ر است اندامش آماس كرده در عدالت نمى گنجد بايد بداند كه جايگاه ظلم و جور تنگتر است . يعنى عدالت چيزى است مى توان به آن به عنوان يك مرز ايمان داشت و به حدود آن راضى و قانع بود، اما اگر اين مرز شكسته و اين ايمان گرفته شود و پاى بشر به آن طرف مرز برسد ديگر حدى براى خود نمى شناسد، به هر حدى كه برسد به مقتضاى طبيعت و شهوت سيرى ناپذير خود تشنه حد ديگر مى گردد و بيشتر احساس نارضائى مى نمايد.
نتوان تماشاچى صحنه هاى بى عدالتى بود
على عليه السلام عدالت را يك تكليف و وظيفه الهى ، بلكه يك ناموس الهى مى داند، هرگز روا نمى شمارد كه يك مسلمان آگاه به تعليمات اسلامى ، تماشاچى صحنه هاى تبعيض و بى عدالتى باشد.
در خطبه شقشقيه ، پس از آنكه ماجراهاى غم انگيز سياسى گذشته را شرح مى دهد. به آنجا مى رسد كه مردم پس از قتل عثمان به سوى او هجوم آوردند و با اصرار و ابرام از او خواستند كه زمامدارى مسلمين را بپذيرد و او پس از آن ماجراهاى دردناك گذشته و يا خرابى اوضاع حاضر ديگر مايل نبود اين مسؤ وليت سنگين را بپذيرد، اما به حكم اينكه اگر نمى پذيرفت حقيقت لوث شده بود و گفته مى شد على از اول علاقه اى به اين كار نداشت و براى اين مسائل اهميتى قائل نيست . و به حكم اينكه اسلام اجازه نمى دهد كه آنجا كه اجتماع به دو طبقه ستمگر و ستمكش ، يكى پرخور ناراحت از پرخورى ، و ديگرى گرسنه ناراحت از گرسنگى ، تقسيم مى شود، دست روى دست بگذارد و تماشاچى صحنه باشد، اين وظيفه سنگين را بر عهده گرفت : (( لو لاحضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لايقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لا لقيت حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها)) (72) اگر آن اجتماع عظيم نبود و اگر تمام شدن حجت و بسته شدن راه عذر بر من نبود و اگر پيمان خدا از دانشمندان نبود كه در مقابل پرخورى ستمگر و گرسنگى ستمكش ساكت ننشينند و دست روى دست نگذارند، همانا افسار خلافت را روى شانه اش مى انداختم و مانند روز اول كنار مى نشستم .
عدالت نبايد فداى مصلحت شود
تبعيض و رفيق بازى و باندسازى و دهانها را با لقمه هاى بزرگ بستن و دوختن ، همواره ابزار لازم سياست قلمداد شده است اكنون مردى زمامدار و كشتى سياست را ناخدا شده است كه دشمن اين ابزار است ، هدف و ايده اش مبارزه با اين نوع سياست بازى است .
طبعا از همان روز اول ازباب توقع ، يعنى همان رجال سياست ، رنجش پيدا مى كنند؛ رنجش منجر به خرابكارى مى شود و دردسرهائى فراهم مى آورد، دوستان خيرانديش به حضور على عليه السلام آمدند و با نهايت خلوص و خيرخواهى تقاضا كردند كه به خاطر مصلحت مهمتر، انعطافى در سياست خود پديد آورد، پيشنهاد كردتد كه خودت را از سر اين هوچى ها راحت كن ((دهن سگ به لقمه دوخته به )) اينها افراد متنفذى هستند، بعضى از اينها از شخصيتهاى صدر اولند، تو فعلا در مقابل دشمنى مانند معاويه قراردادى كه ايالتى زرخيز مانند شام را در اختيار دارد، چه مانعى دارد كه خاطر ((مصلحت ))! فعلا موضوع مساوات و برابرى را مسكونت عنه بگذارى ؟
على عليه السلام جواب داد: (( اتامرونى ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه . و الله ما اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم فى السماء نجما لوكان المال لى لسويت بينهم فكيف و انما المال مال الله )) (73) شما از من مى خواهيد كه پيروزى را به قيمت تبعيض و ستمگرى به دست آورم ؟ از من مى خواهيد كه عدالت را به پاى سياست و سيادت قربانى كنم ؟ خير سوگند به ذات خدا كه تا دنيا دنيا است چنين كارى نخواهم كرد و به گرد چنين كارى نخواهم گشت ، من و تبعيض ؟ من و پايمال كردن عدالت ؟ اگر همه اين اموال عمومى كه اختيار من است مال شخص خودم و محصول دسترنج خودم بود و مى خواستم ميان مردم تقسيم كنم هرگز تبعيض روا نمى داشتم ، تا چه رسد كه مال مال خدا است و من امانتدار خدايم .
