رت قنبر غلام خويش را نزد او مى فرستد عثمان مى گويد: فرزندان و خانواده ام در مضيقه هستند تشنه و گرسنه اند به على بگو براى ما آب بفرستد. قنبر باز مى گردد و جريان را بازگو مى كند. امام عليه السلام به وسيله خويشان خود براى عثمان و خانواده اش آب فرستاد و محاصره كنندگان به احترام امام (ع ) ممانعت نكردند.(133)
در جنگ صفين نبرد شديد و تن به تن در جريان بود و امام گاهى حمله مى كردند و زمانى باز مى ايستادند. در اين شرايط هماهنگ كردن لشكر مشكل شده بود. امام به قنبر پيك ويژه خويش فرمود: به طرف ميمنه برو عبدالله بن جعفر و فرزندم محمد را بگو تا گوش به فرمان من باشند و چشمانشان بسوى من باشد؛ چون حمله كردم ، حمله ور شوند و نيز كميل بن زياد و سليمان بن صرد خزاعى را خبر ده و به جانب ميسره نيز برو و به اهل ميسره نيز اين پيام را ابلاغ كن تا بالجمله لشكر به فرمان من باشند و متلاشى نشوند.(134)
معاويه غلامى داشت به نام حرب ، به او گفت : اى حرب هميشه تو را مردانه و پر دل يافته ام و در كارهاى خطير به تو اعتماد داشته و در معضلات و مضيقه ها از تو كمك گرفته ام . اگر در اين ساعت به لشكر على حمله كنى و دسبرد نيكويى بزنى و كارى كنى كه شادى مرا فراهم گرداند تو را از مال خود آزاد كنم و از لذت غلامى به عزت خواجگى ارتقايت دهم .
حرب گفت : فرمانبردارم و امتثال امر تو را از جان عزيزتر دارم . به ميدان مى روم و در بندگى و عبوديت تو كوشش فراوان مى نمايم .
پس به ميدان قتال آمد و جولان داد و رجز خواند و مبارز طلبيد. قنبر ركابدار اميرالمؤ منين سوى او شتافت و سر راه بر او بگرفت و گفت :
باش تا پاداش خويش را ببينى !
حرب متوجه قنبر شد ولى قنبر او را مهلت نداد و نيزه اى بر او زد كه از سينه اش گذشت و از پشت او بيرون آمد. حرب افتاد و جان داد. معاويه از مردن حرب بسيار دلتنگ شد و بر مرگش بى تابى فراوانى كرد. و آخر الامر نيز قنبر در راه دفاع از مقتداى خويش جام شهادت نوشيد.
روزى حجاج بن يوسف ثقفى گفت :
مى خواهم يكى از اصحاب على را بكشم به او گفتند كسى را بهتر از قنبر سراغ نداريم . حجاج قنبر را احصاره كرد و گفت : تويى قنبر؟ گفت بلى .
حجاج گفت : از دين خود بيزارى بجوى !
قنبر گفت : اميرالمؤ منين عليه السلام به من گفته است كه تو بدون جرم مانند گوسفندان ذبح مى شوى !
حجاج دستور داد او را ذبح كردند!(135)
شهسوار جوان و پارساى كوفه
عكبر بن جدير اسدى جوان شهسوار كوفه نام داشت . عكبر كه سخت پارسا و زبان آور بود و در صفين حضور داشت در برابر على (ع ) به پاخاست و گفت : ((اى امير مؤ منان ما را از خداوند عهدى در دست است كه با وجود آن به مردمان نيازمان نيست . ما پافشارى كرديم و آنان نيز پايدارى نمودند، من لختى پيش با ديدن اين حقيقت از پايدارى دنيا دوستان در برابر پافشارى آخرت جويان ، و شكيبايى اهل حق در برابر اهل باطل و دلبستگى شيفته وار اهل دنيا در شگفت شدم . سپس نيك نگريستم و از نا آگاهى خود نسبت به اين آيه از كتاب خدا بيشتر در شگفت شدم كه مى فرمايد: ((آيا مردم چنين پنداشتند به صرف اينكه گفتند: ما ايمان آورده ايم ، رهايشان كنند و بر اين دعوى هيچ امتحانشان نكنند. (هرگز چنين نيست ) و ما امتهايى را كه پيش از اينان بودند به امتحان و آزمايش درآورديم تا خدا دروغگويان را از راستگويان كاملا معلوم كند. ((و مقام منافق و مؤ من پاك را از هم جدا سازد.))(136)
على (ع ) او را ستود و فرمود: خيرت باد(137)
عوف بن مجزئه مرادى ، رزم آور كم نظير كه تنى چند از عراقيان را كشته بود به ميدان مبارزه آمد و بانگ برداشت : اى مردم عراق آيا مردى هست كه شمشيرش را به كف گيرد و با من بجنگد؟ من شما را با لاف و گزاف خويش نمى فريبم . مردم عكبر را صدا زدند وى از ياران خويش جدا شد و به سوى او رفت و كسان همه در جايشان ميخكوب شدند رزم آور مرادى ايستاده بود و مى گفت :
در شام امن و آسايش فراهم است و هراس وجود ندارد. در شام داد و بيداد و ستم نباشد و در شام گشاده دستى رواج دارد نه امساك و امروز و فردا كردن . عكبر به هماوردى وى رفت ، سرود:
شام سرزمين خشكى است و عراق از باران رحمت و نعمت غوطه ور است در آن امامى جاى گزيده كه دادگر است ولى در شام مردى زشتخو حكومت مى كند.
