د و طى الحسنان و شق عطفاى .(65) ))
مردم ناگهان به شكلى متراكم دور مرا گرفتند. از همه طرف به من هجوم آوردند، تا جائى كه حسن و حسين زير دست و پاى مردم له شدند. لباس هاى من نيز پاره شد.
امام مى فرمايد: من حكومت را بخاطر يك هدف قبول كردم و آن هدفى كه امير المؤ منين در اين خطبه بيان مى كند براى ما معيار و شاخص است . حكومت از نظر ما و با ديد اسلامى يك عبادت است .
(( لولا حضور الحاظر و قيام الحجة بوجود الناصر و مااخذ الله على العلماء ان لايقاروا على كظة ظالم و لاسغب مظلوم لالقيت حبلها على غاربها.(66) ))
اولا- مردم مى خواهند پس پيداست كه خواست مردم و طلب مردم يك عنصر و يك عامل تعيين كننده است . حضور حاظر، مردم آمدند - خواسته ، مردم اصرار كردند.
ثانيا- و قيام الحجه بوجود الناصر، ديدم كه پشتيبان دارم ، مى توانم هدفها و آرمانهاى خود پياده كنم . اگر احساس مى كردم كه نمى توانم قبول نمى كردم .
ثالثا- و ما اخذ الله على العلماء. از طرفى تعهد بزرگى بر دوش من است . به مقتضاى عالم و آگاه بودن و دانا بودن و آن دين است . (( ان لايقاروا على كظه ظالم و لاسغب مظلوم )) ، سيرى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان را نبايد تحمل كرد. اينها موجب شد كه امام على عليه السلام حكومت را قبول نمايد.(67) ))
2. (( اللهم انك تعلم انه لم يكن الذى كان منا منافسة فى سلطان ، و لا التماس شى ء من فضول الحطام ، و لكن لنرد المعالم من دينك ، و نظهر الاصلاح فى بلادك ، فياءمن المظلومون من عبادتك و تقام المعطلة من حدودك .(68)))
پروردگارا تو مى دانى (آنچه واقع شد از ما از محاربه و مقاتله در امر خلافت ) آن نيست رغبت كردن در ملك و پادشاهى و نه جستن چيزى از زيادتى حطام و مال دنيا، وليكن مى خواهيم نشانه هاى دين تو را بازگردانيم و شهرهاى ترا اصلاح كنيم تا ستمديدگان از بندگان تو، ايمن شوند و حدود تعطيل شده ترا برپا داريم و اقامه كنيم .
حضرت پس از آنكه رياست طلبى و ملك و پادشاهى و جمع آورى ثروت را نفى مى كند، مى فرمايد جهت اهداف ذيل حكومت و خلافت را پذيرفتم :
الف - بازگرداندن نشانه هاى دين .
ب - اصلاح در شهرها.
ج - امنيت و آسايش ستمديدگان .
د - اقامه و برپائى حدود تعطيل شده خداوند متعال .
ارزش عدالت
عدالت يكى از مسائلى است كه به وسيله اسلام حيات و زندگى را از سرگرفت و ارزش فوق العاده يافت . اسلام به عدالت ، تنها توصيه نكرد و يا تنها به اجراء آن قناعت نكرد بلكه عمده اين است كه ارزش آن را بالا برد، بهتر است اين مطلب را از زبان على عليه السلام در نهج البلاغه بشنويم .
فرد با هوش و نكته سنجى از امير المؤ منين على عليه السلام سؤ ال مى كند: اءيهما اءفضل : العدل او الجود؟(69) آيا عدالت شريفتر و بالاتر است يا بخشندگى ؟
مورد سؤ ال دو خصيصه انسانى است ، بشر همواره از ستم گريزان بوده است و همواره احسان و نيكى ديگرى را كه بدون چشم داشت پاداش انجام مى داده ، مورد تحسين و ستايش ‍ قرار داده است . پاسخ پرسش بالا خيلى آسان به نظر مى رسد، جود و بخشندگى از عدالت بالاتر است زيرا عدالت رعايت حقوق ديگران و تجاوز نكردن به حدود و حقوق آنهاست ، اما جود اين است كه آدمى با دست خود حقوق مسلم خود را نثار غير مى كند، آن كه عدالت مى كند به حقوق ديگران تجاوز نمى كند و يا حافظ حقوق ديگران است از تجاوز و متجاوزان ، و اما آنكه جود مى كند فداكارى مى نمايد، و حق مسلم خود را به ديگرى تفويض مى كند، پس جود بالاتر است . واقعا هم اگر تنها با معيارهاى اخلاقى و فردى بسنجيم مطلب از اين قرار است ، يعنى جود بيش از عدالت معرف و نشانه كمال نفس و روح انسان است .
