روغ نگفته‏ام و بيميلى من از دنيا بجهت دنيا نيست و من ميدانم كه تو چه اراده كرده مأمون عرض كرد چه اراده كرده‏ام حضرت فرمود كه اگر راست گويم در راستى امان است عرض كرد ترا امان دادم حضرت فرمود باين قصد خود ميخواهى مردم بگويند كه على بن موسى الرضا بى‏ميلى بدنيا نكرده بلكه دنيا باو بى‏رغبتى كرد آيا نمى‏بينيد من باب طمع در خلافت چگونه وليعهدى را قبول كرد مأمون در غضب شد و گفت تو هميشه چون مرا ملاقات كنى بگفتگوهاى ناپسند كه مرا ناخوش آيد با من سخن كنى و از سطوت من ايمن شدى پس بخدا سوگند ميخورم كه اگر قبول كردى وليعهدى را مطلوب حاصل است و اگر قبول نكردى ترا اجبار بر آن كنم پس اگر متحمل اين عمل شدى مراد حاصل و اگر متحمل نشدى ترا گردن زنم حضرت رضا (ع) فرمود مرا خدا نهى فرموده است از اينكه خود را در معرض هلاكت بر آورم پس اگر امر بدين منوال است آنچه از براى تو ظاهر شده است چنان كن و من اين امر را قبول ميكنم مشروط بر اينكه احدى را نصب نكنم و احدى را عزل نكنم و رسم و سنتى را نشكنم و در اين امر از دور اشاره كنم پس مأمون باين كيفيت از آن جناب راضى شد و او را وليعهد خود قرار داد و لكن آن جناب از اين عمل شدت كراهت داشت. (2) از محمد بن عرفه مروى است كه گفت بحضرت رضا (ع) عرض كردم يا ابن رسول اللَّه چه چيز ترا واداشت باينكه در ولايتعهد مأمون داخل شوى فرمود چه چيز جدم امير المؤمنين (ع) را واداشت بر اينكه داخل در شورى شود. (3) از عبدا السلام بن صالح هروى مروى است كه گفت بخدا سوگند كه حضرت رضا (ع) در اين امر وليعهدى بطوع و رغبت داخل نشد بلكه از روى اكراه او را بسوى كوفه سوار كرده و پس از آن او را از راه بصره و فارس بمرو بردند. (4) از موسى بن سلمه مروى است كه گفت من با محمد بن جعفر در خراسان بوديم و من شنيدم كه ذى الرياستين يعنى فضل بن سهل روزى را بيرون آمده و ميگويد وا عجبا من چيز عجيب ديدم سؤال كنيد از من آنچه را ديدم گفتند اصلحك الله چه ديدى گفت ديدم امير المؤمنين را (يعنى مأمون ملعون) بعلى بن موسى ميگفت كه من چنين ديده‏ام كه امر مسلمانان را در گردن تو گذارم و آنچه در گردن من است فسخ كنم و از گردنم بردارم و در گردن تو گذارم و من ديدم كه على بن موسى بمأمون ميگفت الله الله مرا طاقت‏
                           381
و قوت اين امر نيست و هرگز من كسى را نديدم امر خلافت را ضايع‏تر از امير المؤمنين مأمون كند زيرا كه از آن كناره ميكند و بعلى بن موسى آن را عرضه ميكند و على بن موسى آن را واميگذارد و از آن ابا و امتناع ميكند. (1) از احمد بن اسماعيل بن خصيب مروى است كه گفت چون حضرت رضا (ع) وليعهد شد و اين خبر در اطراف و اكناف منتشر شد ابراهيم بن عباس و دعبل بن على كه اين دو نفر هميشه از يك ديگر جدا نميشدند و رزين بن على برادر دعبل از منزلهاى خود بيرون آمدند كه آن حضرت را ملاقات كنند در بين راه دزد بآنها برخورد و آنچه داشتند برد و اينها ملجا و مضطر شدند تا اينكه در يكى از منازل سوار بر خر خاركشان شدند ابراهيم گفت‏
          اعيدت بعد حمل الشوك احمالا من الخزف             نشاوى لا من الخمر بل من شدة الضعف‏
 يعنى عوض داده خواهد شد اموال بسيار يا اعاده كرده خواهد شد يعنى پس داده خواهد شد از كسانى كه آنها را از مال خود منع كردند و راهزنان اموال آنها را بسرقت بردند بعد از حمل كردن خر خاركشان بارهاى آنها را يعنى خود آنها را چه ايشان بعد از غارت اموال بر خرهاى خاركشان حمل شدند مائيم كه مست شديم نه از شراب بلكه از شدت ضعف و خستگى يعنى از شدت مشقت و تعب مدهوش شديم پس از آن ابراهيم بر زين بن على گفت كه شعرى در متمم اين شعر انشا كن رزين گفت‏
