ين مى فرمايد:
(( و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افاين مات او قتل انقلبتم على اعقابكم ))(59)
((محمد جز پيامبرى كه پيش از او نيز پيامبرانى آمده اند نيست ، آيا اگر او بميرد و يا در جنگ كشته شود شما فرار مى كنيد و ديگر كار از كار گذشته است ؟!)) علامه طباطبائى (رضوان الله تعالى عليه ) در مقاله ((ولايت و حكومت )) از اين آيه چنين استنباط فرموده اند كه كشته شدن پيغمبر اكرم در جنگ نبايد هيچگونه وقفه اى در كار شما ايجاد كند، شما بايد فورا تحت لواى آن كس كه پس از پيغمبر زعيم شماست به كار خود ادامه دهيد به عبارت ديگر فرضا پيغمبر كشته شود يا بميرد، نظام اجتماعى و جنگى مسلمين نبايد از هم بپاشد.(60)
در حديث است كه پيغمبر اكرم فرمود: اگر سه نفر (حداقل ) همسفر شديد حتما يكى از سه نفر را امير و رئيس خود قرار دهيد. از اينجا مى توان فهميد كه رسول اكرم هرج و مرج و فقدان يك قوه حاكم بر اجتماع كه منشاء حل اختلافات و پيوند دهنده افراد اجتماع با يكديگر باشد چه اندازه زيان آور است .
على عليه السلام نيز مكرر لزوم يك حكومت مقتدر را تصريح كرده است و با فكر خوارج كه در آغاز امر مدعى بودند با وجود قرآن از حكومت بى نيازيم ، مبارزه كرده است . همچنانكه مى دانيم ، شعارش لا حكم الا لله (61) بود، اين شعار از قرآن مجيد اقتباس شده است و مفادش اين است كه فرمان (قانون ) تنها از ناحيه خداوند و يا از ناحيه كسانى كه خداوند به آنان اجازه قانونگذارى داده است ، بايد وضع شود، ولى خوارج اين جمله را در ابتدا طور ديگر تعبير مى كردند و به تعبير اميرالمؤ منين ، از اين كلمه حق معنى باطلى را در نظر مى گرفتند، حاصل تعبير آن اين بود كه بشر حق حكومت ندارد، حكومت منحصرا از آن خدا است .
على عليه السلام مى فرمايد، بلى من هم مى گويم ((لا حكم الا لله )) اما به اين معنى كه اختيار وضع قانون با خداست ، لكن اينها مى گويند حكومت و زعامت هم با خداست ، و اين معقول نيست ، قانون خدا بايستى به وسيله افراد بشر اجرا شود، مردم را از فرمانروائى نيك يا بد چاره اى نيست ، در پرتو حكومت و در سايه حكومت است كه مؤ من براى خدا كار مى كند و كافر بهره دنياى خود را مى برد و كارها به پايان خود مى رسد، به وسيله حكومت است كه مالياتها جمع آورى ، و با دشمن نبرد و راهها امن و حق ضعيف از قوى باز ستانده مى شود، تا آن وقتى كه نيكان راحت گردند و از شر بدان راحتى به دست آيد.
على عليه السلام مانند هر مرد الهى و رجل ربانى ديگر حكومت و زعامت را به عنوان يك پست و مقام دنيوى كه اشباع كننده حس جاه طلبى بشر است و به عنوان هدف و ايده آل زندگى ، سخت تحقير مى كند و آن را پشيزى نمى شمارد، آن را مانند ساير مظاهر مادى دنيا از استخوان خوكى كه در دست انسان خوره دارى باشد، بى مقدارتر مى شمارد، اما همين حكومت و زعامت را در مسير اصلى و واقعيش يعنى به عنوان وسيله اى براى اجراء عدالت و احقاق حق و خدمت به اجتماع فوق العاده مقدس مى شمارد و مانع دست يافتن حريف و رقيب فرصت طلب و استفاده جو مى گردد، از شمشير زدن براى حفظ و نگهداريش از دستبرد چپاولگران دريغ نمى ورزد.
