ه ملاحظه بنده و بر مردم روزگارى ميگذرد كه خود در مشقت و تعب افتاده‏اند و از نفقه خود عاجزند و كسى را نمى‏يابند كه حال خود را بر او شكايت كنند و دست آنها بتو نميرسد يا امير المؤمنين از خدا بترس در امور مسلمانان و برگرد بخانه نبوت و معدن مهاجرين و انصار يا
                           400
امير المؤمنين (1) آيا نميدانى كه والى مسلمانان مثل عمود است در وسط خيمه هر كس آهنگ آن خيمه ميكند عمود را ميگيرد مأمون عرض كرد اى سيد من پس رأى تو چيست حضرت فرمود راى من اينست كه از اين بلاد بيرون روى و اين منزل را تغيير دهى و در مكان پدران و اجداد خود اقامت كنى و در امور مسلمانان نظر كنى و ايشان را بغير خود وانگذارى زيرا كه حقتعالى سؤال كند ترا از آنچه بر آن ولى بودى پس مأمون برخاست و عرض كرد بلى اى سيد من رأى پسنديده است و بيرون رفت و امر كرد سواران و محمل‏نشينان حاضر شوند و اين خبر بذو الرياستين رسيده او را اندوه سختى فرو گرفت و چون در آن حال ذو الرياستين بر امر وزارت مستوفى بود مأمون اين مطلب را از او استفاده نكرده بود و او را در اين باب نزد مامون راى نبود جرات نكرد كه با مامون گفتگو كند پس مجددا حضرت رضا تقويت كرد او را بر اين امر بعد از آن ذو الرياستين نزد مامون آمد و گفت يا امير المؤمنين اين رأى چيست كه بان امر كرده گفت سيد من ابو الحسن (ع) مرا باين رأى امر كرده است و اين رأى صواب است ذو الرياستين گفت اين رأى صواب نيست تو ديروز برادرت را كشتى و خلافت را از او زايل كردى و فرزندان پدرت همه با تو دشمنند و جميع اهل عراق و اهل بيت تو در عرب با تو عداوت دارند و بعد از همه اينها ثانيا اين حادثه را انجام دادى كه ولايت عهد را از براى حضرت رضا (ع) قرار دادى و امر خلافت را از ميان فرزندان پدرت و عامه و علما و فقها و آل عباس بيرون بردى و آنها باين عمل راضى نبودند و قلوب آنها از تو نفرت دارد و رأى صواب آنست كه تو در خراسان اقامت كنى تا اينكه قلوب مردم بر اين عمل ساكن شود و بر امر برادرت محمد كه او را كشتى انس گيرند يا امير المؤمنين در اينجا مشايخى هستند كه رشيد را خدمت كرده‏اند و شناسائى امور هستند پس بآنها استشاره كن اگر بر اين عمل امضاء كردند چنان كن مأمون گفت اين مشايخ كيانند گفت مثل على بن ابى عمران و ابن موسى و جلودى و اينها كسانى باشند كه ناخوش داشتند بيعت حضرت رضا (ع) راويان راضى نشدند و باين سبب آنها را حبس كردى مأمون گفت چنين ميكنم پس چون كه صبح شد حضرت رضا (ع) آمد و بر مأمون داخل شد و فرمود يا امير المؤمنين چه كردى مأمون آنچه ذو الرياستين گفته بود از براى حضرت رضا (ع) حكايت كرد و مأمون اين چند نفر را كه حبس بودند طلبيد و آنها را از حبس بيرون آورد و اول كسى كه بر او وارد شد على بن ابى عمران بود چون چشم او بر حضرت رضا (ع) افتاد كه در پهلوى مأمون نشسته است گفت يا امير المؤمنين پناه ميدهم تو را بخدا كه اين امر خلاف را كه حقتعالى از براى شما قرار داده است و شما وا مخصوص بآن گردانيده است از دست خود بيرون كنى و در دست دشمنان خود قرار دهى و حال آنكه ايشان كسانى‏
                           400
