آمد و آن جناب با پاى برهنه زير جامه خود را تا نصف ساق بالا زده و جامه‏هاى بالا زده شده بر كرد چون ايستاد و ما پيش روى او روان شديم سر مبارك را بسوى آسمان بلند كرد و چهار مرتبه چنان تكبير گفت كه ما خيال كرديم هوا و در و ديوار با او همراهى كردند و سران سپاه و مردم درب خانه ايستاده و خود را زينت كرده و سلاح پوشيده و خود را بنيكوتر هيئتى مهيا كرده بودند پس چون ما از درب خانه باين هيئت با پاهاى برهنه و جامه‏هاى بالا زده بيرون شديم و حضرت رضا (ع) بعد از ما بيرون آمد اندكى درب خانه بايستاد و گفت‏
الله اكبر الله اكبر الله اكبر على ما هدينا الله اكبر على ما رزقنا من بهيمة الانعام و الحمد لله على ما ابلانا
و چنان صداى مبارك خود را بلند كرد و ما صداهاى خود را بلند كرديم كه مرو از صداى گريه و صيحه بحركت آمد پس آن جناب سه مرتبه اين تكبيرات مذكوره را بزبان جارى كرد و بناگاه سران سپاه از مركبها فرو ريختند و چون بحضرت رضا (ع) نظر كردند كه پاى آن بزرگوار برهنه است موزه‏هاى خود را انداختند و شهر مرو از كثرت صداى گريه مثل يك‏
                           391
ضجه شد (1) و مردم بى‏اختيار صدا بگريه و صيحه بلند كردند و حضرت رضا (ع) روان شد و در هر ده قدم اندكى ميايستاد و چهار مرتبه چنان تكبير ميگفت كه مردم خيال ميكردند كه آسمان و زمين و در و ديوار با او همراهى مى‏كنند و چون اين خبر بگوش مأمون رسيد فضل بن سهل ذو الرياستين باو گفت يا امير المؤمنين اگر حضرت رضا باين طريق بمصلى قدم نهد مردم فتنه و آشوب خواهند كرد و همه بر تو ميشورند و باو ميگروند پس مصلحت در اينست كه او را برگردانى مامون كسى نزد آن جناب فرستاد و از او مسألت رجوع كرد آن جناب موزه خود را طلبيده و پوشيد و مراجعت كرد. (2) از ريان بن صلت مروى است كه گفت بيشتر مردم از سران سپاه و عامه و كسانى كه دوست نميداشتند بيعت حضرت رضا (ع) را داخل در بيعت آن بزرگوار شدند و گفتند كه اين عمل از تدبير فضل بن سهل ذو الرياستين است و اين خبر بمامون رسيد و در نيمه شب نزد من فرستاد من در حضور او رفتم گفت اى ريان خبر بمن رسيده است كه مردم ميگويند بيعت حضرت رضا (ع) از تدبير فضل بن سهل است من گفتم بلى يا امير المؤمنين چنين ميگويند گفت واى بر تو اى ريان آيا كسى جرأت مى‏كند نزد كسى آيد كه خود خليفه زمان و پسر خليفه باشد كه جميع رعيت و رؤس مردم سر اطاعت در كمند او آورده باشند و خلافت او بر قرار شده باشد و باو بگويد كه خلافت را از دست خود رها كن و بغير خود واگذار آيا در نزد عقل اين مطلب جايز است من گفتم يا امير المؤمنين بخدا سوگند كه جايز نيست و كسيرا جرأت بر گفتگوى اين مطلب نيست گفت نه بخدا قسم چنين نيست كه مردم ميگويند و ليكن من ترا از سبب آن خبر ميدهم كه چون محمد امين برادرم بمن نوشت و مرا امر برفتن در نزد خود نمود من ابا و امتناع كردم چون اين خبر باو رسيد على بن عيسى بن هامان را سپهسالار كرده و او را امر كرد كه مرا مقيد كند و غل جامعه در گردنم نهد چون اين خبر بمن رسيد هرثمة بن اعين را بسجستان و كرمان و توابع آن اطراف و آن جوانب فرستادم پس امر بر من فاسد شد و هرثمه هزيمت نموده و صاحب سرير خروج كرد و بر يك طرف شهر خراسان غلبه كرد و همه اينها در يك هفته بمن وارد شد و چون اين گونه وقايع از براى من رخ نمود مرا نه قوت و طاقت جدال باقى ماند و نه مالى داشتم كه بآن سبب لشكر آرائى كنم و سران سپاه و لشكريان خود را همه ترسان و هراسان ديدم و قصد كردم كه بملك كابل ملحق شوم و بعد نزد خود گفتم كه سلطان كابل مردى كافر است و بسا هست كه محمد مال زيادى باو ميدهد و او مرا بدست محمد ميدهد پس راهى بهتر از اين نيافتم كه از گناهان خود بسوى خدا توبه كنم و از خدا بر اين گونه امور استعانت جويم و بخدا پناه برم پس امر كردم اين خانه را پاكيزه كنند و اشاره كرد بخانه پس آن خانه را جاروب كردند و آب بر خود ريختم يعنى خود را پاكيزه كردم و دو جامه‏
