 را كه از تو شنيده‏ام گفت بلى حديث كن از من آن فضيلتهائى را كه از من شنيده چون صبح شد من در خانه ميان سران سپاه نشستم و گفتم امير المؤمنين حديث كرد مرا از پدرش از پدرانش كه رسول خدا (ص) فرمود هر كس كه من مولاى او هستم على مولاى او است حديث كرد مرا امير المؤمنين از پدرش از پدرانش كه رسول خدا (ص) فرمود على (ع) نسبت بمن بمنزله هارون است نسبت بموسى (ع) و من مخلوط ميكردم بعضى احاديث را با بعضى ديگر زيرا كه هر حديثى را از راه آن از حفظ نداشتم يعنى اصل حديث را ميدانستم و طرق آن را بتفصيل ياد نداشتم يا اينكه از براى آنكه سند حديث را محافظت كرده باشم محفوظ ميكردم و حديث خيبر و احاديث مشهور را بيان كردم پس از آن عبد اللّه بن ملك خزاعى بمن گفت خدا رحمت كند على را مرد صالحى بود و مأمون غلامى را در آن مجلس فرستاده بود كه گوش باين سخنان ميداد و از براى او خبر ميبرد ريان ميگويد كه مأمون نزد من فرستاد من بر او داخل شدم چون مرا ديد گفت اى ريان چقدر احاديث بسيار
                           393
روايت ميكنى و چقدر حديث بيشمارى در حفظ دارى (1) پس از آن گفت كه خبر بمن رسيده از آنچه آن يهودى عبد الله بن ملك گفت در قول خود رحمت كند خدا على را كه مرد صالحى بود بخدا سوگند كه اگر خدا بخواهد او را ميكشم و هشام بن ابراهيم راشدى همدانى از مقربترين مردم در نزد حضرت رضا (ع) بود پيش از آنكه آن جناب روى بخراسان نهد و مردى عالم و اديب و فصيح زبان بود و امور حضرت رضا (ع) در نزد او جارى ميشد و در دست او بود و قبل از رفتن آن حضرت بخراسان از اطراف و اكناف اموال بسوى او مى‏آوردند و چون حضرت رضا (ع) روى بخراسان نهاد هشام بن ابراهيم بذو الرياستين پيوست و ذو الرياستين او را مقرب گردانيد و او را نزديك خود ميخواهند و اخبارات و احوالات حضرت رضا (ع) را براى ذو الرياستين و مامون نقل ميكرد پس باين سبب منزلت او نزد اينها زياد شد و از احوالات حضرت رضا (ع) چيزى از آنها پوشيده نميدانست و مأمون او را دربان حضرت رضا (ع) قرار داد و او نميگذاشت كسى نزد آن بزرگوار رود مگر كسانى كه خود دوست ميداشت و بر حضرت رضا (ع) تنگ گرفت و هر كس از دوستان آن بزرگوار كه قصد او را ميكرد نميگذاشت بآن حضرت برسد و آن جناب در خانه خود تكلم بچيزى نميفرمود مگر آنكه هشام از براى مأمون و ذو الرياستين خبر ميبرد و مأمون قرار داد كه عباس فرزند خود در حجره هشام باشد و هشام معلم او باشد و او را ادب بياموزد و باين سبب او را هشام عباسى ناميدند راوى گويد كه ذو الرياستين اظهار عداوت و دشمنى بشدت كرد با حضرت رضا (ع) و باو حسد برد از آن رفتارى كه مأمون با آن بزرگوار ميكرد و آن حضرت را محترم ميداشت و اول صدمه كه از حضرت رضا (ع) بذو الرياستين وارد آمد اين بود كه دختر عم مأمون او را دوست ميداشت و مأمون نيز او را دوست ميداشت و حجره او درى داشت كه بمجلس مأمون گشاده ميشد و اين دختر عم مأمون بحضرت رضا (ع) ميل داشت و او را دوست ميداشت و نزد مأمون ذو الرياستين را ياد ميكرد و از او بد ميگفت و چون اين خبر بذو الرياستين رسيد كه دختر عم مأمون او را در نزد مأمون ياد ميكند و بد او را ميگويد بمأمون گفت كه سزاوار نيست در خانه زنان به مجلس گشاده شود مأمون امر كرد آن باب را مسدود كردند و آداب رفتار او با حضرت رضا (ع) اين بود كه روزى حضرت رضا (ع) نزد مأمون مى‏آمد و روزى ديگر مأمون نزد آن بزرگوار ميرفت و منزل حضرت رضا (ع) جنب منزل مأمون بود چون حضرت رضا (ع) بر مأمون داخل شد ديد در خانه بنت عم او مسدود است گفت يا امير المؤمنين چرا اين باب را مسدود كردى گفت راى فضل چنين قرار گرفت او فتح اين باب را ناخوش داشت حضرت رضا (ع) فرمود إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ چه كار است فضل را با داخل شدن او در ميان عمل امير المؤمنين‏
                           394
با حرم خود (1) عرض كرد پس راى تو چيست حضرت فرمود رأى من گشادن باب و داخل تست بر دختر عم خود و قبول مكن قول فضل را در چيزى كه حلال نيست و وسعت در آن قرار داده نشده است مأمون امر كرد آن باب را خراب كردند و بر دختر عم خود داخل شد پس اين خبر بفضل رسيد و مغموم شد. (2) در بعضى از كتب يافتم نسخه كتاب عطاء حضرت رضا (ع) بفضل سهل و برادر او و قرار داد رفتار اين دو نفر باعمال و اين نسخه را از احدى روايت نكرده‏ام.
