ودى آمد در خانه حضرت رضا (ع) پس از آن با لشكريان خود ريختند در ميان خانه آن بزرگوار چون حضرت رضا (ع) را نظر بروى افتاد جميع زنان را در يك خانه كرد و بر در آن خانه بايستاد جلودى بحضرت رضا گفت ناچار بايد من داخل اين خانه شوم و جامه‏هاى اين زنان را بكنم زيرا كه امير المؤمنين مرا چنين امر كرده است حضرت رضا (ع) باو فرمود كه من جامه‏هاى آنها را از براى تو ميكنم و سوگند ياد ميكنم كه هيچ جامه از براى ايشان نميگذارم مگر آنكه از براى تو ميگيرم پس آن عاليمقدار پيوسته بآن ملعون الحاح ميكرد و سوگند ياد ميفرمودند تا اينكه آن ملعون ساكت شد حضرت رضا (ع) داخل خانه شد و چيزى بر اين زنان مظلومه باقى نگذاشت مگر آنكه جميع از ايشان بگرفت حتى گوشواره‏ها و خلخالها و زير جامه‏هاى ايشان را و جميع آنچه در خانه بود از كم و زياد بآن بد بنياد داد- القصه چون در اين روز جلودى را در مجلس مأمون وارد كردند حضرت رضا (ع) فرمود يا امير المؤمنين اين مرد پير را بمن ببخش مأمون عرض كرد اى سيد من اين ملعون آن كسى است كه كرد بدختران رسول (ص) آنچه كرد از عريان كردن ايشان جلودى نظر كرد كه حضرت رضا (ع) با مامون سخن ميگويد و از مامون سؤال ميكند كه او را عفو كند و او را بآن بزرگوار ببخشد و جلودى نظر بكرده‏هاى خود نسبت بعترت رسول خدا (ص) چنين پنداشت كه آن بزرگوار اعانت ميكند بر قتل او پس گفت يا امير المؤمنين بحق خدا و بخدمتى كه بر رشيد كرده‏ام از تو سؤال ميكنم كه قول اين مرد را در حق من قبول نكنى مأمون عرض كرد يا ابا الحسن جلودى طلب ميكند رد قول تو را و ما قسم او را رد نميكنيم پس از آن بجلودى گفت نه بخدا قسم قول او را در حق‏
                           402
تو قبول نميكنم (1) او را بدو رفيق او ملحق كنيد پس او را پيش بردند و گردنش را زدند و ذو الرياستين مراجعت كرده نزد پدرش سهل آمد و مأمون امر كرده بود كه سواران ركابى حاضر شوند و ذو الرياستين آنها را رد كرده بود و گفته بود كه بايد اين سفر موقوف شود پس چون مأمون اين سه نفر را در معرض قتل آورد و ذو الرياستين دانست كه مامون عزم بر خروج كرده است پس حضرت رضا (ع) فرمود يا امير المؤمنين چه كردى با حاضر ساختن سواران حاضر ركاب مامون گفت اى سيد من تو ايشان را باين عمل امر فرما پس حضرت رضا (ع) بيرون آمد و صيحه زد بمردم كه سواران را پيش آوريد راوى گويد كه گويا آتش در ميان مردم مشتعل شد پس سواران پيش مى‏آمدند و بهم بر مى‏آمدند و ذو الرياستين در منزل خود نشست مامون عقب او فرستاد چون نزد مأمون آمد باو گفت چرا در خانه خود نشسته گفت يا امير المؤمنين نافرمانى من بزرگ است در نزد اهل بيت تو و در نزد عامه و مردم مرا ملامت ميكنند بكشتن برادر تو محمد امين كه لباس خلافت از وى خلع شده است و به بيعت كردن حضرت رضا (ع) و من ايمن نيستم از بد گويان و حسد برندگان و اهل ظلم كه از من در نزد تو بدگوئى كنند پس مرا واگذار كه در خراسان جاى تو بنشينم مأمون گفت كه ما از تو بى‏نياز نيستيم اما آنچه گفتى باينكه بدگوئى ترا ميكنند و بلاها و سختيها بر تو روى ميدهد پس نيستى در نزد ما مگر معتمد و امان داده شده و ناصح و مشفق پس بنويس از براى خود آنچه را بآن اعتماد ميكنى از ضمانت كردن ما و در امان بودن تو و آن مقدار از براى خود تاكيد كن كه مطمئن باشى پس ذو الرياستين رفت و از براى خود كتابتى نوشت و همه علما را جمع كرد و در نزد مأمون آورد و آن كتاب را خواند و مأمون باو عطا كرد آنچه را خواست و هر گونه سؤال او را