عكبر و مرادى چند ضربه نيزه با يكديگر مبادله كردند، و عكبر وى را كشت معاويه همراه با افرادى از قريش و تنى چند از نزديكان بر فراز تپه اى بود عكبر رو به سوى معاويه نهاد و اسبش را با تازيانه نواخت و شتابان به سوى معاويه تاخت . معاويه به او نگريست و گفت : به راستى اين مرد يا بى خرد است يا به امان خواهى آمده است . از او باز پرسيد براى چه آمده است ؟ مردى به سوى او شتافت و در حالى كه همچنان اسب مى تاخت به بانگ بلند از وى پرسيد: چه مى خواهى ؟
ولى پاسخى نداد، و شتابان پيش رفت تا به معاويه رسيد. سواران نيزه ها را به سويش نشانه رفتند. عكبر كه اميدوار بود، در برابر سرعت و صلابت جمله او پيرامون معاويه را ترك كنند و او را با وى تنها گذارند تنى چند از مردان را كشت .
اطرافيان معاويه با نيزه و شمشير، معاويه را پناه دادند و چون دست او به معاويه نرسيد بانگ زد. اى پسر هند، مرگ و شوم تو را شايسته تر است من جوانى اسدى هستم ، يعنى من جوانى اسدى بيش نيستم و دليرانه خود را به اينجا به هماوردى با تو رساندم ولى تو كه داعيه سالارى دارى در پناه يارانت از مقابل من گريزانى ! سپس نزد امام على (ع ) بازگشت امام از او پرسيد: اى عكبر چه چيز تو را بر آن داشت كه چنان كنى و خود را به مهلكه اندازى ؟ گفت :خواستم پسر هند را به هماوردى با خود برانگيزم (138)
4. مخالفت جوانان عنزه با صلح تحميلى
پس از آنكه ورقه زرد رنگ پيمان نامه حكميت توسط اشعث بن قيس به گروههاى مختلف سپاهيان اميرالمؤ منين عليه السلام در نبرد صفين عرضه شد فريادهاى اعتراض از هر سو بلند شد.
در اين ميان دو جوان از قبيله ، ((عنزة )) شعار لا حكم الا الله را براى اولين بار سر دادند. اين دو جوان پس از آن چون گردبادى به طرف سپاه معاويه به راه افتادند و با هجوم به صفوف دشمن به نبرد پرداختند تا اينكه شربت شهادت نوشيدند.(139)
اين دو جوان برادر بودند كه غيرت جوانى شان به جوش آمد و حاضر نشدند صلحى كه ذلت و خوارى را به دنبال داشت و بر امام على (ع ) تحميل مى شد، بپذيرند لذا به تنهايى بسوى دشمن هجوم بردند و با شكافتن صفوف سپاهيان دشمن تا نزديكى محل استقرار معاويه پيش رفتند و بر در چادر معاويه جرعه شهادت سركشيدند. نام اين دو جوان ، ((جعد)) و ((معدان )) بوده است .(140)
5. محمد بن ابى بكر استاندار و فرماندار لايق
امام على عليه السلام ته تنها در ميدان نبرد به جوانان شايسته و سلحشور توجه داشت بلكه در سپردن مسئوليتهاى كشورى و مناصب حكومتى نيز به آنان توجه و عنايت خاصى داشت يكى از جوانانى كه علاوه بر فرماندهى سپاه در ميدان جنگ مسئوليت حكومتى بخش مهمى از حكومت حضرت را عهده دار بود محمد ابى بكر است كه بطور مختصر به شايستگى ها و كارهاى اين جوان برومند اشاره مى شود:
محمد ابن ابى بكر يكى از برج