                           392
سفيد پوشيدم (1) و چهار ركعت نماز گزاردم و در آن چهار ركعت نماز آنچه از قرآن حفظ داشتم خواندم و خدا را خواندم و پناه باو بردم و بقصد راست و درست با خدا معاهده محكمى كردم كه اگر خدا اين امر را يعنى خلافت را بسوى من بكشاند و مرا از شر اين امور غليظه شديده كفايت كند اين امر را در موضع خود قرار دهم كه خدا در آن موضع قرار داده است پس از آن قلب من قوت گرفت و طاهر را بسوى على بن عيسى بن هامان فرستادم و آنچه بايد بشود چنان شد و هرثمة بن اعين را بسوى جنگجوئى از جانب محمد باز گردانيدم باو ظفر يافته و او را بكشت و در نزد صاحب سر بر فرستادم و با او صلح كردم و مالى را باو دادم تا اينكه بازگشت و پيوسته امر من روى بقوت نهاد تا امر محمد واقع شد يعنى او را در معرض قتل آوردم و خداوند عالم اين امر خلافت را بسوى من كشانيد و از براى من استقرار يافت پس چون كه خداوند تعالى وفا كرد بآنچه من با او عهد كردم دوست ميدارم كه وفا كنم بآنچه با خداى خود عهد كردم و كسى را سزاوارتر باين امر از حضرت ابو الحسن الرضا (ع) نديدم پس امر خلافت را باو واگذار كردم و او قبول نكرد مگر آنچه را كه دانستى يعنى وليعهدى قبول فرمود پس اين مطلب سبب نصب او شد بوليعهدى من گفتم خداوند امير المؤمنين را توفيق دهد گفت اى ريان چون فردا صبح شود و مردم حاضر شوند بنشين در ميان سران سپاه و ايشان را بفضل امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) حديث كن من گفتم يا امير المؤمنين هيچ حديثى را نيكوتر نميدانم از آنچه از تو شنيده‏ام پس از آن گفت سبحان الله احدى را نمى‏يابم كه مرا بر اين امر اعانت كند و من قصد كرده‏ام كه اهل قم را شعار و دثار خود قرار دهم يعنى آنها را بر اين بدارم كه مرا اعانت كنند من گفتم يا امير المؤمنين من حديث كنم از تو آن اخبارى را كه از تو شنيده‏ام گفت بلى حديث كن از من آن فضيلتهائى را كه از من شنيده چون صبح شد من در خانه ميان سران سپاه نشستم و گفتم امير المؤمنين حديث كرد مرا از پدرش از پدرانش كه رسول خدا (ص) فرمود هر كس كه من مولاى او هستم على مولاى او است حديث كرد مرا امير المؤمنين از پدرش از پدرانش كه رسول خدا (ص) فرمود على (ع) نسبت بمن بمنزله هارون است نسبت بموسى (ع) و من مخلوط ميكردم بعضى احاديث را با بعضى ديگر زيرا كه هر حديثى را از راه آن از حفظ نداشتم يعنى اصل حديث را ميدانستم و طرق آن را بتفصيل ياد نداشتم يا اينكه از براى آنكه سند حديث را محافظت كرده باشم محفوظ ميكردم و حديث خيبر و احاديث مشهور را بيان كردم پس از آن عبد اللّه بن ملك خزاعى بمن گفت خدا رحمت كند على را مرد صالحى بود و مأمون غلامى را در آن مجلس فرستاده بود كه گوش باين سخنان ميداد و از براى او خبر ميبرد ريان ميگويد كه مأمون نزد من فرستاد من بر او داخل شدم چون مرا ديد گفت اى
                          385
 (1) ميخواهى ما را بآتش جهنم بريان كنى اگر دست ما به بى‏ادبى بتو دراز شود يا زبان ما بتو گشوده شود نزديك است كه ما در اين آخر عمر هلاك شويم پس چه چيز ترا بر اين