 مطلب واداشته است حضرت فرمود من وقتى را با قومى سفر كردم كه مرا مى‏شناختند بنوعى نسبت برسول خدا با من رفتار كردند كه من مستحق و سزاوار نبودم مى‏ترسم كه با من باين نوع رفتار كنيد پس از اين جهت كتمان امر من دوست‏تر است بسوى من. (2) از هارون فردى مروى است كه گفت چون خبر بيعت كردن مأمون حضرت رضا (ع) را بوليعهدى در مدينه رسيد عبد الجبار بن سعيد بن مساحقى در مدينه از براى مردم خطبه خواند و در آخر خطبه گفت آيا ميدانيد وليعهد شما كيست گفتند نميدانيم گفت على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (ع) است چه ايشان هفت نفرند كه پدران مردم هستند يعنى بمنزلت پدرند چه في الحقيقه ائمه پدران حقيقى مردمند و اگر سؤال شوند كه اينها كيستند جواب اينست كه ايشانند بهترين كسانى كه مى‏آشاماند بارانى را كه ابر ميبارد يعنى ايشان بهترين اهل روى زمين هستند. (3) از قاسم بن اسماعيل مروى است كه گفت از ابراهيم بن عباس شنيدم كه ميگفت چون مأمون از براى على بن موسى بيعت نمود حضرت رضا (ع) باو فرمود يا امير المؤمنين همانا درست كردارى از براى تو لازم است و از براى هيچ مؤمنى اغتشاش عمل سزاوار نيست عامه مردم ناخوش دارند اين عملى را كه نسبت بمن كردى يعنى عمل وليعهدى را و خاصه از ايشان ناخوش دارند آن عملى را كه از براى فضل بن سهل كردى و رأى صواب آنست كه تو ما را از خود دور كنى تا امر تو اصلاح پذيرد ابراهيم گويد بخدا سوگند اين گفته حضرت سبب شد از براى اينكه بالاخره امر باو رجوع كرد. (4) از ابى عبدون مروى است كه گفت مأمون چون حضرت رضا بوليعهدى بيعت كرد آن جناب را در يكطرف خود نشانيد عباس خطيب برخاست و تكلم نمود و نيكو سخن گفت پس از آن كلام خود را بانشاء اين شعر ختم كرد.
لا بدّ للناس من شمس و قمر- فانت شمس و هذا ذلك القمر.
يعنى مردم را ناچار شمس و قمر لازم است پس اى مأمون تو شمسى و اين يعنى حضرت على بن موسى آن قمر است كه لازم است. (5) از محمد بن اسحق مروى است كه گفت پدرم از براى من حديث كرد كه چون بيعت كردند وليعهدى حضرت رضا (ع) را مردم بسوى او جمع شدند و او را تهنيت گفتند آن حضرت اشاره بايشان كرد جمعا ساكت شدند پس از آنكه سخنان آنها را استماع كرد فرمود.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ حمد مخصوص الهى است كه آنچه را خواهد البته ميكند و پس اندازنده حكم او نيست و ردكننده قضاى او كسى نيست ميداند چشمى را كه خيانت‏كننده‏
                           386
است و آن عبارتست از اينكه دزديده بچيزى نگاه كنند كه حلال نباشد نظر كردن بآن و ميداند آن چيزى را كه پوشانيده است سينه‏ها يعنى علم او محيط است بضمائر و سرائر مخلوقات (1) و درود فرستد خدا بر محمد (ص) در ميان پيشينيان و پسينيان و بر آل او كه از پاكيزه‏گان هستند ميگويم و منم على بن موسى بن جعفر كه امير المؤمنين عضده اللَّه بالسداد و وفقه للرشاد حق ما را آن مقدار شناخت كه نزد غيران مجهول بود پس ارحامى كه قطع شده بود صله كرد و نفسهائى كه بجزع و فزع در آمده بود ايمن گردانيد بلكه زنده گردانيد آنها را و حال آنكه تلف شده بودند و بى‏نياز گردانيد آنها را كه از روى ظلم محتاج شده بودند و پروردگار عالميان باين امر خشنود است و غير از خدا پاداش نميخواهد و حقتعالى بزودى پاداش شكركننده‏گان را عطا فرمايد و اجر نيكوكاران را ضايع نگذارد و همانا او عهد خود را از براى من قرار داده است و امارت بزرگ بمن واگذار كرده است اگر من بعد از او باقى باشم و هر كس بگشايد گرهى را كه