ز عين عدل و قسط و حليم است . خداوند ظاهر و باطن است يعنى هيچ پرده اى او را مستور نتواند داشت و در عين حال در باطن هاست . و حواس و مشاعر ما نيست كه او را درك مى كند با همه چيز قرين است اما نه با تماس . خداوند غنى است ، نه مستغنى (مستغنى ، مبرى از عدم غنى است ).
صفات فعلى
صفات فعلى به معنى فاعليت ابزارى و آلى نيست . او خالق ، فاطر، بارء (بارى )، مصور، صانع ، جاعل و بديع ، مبتدع ، منشى ، رازق و...است .
دامنه صفات فعل خدا گسترده است . بارى بودن به معنى خلق موزون و خلق نقشه دار و يا تصوير خلقت است . خدا جاعل است يعنى به معنى جاسازى است كه حاكى از احسن بودن خلقت است .
جنبه تربيتى
در بحث خداشناسى نهج البلاغه ، قسمتهايى كه نقل خواهد شد به طور عمده محتواى تربيت را تشكيل مى دهد. با تعمق در معانى پر دامنه اين بخش مى توان به دلالت هاى بينشى و روشى نيز توجه كرد. زيرا همچنانكه آلفرد مورث و ايتهد هم در عصر جديد توجه كرده است . عالم و آدم داراى نظامات و حركاتى است كه خدا محور آنست . در اسلام محوريت به عبد شدن ، مؤ من شدن ، متقى شدن ، فلاح ، فوز، رضوان و قرب الهى مى انجامد. خدا مبداء و مقصد ارزشها و دانشهاست . اسامى و صفات خدا كه ذكر شد ابعاد بى انتهاى دانش و ارزش را باز نماياند و البته بشر نيز بنابر لطف الهى ، قبسه اى نصيب برده است . آثار تربيتى اعتقاد به خدايى كه نهج البلاغه را (با الهام از قرآن مجيد) مطرح مى كند پر دامنه و عميق و نافذ و اثر گذار است و امكانات نظرى الهام بخش و دلالات تربيتى نهج البلاغه را نشان مى دهد. اعتقاد به چنين خدايى ، روح آدمى را اشباع مى كند. چنين خدايى سزاوار هر گونه عبادت و حاصل عبادت بندگى و بندگى خدا عين آزادى است (من از آن روز كه در بند تواءم آزادم ) با چنين خداى شنوا و دانا و زنده ابدى و ازلى و قيوم و مالك و رحيم انسان چه جاى آن دارد كه فرار كند يا اميد خود را از دست بدهد يا بر خدا پيشى بگيرد. بدين گونه ، پرواى از خدا، كه اساس حكمت ، تفكر، استنباط، شهود و ادراك و نظر، (ديدن و تواءم با تعمق ) گوشه هايى از نظم تربيتى نهج البلاغه روشن مى شود.
حضرت على (ع ) ما را هشدار مى دهد كه به ناتوانى خود در برابر صفات الهى اقرار كنيم . چه بسيار توهماتى كه اهل انديشه در طول تاريخ داشتند و عالم و آدم را محدود و مسدود مى شمردند و حضرت اعلام و افشاء مى كند كه شمارندگان در شمارش نعمتها درمانده اند يعنى كه از اين گونه نظام سازيهاى نظرى كم دامنه دست برداريد.
هر چند كه حضرت على (ع ) عجز آدمى را برملا مى كند اما از آنسوى اين سخن ، به امكانات بس وسيع مادى و نعمات براى آدمى اشاره مى كند. از جمله اينكه افق خوشايندى است فراروى تربيت آدمى .
فرقه و نحله ها و مسالكى كه در مرزهاى پيش ساخته متوقف شدند و نظام هاى بسته و تمامت گرا (توتاليته ) پرداختند از تموجات و تنوعات احوال آدمى غافل بودند و نظام هاى تربيتى و اجتماعى و سياسى جبار ساختند غافل از آنكه فقط خداست كه به همه حدود و پايان جريان آنها تسلط دارد (علم تفصيلى ) چنين است كه مى فرمايد بنياد و آغاز دين شناخت است . اين شناخت اساسى است محكم . و فقط بنياد علوم و معارف و فنون نيست . بلكه بنياد اخلاق و رفتارها و كنشها نيز هست . اگر توحيد را معنى كنيم هم وحدت و هم احديت خدا و هم تلائم قوانين عالم (و نه تزاحم آنها) مطرح مى شود. اينها مقدمه اخلاص است (در برابر تجسم و حلول و نيز شوب ).
تلائم قوانين عالم نيز از آفاق خوشايند فرا روى اخلاق ، علم و تربيت است .
