ع برج سرطان است و در آن برج مشتريست و اگر چه شرف مشترى در برج سرطان است و ليكن سرطان برجى منقلب است و هر امرى در آن برج منعقد شود تمام نخواهد شد و علاوه بر اين مريخ كه نحس اكبر است در برج ميزان است و برج بيت العاقبة است يعنى هر امرى كه در آن زمان شروع شود عاقبت آن بدى باشد پس اين دلالت دارد بر نكبت كسى كه از براى او امرى منعقد كرده‏اند و من اين مطلب را بامير المؤمنين بدون جهت شناسانيدم كه چون از غير من بر اين امر واقف شو و مرا در مورد عتاب در نياورد مأمون مكتوبى در جواب من نوشت و در آن مكتوب نوشت كه چون اين جواب مرا بخوانى نزد خود نگاه ندار و باتفاق خادم بسوى من فرست و از جان خود بترس كه احدى واقف شود بر اين مطلبى كه من بتو نوشتم يا اينكه ذو الرياستين از عزم خود برگردد و اگر ذو الرياستين از عزم خود برگشت من اين گناه را بتو منسوب سازم و ميدانم كه تو باعث اين عمل شدى پس چون كه اين مكتوب بمن رسيد از ترس برگشتن ذو الرياستين از عزم خود دنيا بمن تنگ شد و آرزو كردم كه كاش من چيزى بمأمون ننوشته بودم پس از آن خبر بمن رسيد كه‏
                           388
فضل بن سهل بذو الرياستين بر بدى ساعت متنبه شده (1) و از عزم خود برگشته است چه او علم نجوم را نيكو ميدانست بخدا سوگند كه من بر جان خود ترسيدم و سوار شدم و نزد ذو الرياستين رفتم و باو گفتم آيا در ميان آسمان ستاره سعدتر از مشترى مى‏يابى گفت نه گفتم آيا در ستارگان حالتى سعدتر از بودن آنها در شرف خود مى‏يابى گفت نه گفتم پس عزم خود را جزم كن بر آن راى كه داشتى در عقد عهد و حال اينكه ستاره سعد فلك يعنى مشترى در سعد ترين حالات خود است يعنى در شرف است كه در برج سرطان باشد ذو الرياستين بر عزم خود باقى ماند و امر را گذارند و من از ترس مأمون نميدانستم كه من از اهل دنيا خواهم بود يعنى كشته نميشوم تا اينكه اين عهد بسته شد پس آن وقت دانستم كه مرا نميكشند و از اهل دنيا خواهم بود. (2) از احمد بن محمد بن فرات و حسين بن على باقطائى مروى است كه گفتند ابراهيم بن عباس رفيق و صديق بود و با اسحق بن ابراهيم برادر زيدان كاتب معروف بزمين گير ابراهيم در هنگام مراجعت از خراسان اشعارى كه در مدايح حضرت رضا (ع) گفته بود از براى اسحق نسخه كرد و قدرى از آن نسخه در نزد اسحق بود تا اينكه ابراهيم بن عباس وزير ديوانخانه اموال متوكل عليه اللعنه شد و در آن وقت اسحق برادر زيدان كاتب در عمل ديوانى مدخليتى داشت و مقدارى از ضياع سلطانى در دست او بود و ليكن چون جدائى و كدورتى ميان ابراهيم بن عباس و او ظاهر شده بود ابراهيم او را از ضياع كه در دست او بود عزل نمود و از او مطالبه مالى كرد و بر او سخت گرفت اسحق بعضى از معتمدين خود را طلبيد و گفت برو نزد ابراهيم بن عباس و او را اعلام كن از اشعارى كه در مدح حضرت رضا (ع) گفته است تمام آنها در نزد من است بعضى از آنها خط او است و بعضى بغير خط او و اگر از مطالبه اين مال دست برندارد اين اشعار را نزد متوكل ميفرستم آن مرد نزد ابراهيم رفته پيغام اسحق را بوى داد چون اين خبر را شنيد دنيا از براى او تنگ شد و از شدت اندوه مشرف بر هلاكت شد و آن مال را از اسحق مطالبه نكرد و اسحق را ملاقات كرد و هر يك از اينها با يك ديگر قسم خوردند كه اظهار اين مطلب نشود و اشعار را از اسحق گرفت و محمد بن يحيى الصولى گويد كه يحيى بن على منجم بمن گفت كه من در ميان اين دو نفر پيغام ميبردم تا اينكه ابراهيم بن عباس اشعار را از اسحق گرفت و سوزانيد. (3) صولى گويد كه احمد بن ملحان از براى من حديث كرد كه ابراهيم بن عباس را دو پسر ميبود اسم آنها حسن و حسين كنيت آنها ابى محمد و ابى عبد اللّه بود چون متوكل والى شد ولد بزرگتر را اسحق نام نهاد و كنيت آن را ابو محمد قرار داد و ولد كوچكتر را بعباس موسوم ساخت و كنيت او را أبو الفضل قرار داد بجهت خوف از متوكل چه او دشمن اولاد فاطمه بود لعنه اللَّه.