ولى على عليه السلام بر عكس نظر بالا جواب مى دهد، على عليه السلام به دو دليل مى گويد عدل از جود بالاتر است ، يكى اينكه : ((العدل يضع الامور مواضعها و الجود يخرجها من جهتها)) يعنى عدل جريانها را مجراى طبيعى خود قرار مى دهد. اما جود جريانها را از مجراى طبيعى خود خارج مى سازد. زيرا مفهوم عدالت اين است كه استحقاقهاى طبيعى و واقعى در نظر گرفته شود و به هر كس مطابق آنچه به حسب كار و استعداد، لياقت دارد، داده شود، اجتماع حكم ماشينى را پيدا مى كند كه هر جزء آن در جاى خودش قرار گرفته است . و اما جود درست است كه از نظر شخص جود كننده كه مايملك مشروع خويش را به ديگرى مى بخشد، فوق العاده با ارزش است ، اما بايد توجه داشت كه يك جريان غيرطبيعى است ، مانند بدنى است كه عضوى از آن بدن بيمار است و ساير اعضاء موقتا براى اينكه آن عضو را نجات دهند فعاليت خويش را متوجه اصلاح وضع او مى كنند. از نظر اجتماعى چه بهتر كه اجتماع چنين اعضاء بيمارى نداشته باشد تا توجه اعضاء اجتماع به جاى اينكه به طرف اصلاح و كمك به يك عضو خاص معطوف شود، به سوى تكامل عمومى اجتماع معطوف گردد.
ديگر اينكه : (( العدل سائس عام و الجود عارض خاص )) عدالت قانونى است عام و مدير و مديرى است كلى و شامل ، كه همه اجتماع را در برمى گيرد و بزرگراهى است كه همه بايد از آن بروند، اما جود و بخشش يك حالت استثنائى و غير كلى است كه نمى شود رويش حساب كرد؛ اساسا جود اگر جنبه قانونى و عمومى پيدا كند و كليت يابد ديگر جود نيست .
على عليه السلام آنگاه نتيجه گرفت . (( فالعدل اشرفهما و افضلهما))(70) يعنى پس از ميان عدالت و جود، آنكه اشرف و افضل است عدالت است .
اينگونه تفكر درباره انسان و مسائل انسانى نوعى خاص از انديشه است بر اساس ارزيابى خاصى ريشه اين ارزيابى اهميت و اصالت اجتماع است . ريشه اين ارزيابى اينست كه اصول و مبادى اجتماعى بر اصول و مبادى اخلاقى تقدم دارد، آن يكى اصل است و اين يكى فرع ، آن يكى تنه است و اين يكى شاخه ، آن يكى ركن است و اين يكى زينت و زيور.
از نظر على عليه السلام آن اصلى كه مى تواند تعادل اجتماع را حفظ كند و همه را راضى نگهدارد، به پيكر اجتماع ، سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت است ، ظلم و جور و تبعيض قادر نيست حتى روح خود ستمگر و روح آن كسى كه به نفع او ستمگرى مى شود راضى و آرام نگهدارد تا چه رسد به ستمديدگان و پايمال شدگان ، عدالت بزرگراهى است عمومى كه همه را مى تواند در خود بگنجاند و بدون مشكلى عبور دهد، اما ظلم و جور كوره راهى است كه حتى فرد ستمگر را به مقصد نمى رساند.
مى دانيم كه عثمان بن عفان قسمتى از اموال عمومى مسلمين را در دوره خلافتش تبول خويشاوندان و نزديكانش قرار داد، بعد از عثمان على (ع ) زمام امور را به دست گرفت . از آن حضرت خواستند كه عطف به ماسبق نكند و كارى به گذشته نداشته باشد. كوشش خود را محدود كند به حوادثى كه از اين به بعد در زمان خلافت خودش پيش مى آيد، اما او جواب مى داد كه : ((الحق القديم لايبطله شى ء)) حق كهن به هيچ وجه باطل نمى شود. فرمود به خدا قسم اگر با آن اموال براى خود زن گرفته باشند و يا كنيزكان خريده باشند باز هم آن را به بيت المال برميگردانم . ((فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق ))(71) يعنى همانا در عدالت گنجايش خاصى است ، مى تواند همه را در برگيرد و در خود جاى دهد، و آنكس كه بيما