خداوند كه خود صمد است . در عين حال عالم پر از غوغاى اوست با جهان و انسان رابطه احاطه ، نورى ، (سوره نور - آيه نور) و رابطه قيومى و رابطه معيت و صانعيت و مالكيت مطلقه و رابطه حفظ با عالم دارد. يعنى دست از عالم نمى كشد. رابطه خدا رب و مربوبى ، رابطه عبوديت و رابطه خالقيت است . خلقت خدا، خود نشانه جود است .
من نكردم خلق تا سودى كنم
خلق كردم من كه تا جودى كنم

خلقت آدمى و نسبت و اضافه تشريفى دميدن روح الهى در آدمى نيز از نشانه ها و ظهورات اكرام آدمى است . نزديك تر بودن خدا به انسان از رگ گردن نيز هم ظهور اكرام آن و هم معيت و حضور روحانى دائم است . كه البته بايد در همه اين رابطه ها قدوسيت و تنزيه را در نظر داشته باشيم . علم و احاطه خدا بر جهان و انسان چنين است و جاى آنست كه از فرشتگان هم تنزيه و توحيد را بياموزيم . هستى انسانى كه در برابر جاودانگى و جلالت خداوند هيچ است با توضيح و اقناع و دعوت و پندار زدايى و تذكر و اصل حكمت در اين بخش مختصر از نهج البلاغه بكار رفته است از هيچ به هدف شايسته اى اميدوار مى شود كه آغاز فلاح ، فوز، ((رضوان ، و قرب تواند بود. حضور دائم و ازل و ابد خدا بر امكان ، خود از آفاق دلنواز تربيت است و ضمنا نشانگر اينكه همه حال و همه جا و به گونه هاى مختلف امكان امتحان و افتنان و بلا و تمحيص هست .
(( الحمدلله الذى لا يبلغ مدحته القئلون )) حمد و سپاس خداوندى را سزاست كه همه گويندگان از مدح و ثناى او عاجزند. اين عظمت حيرت انگيز در صحنه هاى گسترده و گسترش پذيرى هستى و اين همه فضايل والايى ها در موجودى محدود چون انسان ، آيا با ستايش و سپاس پيمودنى هست ؟ آيا ستايش ستايشگران قطره اى در برابر عظمتى بى پايان نيست .
(در اينجا ديدگاه جهان شناختى ، انسان شناختى و خداشناسى مطرح شده است ، حدود محتواى تربيت مورد اشاره قرار گرفته است ).
(( لا يحصى نعمائه العادون )) و شمارندگان و حسابگران در شمارش نعمتها و بخششهاى او درمانده اند، (ديدگاه جهان شناختى و خداشناسى ) اين جمله را هم بايد از معجزات نهج البلاغه دانست . فلاسفه بسيارى و دانشمندانى از قديم و جديد و شرق و غرب تصويرى از كيهان و جهان ارائه مى دادند كه در جستجوى حد و سد بوده است . اين تصوير محدود و مسدود به انسان نيز تعميم پيدا كرده است . و در بسيارى از نظريه پردازيهاى روانى و جامعه شناسى و تربيتى هم ديده مى شود از جمله مقام معلم و مقام شاگرد و رفتارها و نظامات تربيتى بطور عجيبى اين محدوديتها را بيان و توجيه مى كند و بدين گونه استعدادها و شكوفه هاى وجود آدمى را در خود مى پژمراند. در اين عبارت حضرت على (ع ) هم به نعمتهاى نامحدود معنوى و هم مادى تاءكيد شده است . آدمى مى تواند از وجود محدود مادى و به عبارتى ((تورم خود طبيعى ))، فرا رود و اين خود نعمت شمارش ناپذيرى است .
(( و لا يودى حقه المجتهدون )) كوشندگان نمى توانند حق او را اداكنند (ديدگاه جهان شناختى ، خداشناسى ، محتوا و انسان شناسى ) احاطه بر عظمت مقام خدايى امكان ندارد. منتهى درجه سپاسگزارى ، اعتراف بنده به عجز از اداى نعمت است .
(( الذى لا يدركه بعد الهمم و لا يناله غوص الفطن )) زيركى هاى هوشهاى غواص به او دست نمى يابند. (خداشناسى ، انسان شناسى ) بلندى اوج پرواز بلند همتان و بلند انديشان از نفوذ در دامنه اعلاى كلمات ربوبى عاجزند.
تصور خدا در فلسفه دكارت به حد يك ((صانع )) تحويل مى شود، گفته اند اين خدايى بود كه از اول ، مرده به دنيا آمده بود و 