ك يا پيراهنى بپوشد كه ته نمايان باشد.
از حضرت امام محمدباقر عليه السلام منقولستكه عرض مقنعه حضرت فاطمه عليه السلام آنقدر بود كه تانصف بازوى آنحضرت ميرسيد وهمه زنانرا بايد كه چنين كنند.
از حضرت صادق عليه السلام بسند معتبر منقول استكه ادناى اسراف آنستكه جامه اندرون وبيرون يكى باشد.
در حديث ديگر منقولستكه اسحق بن عمار از آنحضرت پرسيد كه ميتواند بود مؤ من ده پيراهن داشته باشد فرمود بلى گفت كه بيست پيرهن فرمود بلى اين اسراف نيست اسراف آنست كه جامه كه بايد براى زينت نگاه داشته بعوض جامه كه در وقت ديگر بپوشند بپوشى .
در روايت ديگر از حضرت امام موسى سؤ ال كردند كه كسى ده پيراهن داشته باشد اسراف است فرمودند كه نه بلكه از براى محافظت جامه اين بهتر است ، بلكه اسراف آنستكه جامه نگاهداشتنى را در جاهاى كثيف بپوشى .
از حضرت باقر منقول استكه كوتاه كردن جامه راحت جامه است و بيشتر بافى ميماند وفرمود كه جامه پاكيزه پوشيدن دشمن را منكوب ميكند.
از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول استكه شستن جامه اندوه و غم را برطرف ميكند و موجب قبولى نماز ميگردد.
حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود كه هر كه جامه پوشد بايد پاكيزه باشد.
از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقولستكه شش چيز است كه ازاخلاق قوم لوط است كمان گلوله انداختن و سنگريزه انداختن بيكديگر و قندران خائيدن در راهها و جامه برزمين كشيدن از روى تكبر و بندهاى قبا و پيراهن را گشودن .
بسند معتبر منقول استكه شخصى بخدمت حضرت صادق عليه السلام آمد ديد كه گريبان جامه را پنبه كرده اند آنشخصى بتعجب نظر ميكرد حضرت فرمود كه چرا چنين نظرميكنى گفت از پينه جامه تعجب ميكنم . كتابى در پيش حضرت عليه السلام گذاشته بود فرمود بخوان . در آنجا نوشته بود كه ايمان ندارد كسى كه حيا ندارد و مال نيست كسى را كه معيشت باندازه نمى كند و نو نيست كسى را كه جامه كهنه ندارد.
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود كه آنقدر پينه برجامه خود زدم كه شرم كردم از آنكس كه بر آن پينه ميزد.
از حضرت صادق عليه السلام منقولستكه هر كه گريبان جامه را پينه زند و كفش را پينه كند و چيزيكه براى خانه خرد بردارد بخانه برد از تكبر ايمن گردد.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:711.txt">1</a><a class="text" href="w:text:712.txt">2</a><a class="text" href="w:text:713.txt">3</a><a class="text" href="w:text:714.txt">4</a><a class="text" href="w:text:715.txt">5</a><a class="text" href="w:text:716.txt">6</a><a class="text" href="w:text:717.txt">7</a><a class="text" href="w:text:718.txt">8</a><a class="text" href="w:text:719.txt">9</a><a class="text" href="w:text:720.txt">10</a></body></html>(2) «باب سى و نهم» «در ذكر سبب قبول كردن آن جناب وليعهدى را از مأمون و ذكر وقايعى كه بدين سبب جريان يافت و ذكر كسانى كه از اين مطلب كراهت داشتند و ذكر كسانى كه باين مطلب خشنود شدند و غير از اينها»
 (3) از حسن بن موسى مروى است كه گفت اصحاب ما از حضرت رضا (ع) روايت كرده‏اند كه مردى بآن جناب عرض كرد اصلحك اللَّه چگونه يافتى آنچه را كه از مأمون يافتى پس گويا بآن حضرت اعتراض و انكار كرد كه چرا وليعهد مأمون شدى آن بزرگوار فرمود اى مرد آيا پيغمبر افضل است يا وصى پيغمبر عرض كرد بلكه پيغمبر فرمود آيا مسلمان افضل است يا مشرك عرض كرد بلكه مسلمان فرمود عزيز مصر مشرك بود و يوسف (ع) پيغمبر بود و مأمون مسلمان است و من وصى پيغمبر و يوسف خودش از عزيز مصر سؤال كرد كه او را وليعهد كند در آنجا كه گفت اجْعَلْنِي عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ.