اميرالمؤ منين در يكى از جنگها در خيمه نشسته بودند و خود را براى حمله بعدى آماده مى كردند. ابن عباس وارد شد، ديد اميرالمؤ منين نشسته اند و كفش خود را (كه اعراب به آن نعل مى گويند) وصله مى زدند. ميدان جنگ است ، شتاب و خيز و بپر و بدو است . كفش اميرالمؤ منين پاره شده و ايشان از اين فرصت استفاده كرده و كفش خود را وصله مى زنند. فرمانده كل قوا، حاكم مطلق بر كشور اسلامى ، آن هم نه مثل ايران و يا عراق امروز، كشورى كه شامل ايران ، افغانستان ، عراق و مصر و يمن و بخش هاى ديگرى است يعنى جميع عالم اسلامى ، مگر شام ، كسى كه بر چنين منطقه عظيمى حكومت مى كند، اين منطقه را اداره مى كند، مشغول پينه زدن كفش خود بود. ابن عباس به امير المؤ منين نگاه كرد، چون فردى بيدار دل و خردمندى بود، اينكار خيلى براى او پرمعنا آمد، واقعا هم پرمعنا بود. امير المؤ منين به ابن عباس گفتند: ابن عباس قيمت اين لنگه كفش چقدر است ؟ يك لنگه كفش ! كلا يك لنگه كفش قيمتى ندارد اگر چه سالم باشد. در اين صورت يك لنگه كفش اينطورى با اين همه وصله ، كهنه و آن وصله خورده بوسيله يك غير متخصص (چون اميرالمؤ منين كه متخصص در پينه دوزى نبودند) مسلما قيمتى نخواهد داشت . ابن عباس پاسخ داد، هيچ قيمتى ندارد. اميرالمؤ منين فرمود: (( و الله لهى احب الى من امرتكم ، الا اءن اقيم حقا، او اءدفع باطلا.(62) ))
به خدا سوگند، حكومتى كه در اختيار من است ، فرماندهى و فرمانروائى بر شما مردم از نظر من و در چشم من از اين كفش كم قيمت تر است . براى من هيچ ارزش مادى ندارد. به اندازه يك نخ كشش ندارد تا مرا به طرف خود بكشد، مگر اينكه اين حكومت را وسيله اى قرار دهم تا حقى را زنده كنم يا باطلى را بخوابانم .
از طرف ديگر امام على عليه السلام ، بيانات مبسوطى در خصوص حقوق افراد دارد و مى فرمايد: حقوق همواره طرفينى است ، و ادامه مى دهد: از جمله حقوق الهى ، حقوقى است كه براى مردم بر مردم قرار داده است ، آنها را چنان وضع كرده كه هر حقى در برابر حقى ديگر قرار مى گيرد، هر حقى به نفع يك فرد و يا يك جمعيت موجب حقى ديگر است كه آنها را متعهد مى كند، هر حقى آنگاه التزام آور مى گردد كه ديگرى هم وظيفه خود را در مورد حقوقى كه بر عهده دارد انجام دهد.(63) پس از آن چنين به سخن خود ادامه مى دهد:
(( و اعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حق الوالى على الرعية و حق الرعية على الوالى ، فريضة فرضها الله سبحانه لكل على كل ، فجعلها نظاما لا لفتهم و عزا لدينهم ، فليست تصلح الرعية الابصلاح الولاة و لا تصلح الولاة الا باستقامة الرعية ، فاذا ادت الرعية الى الوالى حقه وادى الوالى الرعيه حقها عزالحق بينهم و قامت مناهج الدين . و اعتدلت معالم العدل و جرت على اذلالها السنن فصلح بذلك الزمان و طمع فى بقاء الدوله و يئست مطامع الاعداء.(64)))
يعنى بزرگترين اين حقوق متقابل ، حق حكومت بر مردم و حق مردم بر حكومت است ، فرضيه الهى است ، كه براى همه بر همه حقوقى مقرر فرموده ، اين حقوق را مايه انتظام روابط مردم و عزت دين آنان قرار داده است ، مردم هرگز روى صلاح و شايستگى نخواهند ديد مگر حكومتشان صالح باشد و حكومت ها هرگز به صلاح نخواهند آمد، مگر توده ملت
استوار و با استقامت شوند. هرگاه توده ملت به حقوق حكومت وفادار باشند و حكومت حقوق مردم را ادا كند، آن وقت است كه ((حق )) در اجتماع محترم و حاكم خواهد شد، آن وقت است كه اركان دين به پا خواهد خاست ، آن وقت است كه نشانه ها و علائم عدل بدون هيچگونه انحرافى ظاهر خواهد شد و آن وقت است كه سنت ها در مجراى خود قرار خواهد گرفت و محيط و زمانه محبوب و دوست داشتنى مى شود و دشمن از طمع بستن به چنين اجتماع محكم و استوارى ماءيوس خواهد شد.
مسئله حكومت و زعامت در نگاه حضرت على عليه السلام
1. (( فما راعنى الا والناس كعرف الضبغ الى ينثالون على من كل جانب حتى لق