اما بعد فالحمد لله البدى البديع القادر القاهر الرقيب على عباده المقيت على خلقه الذى خلقه الذى خضع كل شي‏ء لملكه و ذل كل شي‏ء لعزته و استسلم كل شي‏ء لسلطانه و عظمته و احاط بكل شي‏ء علمه و احصى عدده فلا يؤده كبير و لا يعزب عنه صغير الذى لا تدركه الابصار الناظرين و لا يحيط به صفة الواصفين له الخلق و الامر و المثل الاعلى في السموات و الارض و هو العزيز الحكيم و الحمد لله الذى شرع الاسلام دينا ففضله و عظمه و كرمه و شرفه و جعله الدين القيم الذى لا يقبل غيره و الصراط المستقيم الذى لا يضل من لزمه و لا يهتدى من صرف عنه و جعل فيه النور و البرهان و الشفاء و البيان و بعث به من اصطفى من ملائكته الى من احينى من رسله في الامم الخالية و القرون الماضيه حتى انتهت رسالته الى محمد فختم به النبيين و قفى به على اثار المسلمين و بعثه رحمة للعالمين و بشيرا للمؤمنين المصدقين و نذيرا للكافرين المكذبين لتكون له الحجة البالغة و لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى‏ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ إِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ و الحمد لله الذى اورث اهل بيته مواريث النبوة و استودعهم العلم و الحكمة و جعلهم معدن الامامة و الخلافة و اوجب و لايتهم و شرف منزلتهم فامر رسوله بمسئلة امته مودتهم اذ يقول قل لا أسألكم عليه اجرا الا الموت في القربى و ما وصفهم به من اذهاب الرجس عنهم و تطهيره اياهم في قوله إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً
پس از حمد الهى و بيان تفضيل پروردگار محمد و آل محمد را بر جميع مخلوقات همانا مأمون نيكى كرد بر رسول خدا (ص) در احسان كردن بعزت او وصله كرد ارحام اهل بيت او را پس برگردانيد اجتماع ايشان را و جمع كرد جدائى ايشان را و فراهم آورد و پيوند كرد شكاف ايشان را و بست شكسته ايشان را و برد خدا بسبب او حسدها و كينه‏ها را از ميان ايشان ساكن گردانيد يارى كردن يك ديگر و مواصلت و محبت و مودت را در دلهاى ايشان پس صبح كرد دلهاى ايشان بيمن و حفظ و بركت و احسان و صله او در حالتى كه دستهاى ايشان يكى بود و سخن ايشان متحد بود و رايهاى ايشان متفق بود و رعايت كرد مأمون حقوق را از براى اهل حقوق و نهاد ارثها را در مواضع‏
                           395
آنها (1) و جزا داد احسان نيكوكاران را و محفوظ داشت عطاء عطاكنندگان را و نزديك گردانيد بعضى را و دور گردانيد بعضى ديگر را بدين آنها پس از آن مخصوص گردانيد بتفضيل و تقديم و تشريف كسى را كه اقدام كرد در تحمل زحمتهاى وى و او ذو الرياستين فضل بن سهل بود چه او را ديد كه يارى‏كننده خود و قائم 