و من مجبور شدم بر وليعهدى و فرمود در قول حقتعالى اجْعَلْنِي عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ مقصود اينست كه من حفظ كننده هستم آنچه از اموال را كه در دست من آيد و دانا هستم بهر زمانى‏
                           379
 (1) از ريان بن صلت مروى است كه گفت بر على بن موسى الرضا (ع) وارد شدم و باو عرض كردم يا ابن رسول اللَّه مردم ميگويند كه تو وليعهدى مأمون را قبول كردى با اينكه اظهار زهد و بى‏ميلى بدنيا ميكنى آن بزرگوار فرمود خدا دانا است باينكه من اين عمل را ناخوش داشتم و ليكن چون كه من مخير شدم ميان قبول اين عمل و قتل قبول اين عمل را برگزيدم بر قتل واى بر مردم آيا نميدانند كه يوسف (ع) رسول و پيغمبر بود چون ضرورت او را واداشت بمتولى شدن خزينه‏هاى عزيز مصر بعزيز گفت اجعلنى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ و مرا ضرورت واداشت بقبول اين عمل از روى اكراه و اجبار بعد از آنكه مشرف بر هلاكت شدم علاوه بر اينكه من بر اين امر داخل نشدم مگر مثل داخل شدن كسى كه خارج باشد يعنى آثار وليعهدى مأمون و نائب شدن از حاكم جور جارى نميكنم و بسوى خدا شكوه ميكنم و او يارى‏كننده بندگان است. (2) از ابى صلت هروى مروى است كه گفت مأمون بحضرت رضا على بن موسى (ع) عرض كرد يا ابن رسول اللَّه من دانستم و شناختم فضل، علم، زهد، ورع، و عبادت و راههاى صواب تو را از خلافت سزاوارترى بمن حضرت رضا (ع) فرمود بعبوديت و بندگى خدا افتخار ميكنم و بزهد و بى‏رغبتى در دنيا خالصا لله اميدوارم نجات از شر دنيا را و بورع و ترس از محرمات الهى اميدوارم فايز شدن بمغانم و درجات رفيعه را و بتواضع در دنيا اميدوارم رفعت و بلندى نزد خدا را مأمون عرض كرد كه من چنين ديده و پسنديده‏ام كه خود را از خلافت عزل كنم و خلافت را از براى تو قرار دهم و ترا بيعت كنم حضرت رضا (ع) فرمود كه اگر اين خلافت از آن تست و خدا آن را از براى تو قرار داده است پس جايز نيست كه خلع كنى لباسى را كه خدا آن لباس را بتو پوشانيده است و قرار دهى آن را از براى غير خود و اگر اين خلافت از آن تو نيست پس جايز نيست اينكه قرار دهى چيزى را كه از براى من نيست مأمون بآن جناب عرض كرد يا ابن رسول اللَّه لا بد و ناچار بايد اين امر را قبول فرمائى فرمود من بميل و رغبت هرگز چنين كارى نميكنم مأمون مدت زمانى را جد و جهد كرد تا اينكه مأيوس شد از قبول آن حضرت آخر الامر عرض كرد كه اگر قبول خلافت نميكنى و دوست نميدارى كه من بيعت تو كنم پس وليعهد من باش تا اينكه بعد از من خلافت از آن تو شود حضرت رضا (ع) فرمود بخدا سوگند كه حديث كرد مرا پدر بزرگوارم از پدران خود از امير المؤمنين (ع) از رسول خدا (ص) كه من پيش از تو از دار دنيا رحلت كنم در حالتى كه بزهر جفا بر سبيل ظلم و ستم كشته شوم فرشتگان آسمان و فرشتگان زمين بر من گريه كنند و در زمين غربت در پهلوى هارون الرشيد مدفون شوم مأمون گريه كرد پس از آن عرض كرد يا ابن رسول اللَّه كيست آن كسى كه ترا بكشد يا اينكه قدرت داشته باشد بر اينكه بتو بدى كند و حال اينكه من‏
                           380
زنده باشم (1) حضرت رضا (ع) فرمود آگاه باش كه اگر من ميخواستم بگويم كه كيست آن كسى كه مرا ميكشد هر آينه ميگفتم. مأمون عرض كرد يا ابن رسول اللَّه باين قول خود ميخواهى تواضع كنى و اين امر را از خود دفع ميكنى تا مردم بگويند كه تو بيميلى بدنيا و از دنيا گذشته‏اى حضرت رضا (ع) فرمود بخدا سوگند كه تا پروردگارم مرا آفريده است هرگز د