ص 277؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 14، ص