امير المؤمنين (1) آيا نميدانى كه والى مسلمانان مثل عمود است در وسط خيمه هر كس آهنگ آن خيمه ميكند عمود را ميگيرد مأمون عرض كرد اى سيد من پس رأى تو چيست حضرت فرمود راى من اينست كه از اين بلاد بيرون روى و اين منزل را تغيير دهى و در مكان پدران و اجداد خود اقامت كنى و در امور مسلمانان نظر كنى و ايشان را بغير خود وانگذارى زيرا كه حقتعالى سؤال كند ترا از آنچه بر آن ولى بودى پس مأمون برخاست و عرض كرد بلى اى سيد من رأى پسنديده است و بيرون رفت و امر كرد سواران و محمل‏نشينان حاضر شوند و اين خبر بذو الرياستين رسيده او را اندوه سختى فرو گرفت و چون در آن حال ذو الرياستين بر امر وزارت مستوفى بود مأمون اين مطلب را از او استفاده نكرده بود و او را در اين باب نزد مامون راى نبود جرات نكرد كه با مامون گفتگو كند پس مجددا حضرت رضا تقويت كرد او را بر اين امر بعد از آن ذو الرياستين نزد مامون آمد و گفت يا امير المؤمنين اين رأى چيست كه بان امر كرده گفت سيد من ابو الحسن (ع) مرا باين رأى امر كرده است و اين رأى صواب است ذو الرياستين گفت اين رأى صواب نيست تو ديروز برادرت را كشتى و خلافت را از او زايل كردى و فرزندان پدرت همه با تو دشمنند و جميع اهل عراق و اهل بيت تو در عرب با تو عداوت دارند و بعد از همه اينها ثانيا اين حادثه را انجام دادى كه ولايت عهد را از براى حضرت رضا (ع) قرار دادى و امر خلافت را از ميان فرزندان پدرت و عامه و علما و فقها و آل عباس بيرون بردى و آنها باين عمل راضى نبودند و قلوب آنها از تو نفرت دارد و رأى صواب آنست كه تو در خراسان اقامت كنى تا اينكه قلوب مردم بر اين عمل ساكن شود و بر امر برادرت محمد كه او را كشتى انس گيرند يا امير المؤمنين در اينجا مشايخى هستند كه رشيد را خدمت كرده‏اند و شناسائى امور هستند پس بآنها استشاره كن اگر بر اين عمل امضاء كردند چنان كن مأمون گفت اين مشايخ كيانند گفت مثل على بن ابى عمران و ابن موسى و جلودى و اينها كسانى باشند كه ناخوش داشتند بيعت حضرت رضا (ع) راويان راضى نشدند و باين سبب آنها را حبس كردى مأمون گفت چنين ميكنم پس چون كه صبح شد حضرت رضا (ع) آمد و بر مأمون داخل شد و فرمود يا امير المؤمنين چه كردى مأمون آنچه ذو الرياستين گفته بود از براى حضرت رضا (ع) حكايت كرد و مأمون اين چند نفر را كه حبس بودند طلبيد و آنها را از حبس بيرون آورد و اول كسى كه بر او وارد شد على بن ابى عمران بود چون چشم او بر حضرت رضا (ع) افتاد كه در پهلوى مأمون نشسته است گفت يا امير المؤمنين پناه ميدهم تو را بخدا كه اين امر خلاف را كه حقتعالى از براى شما قرار داده است و شما وا مخصوص بآن گردانيده است از دست خود بيرون كنى و در دست دشمنان خود قرار دهى و حال آنكه ايشان كسانى‏
                           401
بودند كه پدران شما آنها را ميكشتند (1) و از بلاد بيرون ميكردند مامون باو گفت يا ابن الزانيه تو ميخواهى بعد از على بن موسى زنده باشى اى جلاد او را پيش آور و گردنش را بزن گردن او را زد پس ابن بو يونس را وارد كردند چون نظر او بحضرت رضا (ع) افتاد كه در پهلوى مامون نشسته است گفت يا امير المؤمنين بخدا سوگند كه اين شخص كه در پهلوى تو نشسته است بتى است كه او را ستايش ميكنند و خدا را ستايش نميكنند مأمون گفت اى پسر زانيه تو ميخواهى بعد از على بن موسى زنده باشى اى جلاد او را پيش آور و گردنش را بزن گردن او را زد پس جلودى را داخل مجلس كردند و جلودى كسى بود كه در خلافت هارون الرشيد چون محمد بن جعفر ابن محمد در مدينه خروج كرد رشيد او را فرستاد و او را امر كرد كه اگر بمحمد بن جعفر ظفر يافت گردن او را بزند و خانه‏هاى آل ابى طالب را خراب كند و جامه‏هاى زنان ايشان بكند و هيچ يك از ايشان را وانگذارد مگر اينكه يك جامه داشته باشد و جلودى چنين كرد و در آن وقت حضرت موسى بن جعفر (ع) وفات يافته بود جل