نى كسى كه سخنان ترا استدراك كند بهره‏هاى وافر باو عطا كند پس از چه جهت ترك كردى مدح على بن موسى الرضا (ع) را و ترك كردى ذكر آن خصال حميده و صفات پسنديده كه در آن بزرگوار اجتماع يافته است من در جواب گفتم كه‏
                           383
مرا راهى نيست از براى مدح كردن امامى كه جبرئيل امين خادم پدر بزرگوارش بود پس چون ابو نواس اين اشعار را انشاء كرد مامون را تحسين كرد و او را آن مقدار صله داد كه مثل آن را بهمه شعرا صله داده و انعام كرده بود. (1) از أبو الحسن محمد بن يحيى الفارسى مروى است كه گفت روزى ابى نواس حضرت أبو الحسن على بن موسى الرضا (ع) را ديد در حالتى كه آن جناب از نزد مأمون بيرون آمده بود و بر استرى سوار بود پس چون آن جناب نزديك ابو نواس رسيد بر آن حضرت سلام كرد و عرض كرد يا ابن رسول اللَّه چند شعر حق تو گفته‏ام و دوست ميدارم آن اشعار را از من بشنوى حضرت فرمود بياور اشعار خود را ابو نواس اين اشعار را انشاء كرده گفت.
مطهرون نقيات ثيابهم- تجرى الصلاة عليهم اينما ذكروا- من لم يكن علو يا حين تنسبه- فما له في قديم الدهر مفلخر- فالله لما بدى خلقا فاتقنه- صفاكم و اصطفاكم ايها البشر- فانتم الملأ الأعلى و عندكم- علم الكتاب و ما جاءت به السور.
يعنى شمائيد پاك و پاكيزه و شمائيد از كسانى كه جامه‏هاى ايشان پاكست از ادناس و ارجاس و از كسانى كه هر مكانى اسم ايشان برده شود مردم درود و رحمت بر ايشان ميفرستند و هر كسى كه علوى نباشد يعنى از اين سادات ذوى العز و الاحترام نباشد چون خواهى نسب او را بيان كنى او را از روزگار قديم كسى نيست كه مايه افتخار او باشد يعنى اجداد او حضرات ائمه هدى و پيغمبران نيستند پس حقتعالى چون خلقى را از كتم عدم بعرصه ورود آورد و مر آنها را متقن و محكم ساخت و شما را اختيار كرد و شما را از ميان خلق برگزيد اى كسانى كه از جنس بشر هستيد شمائيد طايفه اعلى كه شما را برترى و بهترى است بر جميع مخلوقات الهى و نزد شماست علم قرآن و آن مطالب خفيه و جليه كه سوره‏هاى قرآنى بر آنها دلالت دارد.
پس از انشاء اين اشعار حضرت (ع) بابى نواس فرمود اشعارى آوردى كه احدى پيش از تو بآنها سخن نكرده بود يعنى در نهايت خوبى بود.
پس از آن بغلام خود فرمود اى غلام چيزى از نفقه ما همراه تو هست عرض كرد سيصد دينار نزد من است فرمود آنها را بابى نواس عطا كن پس از آن فرمود شايد اينها را قليل شمارد استر را باو عطا كن.
چون سال دويست و يكم هجرى برآمد اسحق بن موسى بن عيسى بن موسى با مردم حج گذارد پس از آن در مكه خطبه خواند و بمأمون دعا كرد و بعد از او بعلى بن موسى بوليعهدى دعا كرد پس از آن حمدويه اين على بن عيسى بن هامان بتندى برخاست و سواد اسحق را در خواست كه بپوشد و خطبه بخواند «مترجم گويد» كه چون ابتداى دولت عباسيه رسم بر اين بود كه علامت اكابر ايشان و امر او بزرگان دولت ايشان جامه سياه مخصوصى ميپوشيدند كه علامت‏
                           384
بزرگى ايشان باشد و چون اسحق خطبه خواند با آن لباس كه علامت بزرگى بود حمدويه نيز برخاست آن لباس را پوشيده و شروع بخواندن خطبه كرد پس اسحق را طلبيده و آن جامه سياه را از او در خواست (1) و او را نيافت علامت سياهى ديگر پيدا كرده و بر خود پيچيده و گفت ايها الناس من بشما تبليغ ميكنم آنچه را كه مأمورم و احدى را بغير از امير المؤمنين مأمون و فضل بن سهل نميشناسم پس از آن فرود آمد.