حقتعالى به بستن آن امر فرموده است و جدا كند دست آويزى را كه خدا دوست دارد اتصال و محكم بودن آن را پس مباح كرده است حرام‏شونده خدا را و حلال كرده است حرام شده خدا را زيرا كه سبب اين گره گشادن و منفصل كردن دست آويز عيب جوينده بر امام و هتك‏كننده حرمت اسلام خواهد بود و بابن و تيره جارى شد عمل پيشينيان يعنى عهد امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) را كه نقض كردند و آن جناب صبر كرد بر اين لغزشها و بعد از آن اعتراض فرمود بر كسانى كه اين گونه اعمال شنيعه مرتكب شدند و اين غرامتها وارد آوردند بجهت ترس بر پراكندگى امر دين و گسيختن ريسمان مسلمين و بجهت نزديكى امر زمان جاهليت و منتظر بودن منافقين از براى اينكه فرصتى يابند و بر امر بزرگى پيش دستى كنند و من نميدانم نسبت بمن چگونه رفتار شود و نسبت بشما بچه نوع عمل شود نيست هيچ حكمى مگر از براى خداوند و پيروى ميكند خدا خبر درست و راست را يعنى حقتعالى تابع حق است و از آن در نمى‏گذرد و او بهترين حكم‏كننده‏گان و جداكنندگان حق از باطل است. (2) حسين بن جهم از پدرش روايت كرده است كه او گفت چون مأمون بيعت نمود از براى على بن موسى الرضا (ع) و او را وليعهد خود گردانيد بر فراز منبر رفت و گفت ايها الناس آمد شما را بيعت على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين (ع) بخدا سوگند كه اگر اين اسما بر كر و گنگ خوانده شود باذن خداوند شفا مى‏يابد. (3) از محمد بن يحيى الصولى از احمد بن عبيد اللَّه بن طاهر مروى است كه گفت فضل بن سهل اشاره كرد بمأمون كه بخدا و رسول خدا تقرب جويد بصله كردن رحم خود به بيعت كردن عهد از براى على بن موسى الرضا (ع) تا اينكه باين سبب محو شود امر هارون الرشيد نسبت باولاد فاطمه يا آنچه نسبت بايشان خلاف از او صادر ميشد پس مأمون رجاء بن ابى ضحاك‏
                           387
و ياسر خادم را از خراسان روانه كرد (1) كه محمد بن جعفر بن محمد و على بن موسى بن جعفر (ع) را نزد او حاضر كنند و اين واقعه در سنه دويست رخ نمود پس چون كه على بن موسى (ع) در مرو بمأمون رسيد او را بعد از خود وليعهد نمود و لشكريان را مئونه يك ساله عطا كرد و اين مطلب را بآفاق و اطراف نوشت و آن حضرت را برضا (ع) موسوم ساخت و سكه باين اسم مبارك زد و مردم را امر كرد كه لباس سياه از برافكنده لباس سبز در بر كردند و دخترش ام حبيب را باو تزويج نمود و پسر بزرگوار آن جناب محمد بن على (ع) را با دختر خود ام الفضل بنت مأمون تزويج بست و خودش توران بنت حسن بن سهل را تزويج كرد و باعث اين تزويج عم آن دختر فضل بن سهل شد يعنى اين عمل را فضل بن سهل كرد و تمام اينها در يك روز واقع شد و ليكن مأمون دوست نميداشت كه عهد بعد از خودش از براى رضا تمام شود. (2) محمد بن يحيى الصولى گويد كه آنچه احمد بن عبيد اللَّه از براى من حديث كرد مرا از فضل بن ابى سهل نوبختى يا از برادر او كه گفت چون مأمون قصد كرد بر عهد بستن از براى حضرت رضا (ع) يعنى بر وليعهدى او من گفتم بخدا سوگند كه من آزمايش ميكنم از براى اين امر آنچه را كه در قلب مأمون است كه آيا دوست ميدارد اتمام شدن و استقامت اين عمل را يا اينكه ساختگى ميكند پس نوشته نوشتم و بدست خادم مأمون دادم و آن خادم نويسنده اسرار مأمون بود با من كه هر سرى مأمون داشت باين خادم ميگفت و بمن مى‏نوشت و باين مضمون نوشتم كه ذو الرياستين يعنى فضل بن سهل وزير مأمون عزم نموده است بر بستن عهد از براى على بن موسى كه او را وليعهد كند و حال اينكه طا