                           389
 (1) صولى گويد كه احمد بن اسماعيل بن خصيب از براى من حديث كرد كه ابراهيم بن عباس و موسى بن عبد الملك هرگز شراب نميخوردند تا اينكه متوكل ملعون والى شد آن زمان را شراب ميخوردند و تعمد ميكردند در اينكه جمع ميكردند زنان مشهوره بزناكار و امردان معروف بملوط و با ايشان در هر روزى سه مرتبه شراب ميخوردند تا اينكه خبر شراب خوردن آنها شيوع پيدا كند و در اجتناب كردن ابراهيم بن عباس از محارم اخبار بسيار است كه موضع ذكر آنها نيست. (2) على بن ابراهيم بن هاشم از جمعى روايت كرده است كه گفتند چون لباس سلطنت و خلافت بكلى از محمد امين خلع شد و مأمون بانفراده مستقر شد بحضرت رضا (ع) نوشت كه آن جناب قدم مبارك در خراسان نهد آن بزرگوار عذرهاى بيشمار مقرون بعلتهاى بسيار خواست مأمون على الاتصال باو نوشت و او را درخواست تا اينكه بر آن جناب معلوم شد كه مأمون دست از او بر نميدارد پس آن جناب از مدينه بيرون آمد و در آن وقت از سن مبارك حضرت تقى (ع) هفت سال گذشته بود و مأمون نوشت كه از راه كوفه و قم تشريف فرماى خراسان نشود و آن جناب را از راه بصره و اهواز و فارس آوردند تا اينكه بمرو وارد شد و مامون بآن جناب امر خلافت و امارت را عرضه كرد حضرت رضا (ع) از اين مطلب ابا و امتناع نمود و در اين باب مخاطبات بسيار جريان يافت و مدت دو ماه اين مطلب طول كشيد كه در جميع اين مدت آن بزرگوار از اين معنى امتناع ميكرد چون سخن بسيار شد و خطاب بيشمار گرديد مامون عرض كرد پس وليعهدى را قبول كن آن جناب او را اجابت كرد و باو فرمود بشروطى اين مطلب را قبول ميكنم و آن شروط را از تو سؤال ميكنم مامون عرض كرد آنچه خواهى سؤال كن حضرت رضا (ع) نوشت كه من در ولايتعهد داخل ميشوم مشروط بر اينكه امر و نهى نكنم و حكام نكنم و تغيير ندهم آنچه معمول و مقرر است و بايد تو مرا از تمام اينها عفو كنى مامون آن حضرت را اجابت كرد و اين عمل را باين شروط از آن حضرت قبول كرد و امرا و حكام و چاكران و بنى عباس را باين عمل دعوت كرد آنها من باب اضطرار قبول كردند و مالهاى بسيار بيرون آورده و بسران سپاه قسمت كرد و تمام آنها را راضى كرد مگر سه نفر از سالاران لشكر كه اين مطلب را انكار كردند عيسى الجلودى و على ابن ابى عمران و ابو يونس كه ايشان ابا و امتناع نمودند از داخل شدن در بيعت آن حضرت و از اين جهت مامون ايشان را حبس كرد و از براى حضرت رضا (ع) بيعت گرفته شد و اين مطلب را بشهرها نوشت و سكه بنام مبارك آن حضرت زدند و در منبرها خطبه بنام او خواندند و بدين جهت مامون مالهاى بسيار بمردم انفاق كرد.
                           390
 (1) چون عيد رسيد مامون نزد حضرت رضا (ع) فرستاد و از او در خواست كه روز عيد سوار شود و در مصلى حاضر شود و خطبه بخواند تا دلهاى مردم آرام گيرد و فضل او را بشناسند و دلهاى ايشان بر اين دولت مباركه قرار گيرد حضرت رضا (ع) نزد او فرستاد كه هنگامى كه من داخل اين امر وليعهدى شدم شروطى كه ميان من و تو مقرر شد همه آنها را ميدانى مامون گفت من ميخواهم كه اين امر در قلوب عموم مردم و لشكريان و چ