عبد اللّه بن مطرف بن ماهان روزى بر مأمون داخل شد و على بن موسى الرضا (ع) نزد او بود مأمون باو گفت چه ميگوئى در حق اهل بيت عبد اللّه گفت چيست گفته من در طينتى كه بآب رسالت خمير شده و بآب وحى غرس شده باشد آيا ملاقات مى‏شود از او بغير از مشك هدايت و عنبر تقوى پس مأمون حقه طلب كرد كه در آن حقه لؤلؤ بود دهان او را پر از لولو كرد (2) از ابو بكر محمد بن يحيى الصولى مروى است كه گفت از ابى العباس محمد بن يزيد شنيدم كه ميگفت روزى ابو نواس از خانه خود بيرون آمد و سوارى ديد محاذى او ايستاده بود و از حال او سؤال كرد و روى او را نديد باو گفتند كه على بن موسى الرضا است اين دو شعر انشا كرد و گفت.
اذا ابصرتك العين من بعد غاية- و عارض فيك الشك اثبتك القلب- و لو ان قوما امموك لقادهم- نسيمك حتى يستدل بك لركب.
يعنى چون ديده تو را از بعد مسافت ببيند و در تو شكى عارض شود يعنى ترا نشناسد در قلب تو را ثابت كند يعنى محبت قلبى هست كه جذبه تو ميكند و احتياج بديدن چشم ندارد و اگر قومى خواهند ترا اطاعت كنند و تو پيشواى ايشان واقع شوى هر آينه بوى خوش تو پيشوائى ايشان ميكند تا اينكه اين گروه را بتو راهنمائى ميكند. (3) از تمامة بن اشرس مروى است كه گفت روزى مأمون تعرض كرد بحضرت رضا (ع) بمنت گذاشتن بر او باينكه آن حضرت را وليعهد خود كند حضرت فرمود كسى را كه رسول خدا خواسته است يا اينكه كسى كه بطريقه رسول خدا عمل كند سزاوار است باينكه وليعهدى باو عطا شود. و على بن الحسين را سخنى مثل اين سخن نبود چه او را نيز چون خواستند ولايت عهدى واگذار كنند اين سخن فرمود. (4) از جعفر بن محمد الصادق مروى است كه فرمود على بن الحسين را طريقه اين بود كه سفر نميكرد مگر با رفقائى كه آن جناب را نمى‏شناختند و با ايشان شرط ميكرد كه خدمات آنها را متحمل شود و آنچه بآن محتاج شوند از زحمات خود بنفس نفيس مبارك مرتكب شود پس آن جناب مرتبه را با قومى سفر كرد مردى او را ديد و آن جناب را شناخت و بمردم گفت آيا ميدانيد اين كيست گفتند نميدانيم گفت اين على بن الحسين است پس بيك مرتبه برخاستند و دست و پاى مباركش را بوسيدند و عرض كردند يا ابن رسول اللَّه‏
   385
 (1) ميخواهى ما را بآتش جهنم بريان كنى اگر دست ما به بى‏ادبى بتو دراز شود يا زبان ما بتو گشوده شود نزديك است كه ما در اين آخر عمر هلاك شويم پس چه چيز ترا بر اين مطلب واداشته است حضرت فرمود من وقتى را با قومى سفر كردم كه مرا مى‏شناختند بنوعى نسبت برسول خدا با من رفتار كردند كه من مستحق و سزاوار نبودم مى‏ترسم كه با من باين نوع رفتار كنيد پس از اين جهت كتمان امر من دوست‏تر است بسوى من. (2) از هارون فردى مروى است كه گفت چون خبر بيعت كردن مأمون حضرت رضا (ع) را بوليعهدى در مدينه رسيد عبد الجبار بن سعيد بن مساحقى در مدينه از براى مردم خطبه خواند و در آخر خطبه گفت آيا ميدانيد وليعهد شما كيست گفتند نميدانيم گفت على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (ع) است چه ايشان هفت نفرند كه پدران مردم هستند يعنى بمنزلت پدرند چه في الحقيقه ائمه پدران حقيقى مردمند و اگر سؤال شوند كه اينها كيستند جواب اينست كه ايشانند بهترين كسانى كه مى‏آشاماند بارانى را كه ابر ميبارد يعنى ايشان بهترين اهل روى زمين هستند. (3) از قاسم بن اسماعيل مروى است كه گفت از ابراهيم بن عباس شنيدم كه ميگفت چون مأمون از براى على بن موسى بيعت نمود حضرت رضا (ع) باو فرمود يا امير المؤمنين همانا درست كردارى از براى تو لازم است و از براى هيچ مؤمنى اغتشاش عمل سزاوار نيست عامه م