          فلو كنتم على ذاك تصيرون الى القصف             تساوت حالكم فيه و لم تبقوا على الخسف‏
 يعنى پس اگر بر حالت مستى سابق بوديد از شدت ضعف بعد از آن بحالت خوشى و لهو و لعب برگرديد و در آن وقت حال شما بخوشى و استراحت همراهى كند و بر ذلت و مشقت و هلاكت سابق باقى نمانيد، پس از آن بدعبل گفت يا ابا على شعرى متمم اين شعر انشاء كن‏
          فإذ فات الذى فات فكونوا من ذوى الظرف             و خفوا نقصف اليوم فانى بايع خفى‏
 يعنى پس چون كه گذشت آنچه گذشت صاحبان ظرف باشيد و كم ظرف نباشيد يعنى صبر كنيد و سبك باشيد از اينكه ما در اين روز شكسته شديم و هر چه داشتيم از ما گرفتند پس همانا من كفش خود را ميفروشم و خرج ميكنم. (2) از هارون بن عبد اللّه مهبلى مروى است كه چون ابراهيم بن عباس و دعبل بن على خزاعى بر حضرت رضا (ع) وارد شدند و آن جناب بعهد مأمون بيعت كردند دعبل اين شعر را انشا كرد.
                           382
          مدارس آيات خلت من تلاوة             و منزل وحى مقفر العرصات‏
 يعنى محل درسها آياتى نمايان است كه كسى آيات را تلاوت نميكرد و محل نزول وحى بود كه عرصه‏هاى آن چون بيابان بى‏آب و علف خالى بود يعنى ما را شكر لازم است كه پسر پيغمبر بر منصب حق خود قرار گرفت و ابراهيم بن عباس اين شعر را انشا كرد.
         ازالت عزاء القلب بعد التجلد             مصارع اولاد النبى محمد
 يعنى مكانهاى ايستادن و حكم رانى كردن اولاد پيغمبر بر حق محمد بن عبد اللّه زايل كرد مصيبت قلب را بعد از سختى و قوت گرفتن آن مصيبت پس آن جناب بيست هزار درهم بآن دو نفر بخشيد از آن درهمهائى كه اسم مبارك آن حضرت بر آن درهمها نقش شده بود چه مأمون امر كرد كه در آن وقت باسم آن بزرگوار سكه زدند راوى گويد كه دعبل آن ده هزار درهم كه سهم او ميشد برداشته و رو بقم نهاد و هر درهمى را بده درهم بفروخت چه از جهت تبرك مردم ميخريدند و صد هزار درهم عايد او شد اما ابراهيم آن دراهم را نزد خود نگاه داشت بعضى از آنها را بهديه داد و بعضى از آنها را در ميان اهل و عيال خود پراكنده كرد تا آنكه وفات يافت رحمت اللَّه عليه و كفن و جهاز او از اين دراهم فراهم شد. (2) از محمد بن سليمان نوفلى مروى است كه گفت مأمون على بن موسى الرضا (ع) را وليعهد خود قرار داد و شعرا از اطراف بجانب مأمون آمدند و حضرت رضا (ع) را مدح كردند و مامون ايشان را صله‏هاى بسيار عطا كرد و رأى مامون را در اين اشعار مدايح آن جناب صواب دانستند بغير از ابى نواس كه نه در آن جناب روى نهاد و نه مدح آن جناب كرد پس بر مامون وارد شد باو گفت اى ابو نواس تو ميدانستى منزلت على بن موسى الرضا را نسبت بمن و او را اكرام نكردى پس از چه تاخير داشتى مدح او را و حال اينكه توئى شاعر زمان خود و برگزيده دهر خود در سخنورى و شعر گوئى ابو نواس اين اشعار را انشا كرد و گفت.
         قيل لى انت واحد الناس طرا             في فنون من الكلام النبيه‏
             لك من جوهر الكلام بديع             يثمر الدر في يدى مجتنيه‏
             فعلى ما تركت مدح ابن موسى             و الخصال التى تجمعن فيه‏
             قلت لا اهتدى لمدح امامى             كان جبريل خادما لابيه‏
 يعنى بمن گفته شد كه توئى يگانه جميع مردم در فنون سخنورى و نكته‏سنجى و تكلم شريف و مستحسن و ترا است از جوهران سخن كلام بديع و ظريف كه ميوه در دهد در دو دست چيننده آن يع