آنان براى بيان نامتناهى بودن صفات خداوند دو دليل آورده اند: اولا صفت تابع موصوف است چون ذات خداوندى بى نهايت است اوصاف او هم نامتناهى و بى حدند. ثانيا چون اوصاف خداوند از علل و مجارى عالم ماده (جرم و بعد و حركت و تحول و زمان ...) فراتر و برتر است پس مشمول حد كه از نواميس عالم طبيعت است نمى گردد.
(( فطر الخلايق بقدرته و نشر الرياح برحمته و وتد بالصخور ميدان ارضه )) (ديدگاه جهان شناختى ) خداوند جهان را با قدرت خود (كه غير از قدرتهايى است كه ما شناخته ايم ) آفريد و نسيمها و بادهاى روحبخش رحمتش بوزيد و حركات مضطرب زمين با نصب كوهها قرار يافت .
(( اول الدين معرفته )) (روش و هدف و محتوا را تعيين مى كند كه بر اساس ديدگاهها و مقبولات اسلام است )
مقوم دين ، شناخت خداست . بدين معنى كه دين بدون خالص كردن انديشه از هر چه جز اوست ناقص مى ماند. مى توان گفت اخلاق انسانى و متعالى با تكيه بر بنياد فرا حسى آن قوام مى گيرد. در حقيقت بسيارى از كسانى كه واقعا اخلاقى عمل مى كنند بواقع بنياد اخلاق و انديشه آنها دينى است و اگر نيك در خود بنگرند ايمان قلبى را در خود خواهند يافت (و اقرار به زبان و عمل و رفتار نيز شايد جارى خواهد شد) استاد جعفرى در تعريف دين مى نويسند: تنظيم زندگى طبيعى و روانى در مسير جاذبيت الهى .
(( و كمال معرفته التصديق به )) شناخت كامل ، تصديق و گرويدن به اوست . (ديدگاه ، هدف ، روش ، محتوا، ثمره )
معرفت ، مراتب گوناگونى دارد. معرفت ، شناسايى ظنى از پنجاه درصد به بالا تا بيش از 99 درصد است و نيز شناسايى قطعى با توجه به تاءثير آن در بخشى يا همه سطوح روانى ، همگى معرفت اند. تصديق مورد نظر على (ع )، تصديقى است كه بر همه سطوح روان آدمى واقع مى شود.
(( و كمال تصديق به توحيده )) و تصديق كامل ، يگانه دانستن اوست . (ديدگاه ، هدف ، روش ، محتوا، ثمره ) اين تصديق به سه جز (اعتقاد، يگانگى ، خدا) قابل تجزيه است . اعتقاد و وابستگى روانى آدمى است كه اگر كامل شود روح را دگرگون مى كند.
يگانكى ، اين واژه معانى دارد به اين وصف :
1. آغاز اعداد
2. انتزاع وحدت از افراد يا وحدت هدف آن عوامل
3. وحدت ناشى از عوامل واحد يا وحدت هدف آن عوامل
4. وحدت به معنى بى نظيرى بودن
5. وحدت صدق و اطلاق قانونى بر اشياء يا افراد
6. وحدتى كه نشان دهنده مثل يا ضد يا محدوديت تعيين حسى و عقلى نيست . اين اشاره به منزه بودن وحدت خداست .
وحدت قوانين عالم و عدم تزاحم آنها (كه به موجب آيه قرآن اگر جز اين بود سبب فساد عالم مى شد) از ادله وحدت خداوندى است . على (ع ) مى فرمايد اگر خداى ديگرى بود او نيز پيامبرانى مى فرستاد.
(( و كمال توحيده الاخلاص له )) و كمال توحيد خالص گردانيدن عمل براى اوست . (ديدگاه ، هدف ، روش ، محتوا، ثمره )
1- اخلاص در برابر شوب است . انسان موحده از هر چه جز خداست پرهيز دارد و به او شرك نمى ورزد.
2. اخلاص در برابر تجسم و حلول و عوارض آن است . كه انسان موحد خود را از آن خالص مى سازد.
(( الذى ليس لصفة حد محدود)) براى صفت او حد محدودى نيست .
صفات خداوند از سنخ و نوع صفات موجودات مركب نيست . هر چند كمال و رحم و رحمانيت و قدرت و جلال و جمال همگى صفات خداست اما ذات خدا چون مركب نيست و اين زاويه نگاه ماست كه صفات خدا را تفكيك مى كنيم . خداوند جامع اين صفات است و كمال مطلق است و ((چيزى مثل او نيست )).