اين بود نمونه اى ارزيابى على عليه السلام درباره عدالت ، و اينست ارزش عدالت در نظر على عليه السلام .
على عليه السلام و عدالت (74)
(( و لقد بلغنى ان الرجل منهم كان يدخل على المراءة المسلمة ، و الاخرى المعاهدة ، فينتزع حجلها و قلبها و قلائدها و رعاثها، ما تمتنع منه الا بالاسترجاع و الاسترحام . ثم انصرفوا و افرين مانال رجلا منهم كلم و لااريق لهم دم ، فلو ان امرا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما، بل كان به عندى جديرا.(75) ))
به من خبر رسيده كه يكى از لشگريان ايشان (معاويه در شهر انبار) بر يك زن مسلمان و يك زن كافره ذميمه داخل مى شده و خلخال و دست بند و گردن بندها و گوشواره هاى او را مى كنده ، و آن زن نمى توانسته از او ممانعت كند. مگر آنكه صدا به گريه و زارى بلند نموده و از خويشان خود كمك بطلبد. پس دشمنان (از اين كار زار) با غنيمت و دارايى بسيار بازگشتند در صورتى كه نفر ار آنها زخمى نرسيده و خونى از آنها ريخته نشد، اگر مردم مسلمانى از شنيدن اين واقعه از حزن و اندوه بميرد، به او ملامت نيست ، بلكه به نزد من هم به مردن سزاوارتر است .
شخصيت على عليه السلام
آن ميدان جنگ است كه هر گروهى احساس ضعف مى كرد به على پناه مى برد. آن محراب عبادت است ، آن شبهاى بلند سياه مسجد كوفه ، آن نخلستانهاى اطراف مدينه و آن گريه ها و عبادتها و آن از خوف خدا غش كردنها، آن مملكت دارى امام ، كه حتى يك استاندار ظالم را تحمل نمى كند. استاندارى كه اصحاب امام است . بخاطر اينكه يك شب به ميهمانى اشراف مى رود در يك نامه سراسر ملامت او را زير فشار قرار مى دهد. آن نگهدارى امام از بيت المال كه چراغى را خاموش مى كند. تا اصحاب پر مدعاى پيامبر، حساب كار خود را بكنند. و آن همه يتيم دارى و ضعيف پرورى امام . اين است انسان چند بعدى ، اين است دفاع از حقوق بشر، اين است احترام گذاشتن به انسان و اين است اسلام .(76)
على تنها در ميدان جنگ قهرمان نبود، در همه جا قهرمان بود: در صفاى دل ، پاكى وجدان ، جذابيت سحرآور بيان ، انسانيت واقعى ، حرارت ايمان ، آرامش شكوهمند، يارى مظلومان ، تسليم حقيقت بودن در هر نقطه و هر جا كه رخ بنمايد، او در همه اين ميدان ها قهرمان بود.(77)
روح على يك روح وسيع و همه جانبه و چند بعدى است ، و همواره به اين خصلت ستايش شده است . او زمامدارى است عادل ، عابدى است شب زنده دار، در محراب عبادت گريان و در ميدان نبرد خندان است ، سربازى است خشن و سرپرستى است مهربان و رقيق القلب ، حكيمى است ژرف انديش ، فرماندهى است لايق ، او هم معلم است و هم خطيب و هم قاضى و هم مفتى و هم كشاورز و هم نويسنده ، او انسان كامل است و بر همه دنياهاى روحى بشريت محيط است .(78)
و براستى چه زيبا گفته اند كه : (( قتل فى محرابه لشدة عدله )).
نتيجه
على براى ما فقط يك شخصيت تاريخى نيست بلكه امير المؤ منين براى ما يك اسوه و الگو و يك نمونه است . نمونه اى براى حكومت كه زمامداران اسلامى بايد رفتار على بن ابيطالب را براى خود سرمشق و الگو قرار دهند و امروز كه جمهورى اسلامى به همت مسلمانان و با فداكارى بسيار در اين قطعه از جهان روى كار آمده ا