اجابت كرد و بخط خود در آن نوشته نوشت كتاب الحبوة يعنى كتاب عطاء من عطا كردم تو را چنين و چنان از اموال و راعيان و اقتدار و آنچه آرزوى او بود از دينار از براى او در آن نوشته بسط داد پس از آن ذو الرياستين گفت يا امير المؤمنين لازم است خط أبو الحسن (ع) در اين نوشته امان باشد و عطا كند بما آنچه تو عطا كردى زيرا كه او وليعهد تست مأمون گفت تو ميدانى كه حضرت ابو الحسن (ع) بر ما شرط كرده است كه تصرف در اين گونه اعمال نكند و مرتكب امرى نشود پس ما از او سؤال نميكنيم چيزى را كه ناخوش دارد پس تو از او خواهش كن كه او در اين عمل بر تو تو ابا نكند ذو الرياستين آمد و از حضرت رضا (ع) اذن دخول خواست يا سر خادم گويد كه حضرت رضا (ع) سر مبارك را بلند كرد و فرمود اى فضل حاجت تو چيست عرض كرد اى سيد من اين نوشته امانى است امير المؤمنين از براى من نوشته است و تو سزاوارترى كه عطا كنى بر ما مثل‏
                           403
آنچه امير المؤمنين عطا كرده است يعنى باين نوشته امضا كنى (1) زيرا كه توئى وليعهد مسلمانان حضرت رضا (ع) فرمود بخوان و آن نوشته را در جلد بزرگى گذاشته و فضل پيوسته ايستاده بود تا اينكه آن نوشته را خواند چون فارغ شد حضرت رضا (ع) باو فرمود اى فضل از آن تست بر ما اينها بشرط اينكه از خدا بترسى ياسر گويد كه آن بزرگوار امر ذو الرياستين را بيك كلمه ناقص كرد پس از نزد حضرت بيرون آمد و مأمون بيرون رفت و ما با حضرت رضا (ع) نيز بيرون رفتيم و چون چند روز گذشت و ما در بعضى منازل بوديم كه نوشته از حسن بن سهل برادر ذو الرياستين بذو الرياستين رسيد كه من در حساب نجوم بتحويل اين سال نظر كرده‏ام و در آن يافته‏ام كه تو در فلان ماه و در روز چهار شنبه حرارت آهن و حرارت آتش خواهى چشيد يعنى ترا به آهن در ميان آتش ميكشند پس من چنين مى‏بينم كه در آن روز تو و حضرت رضا و امير المؤمنين داخل حمام شويد و تو در حمام حجامت كنى و خون خود را بر بدن خود بريزى تا اينكه نحوست اين روز را از خود زايل كنى پس فضل نزد مأمون رقعه فرستاد و نوشته در اين مطلب باو نوشت و از مأمون سؤال كرد كه با او داخل حمام شود و از حضرت رضا (ع) نيز اين مطلب را سؤال كند مأمون رقعه در اين باب بحضرت رضا (ع) نوشت و اين مطلب را از او سؤال كرد حضرت رضا (ع) باو نوشت كه من فردا داخل حمام نميشوم يا امير المؤمنين از براى تو نيز مصلحت نمى‏بينم كه فردا داخل حمام شوى و از براى فضل نيز مصلحت نمى‏بينم كه فردا داخل حمام شود پس مامون دو مرتبه ديگر رقعه بآن جناب نوشت حضرت رضا (ع) باو نوشت من فردا داخل حمام نميشوم و رسول خدا را در اين شب در خواب ديدم كه بمن فرمود يا على فردا داخل حمام نشوى يا امير المؤمنين من از براى تو و فضل مصلحت نمى‏بينم كه فردا داخل حمام شويد مامون بآن جناب نوشت اى سيد من راست گفتى تو و راست گفته است رسول خدا (ص) من فردا داخل حمام نميشوم اما فضل خود داناتر است بآنچه ميكند ياسر گويد چون آن روز را شام كرديم و آفتاب غروب كرد حضرت رضا (ع) بما فرمود بگوئيد پناه ميبرم بخدا از آنچه در اين روز فرود آيد ما پيوسته چنين ميگفتيم چون آن جناب نماز صبح را گذارد بما فرمود بگوئيد پناه ميبرم بخدا از آنچه در اين روز فرود آيد ما پيوسته چنين ميگفتيم چون نزديك طلوع آفتاب شد حضرت رضا (ع) بمن فرمود بالا برو بروى بام و گوش فرا دار به بين چيزى مى‏شنوى چون من بالا رفتم صداى ضجه و صيحه شنيدم و اين صدا بسيار شد كه ناگاه مامون از آن درى كه از خانه‏اش بخانه 