((و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه )) به همين معنى است . يعنى صفات زائد بر او را نفى كنند (ديدگاه ، هدف ، روش ، ثمره )
(( و من قال فقد ضمنه و من قال على م فقد اخلى منه )) (خداشناسى ، جهان شناسى ، انسان شناسى ) كسى كه خدا را در چيزى توصيف كند خدا را در آن جاى داده و اگر خدا را روى چيزى توهم كند آنرا از خدا تهى ساخته است . خداوند بر عالم هستى محيط است . هم تصورات آدمى و هم اجزاى عالم هستى نمى توانند خدا را در خود بگنجانند يا از آن خالى شوند. پس مشرب حلول به معنى محدود ساختن خداست و حضزت عيسى و حضرت على (ع ) - خلاف نظر حلوليه - نمى توانند ظرف خدا باشند.
(( و مع كل شيئى لا بمقارنه و غير كل شيئى لا بمزاياة )) (21) (خداشناسى ، انسان شناسى ، جهان شناسى ) بدون پيوستگى با عالم ، با عالم است و بدون گسستگى از عالم ، غير از عالم است .
رابطه خدا و جهان شامل رابطه احاطه و رابطه قيومى و رابطه معيت و صانعيت و مالكيت مطلقه و رابطه حفظ (يعنى از عالم دست نكشيده است ) و رابطه رب و مربوبى ، رابطه عبوديت ، رابطه ملكوتى و رابطه نورى (آيه نور، سوره نور) مى باشد. رابطه خدا با انسان رابطه معيت ، نزديكى بيشتر از رگ گردن به او، اكرم آدمى ، مسجود ملائك ، خليفة الهى (اضافه تشريفى است نه اينكه جزئى از روح خدا در آدمى دميده شده باشد)است .
(( فاعل لا بمعنى الحركات و الالة )) او عامل و فاعل است نه به معنى استخدام آلات و اعمال حركات . فاعليت خداوندى ابداع و انشاء است و همه هستى بى سابقه هستى و بنابراين بى ابزار بوجود آمده اند.
بصيرت مورد نظر على بن ابيطالب ، ديدن مادى و محتاج عضو چشم و طيف و شعاع مادى و رنگ و غيره نيست . بصيرت ، جهتى از علم خداوندى است كه سابق و مقدم بر وجود موجودات و جزئيات .
در مورد غير مادى بودن بصيرت خداوندى دو نظر مطرح است : اولا از علم هست كه نيازى به امور مادى را مى فهمد هم غير مادى را. وجدان نيازى به ديدن فعلى امور ندارد. اين معنا مناسب اين مقام است .
نظر ديگر اينست كه اطلاق بصر (وسمع ) به خدا، اسناد قدرت به اوست يعنى استعاره است . يعنى قدرت دال برفعاليت است .
(( متوحد اذلا سكن يستاءنس به لا يستو حش لفقده )) يگانه اى كه بى نياز از دمساز است كه از جدايى او وحشتى يابد (ترجمه جعفرى ) منفرد است و تنها بوده هنگامى كه سكنى (مايه اطمينانى ) نبوده تا با آن ماءنوس شود (ترجمه فيض الاسلام ) خدا بى ابتدا و اول اولهاست . در عين حال به ما هشدار داده مى شود كه از تشبيه انسان به خدا احتراز كنيم . هر گونه تقيدى كه براى خدا تصور كنيم - تقليد به زمان ، مكان و از اين قبيل - با ((تنزيه )) منافات دارد. (در اينجا به خداشناسى ، انسان شناسى و جهان شناسى نظر دارد).
خلقت آدمى
(( انشا الخلق انشاء و ابتداة ابتداء)) هستى را انشاء كرد (بدون ماده پيشين ) و خلقت را ابتدا كرد.
تصور هيولى كه قرنها بر فلسفه حكومت كرده است تصور ناقصى است و بخشى از واقعيات را تبيين مى كند نه واقعيت ابتداى خلقت را. چاره اى نيست كه تصور ديگرى از هيولى داشته باشيم . ذرات عالم قابل تبديل به يكديگرند. كوانتوم به جرم ، جرم به انرژى و... بر خلاف رايج ، هيولى واقعيت مادى نمى تواند باشد بلكه محصول فعاليت ذهن است . علاوه بر آن ، همچنانكه فعاليت ذهن آدمى نمونه هايى بى سابقه از واقعيت بى سابقه ماده حامل را به ما نشان مى دهد مى توان پذيرفت كه ((خلقت انشايى و ابتدايى )) كه مخصوص وجود منزه خداست ، پذيرفتنى است .
در آفرينش نه انديشه و تدبيرى به جولان درآورد و نه تجربه اى و نه حركتى مايه ايجاد عالم شد بى آنكه قواى مضطربى در او متمركز شود بساط هستى را پهن كرد.
خدا در امر آفرينش نيازى به انديشه و ح