فت استقرار يافت روزى ببعضى از همنشينان خود گفت كه اين عمل نسبت بمامون كه او را استقرار دادم بخلافت با عمل ابو مسلم و كرده‏هاى او بچه قسم است او گفت كه ابو مسلم خلافت را از قبيله بقبيله ديگر تغيير داد و تو از برادرى ببرادر ديگر تغيير دادى و فرق ميان اين دو عمل را ميدانى يعنى عمل او اصعب از عمل تو بود زيرا كه نقل خلافت از برادرى ببرادر ديگر امرى آسان است چون هر دو از يك پدرند و مردم را باطاعت يكى از آنها ننگ از اطاعت ديگرى نيست فضل بن سهل گفت كه من هم خلافت را از قبيله بقبيله ديگر تغيير ميدهم پس از آن بمامون اشاره كرد كه على بن موسى را وليعهد خود قرار دهد مامون او را بيعت كرده و ليكن بيعت مؤتمن برادر مامون را ساقط گردانيد چه اين امر در نهايت صعوبت بود.
حضرت على بن موسى الرضا (ع) در خراسان از راه بصره و فارس در سال دويستم با رجاء بن ابى ضحاك بر مامون وارد شد و آن جناب دختر مامون را خواستگارى كرد و چون اين خبر در بغداد باولاد عباس رسيد بسيار بر ايشان ناگوار آمد پس ابراهيم بن مهدى را بخروج كردن واداشتند و باو بخلافت بيعت كردند و در اين مقام دعبل خزاعى اين اشعار را انشا كرد.
          يا معشر الاخيار لا تقنطوا             خذوا عطاياكم و لا تسخطوا
             فسوف يعطيكم حنيينة             يلذها الامرد و الاشمط
                           406
         و المعبد يأت لقوادكم             لا تدخل الكيس و لا تربط
             و هكذا يرزق اصحابه             خليفة مضجعه البربط
 در مقام مذمت ابراهيم بن مهدى از روى سخريه و استهزاء ميگويد كه (1) اى گروه خوبان نااميد نباشيد بگيريد عطاهاى خود وصله‏هاى خود را و غضبناك نباشيد پس اين پادشاه بزودى عطا ميكند بشما كنيزك سفيد را كه از آن لذت برند جوانان تازه خط و مردانى كه موى سياه آنها مخلوط بموهاى سفيد شده است يعنى كسانى كه سن آنها زياد شده است و بحد پيرى رسيده‏اند و كنيزكان مغنيه از براى سران سپاه شما است و لكن درهم و دينار داخل كيسه‏هاى شما نشود و ربط بشما نداشته باشد و باين طور روزى ميدهد اصحاب خود را خليفه كه در محل آرامگاه او نوازندگان بربط نوازند و سبب اين اشعار آنست كه ابراهيم پيوسته اشتغال بزدن آلات لهو داشت و على الاتصال مشغول بشراب خوردن بود چون خبر ابراهيم بمامون رسيد دانست كه فضل بن سهل او را در عمل وليعهدى حضرت رضا (ع) بخطا واداشته است و بغير رأى صواب اشاره كرده است چه شورش عباسيه بدين سبب بود پس مأمون از مرو بيرون آمد روى بعراق نهاد و از براى فضل بن سهل حيله كرد تا آنكه بناگاه غالب خال مأمون در حمام سرخس فضل را بقتل آورد و اين واقعه در ماه شعبان سال دويست و سوم رخ داد و بعد از آن مأمون از براى على بن موسى (ع) حيله كرد تا آنكه او را در هنگام مرض جزئى زهر ستم در كام ريخت و آن جناب برحمت ايزدى پيوست و امر كرد او را بقريه سناباد طوس پهلوى قبر هارون الرشيد دفن كردند و اين واقعه در ماه صفر سال دويست و سوم واقع شد و سن آن حضرت پنجاه و دو سال بود و بعضى گويند پنجاه و پنج سال بود (2) «مصنف گويد» كه اين تفصيل را ابو على حسين بن احمد سلامى در كتاب خود حكايت كرده است و صحيح در نزد من آنست كه مأمون آن حضرت را وليعهد خود گرد و بجهت آن نذرى كه سبق ذكر يافت او را بيعت كرد و فضل بن سهل پيوسته عداوت و دشمنى با آن بزرگوار ميكرد و امر وليعهدى او را ناخوش ميداشت چه او از دست پروردگان آل برمك بود و مقدار سن حضرت رضا (ع) چهل و نه سال و شش ماه بود و وفات او در سال دويست و سوم وقوف يافت. (3) از معمر بن خلاد مروى است كه گفت حضرت ابو الحسن الرضا (ع) بمن فرمود كه روزى مأمون بمن گفت نشان كن كسى را كه باو اعتماد داشته باشى تا او را والى كنم در بعضى از اين شهرهائى كه مغشوش شده است من باو گفتم كه تو بايد وفا كنى بعهد من و من هم وفا كنم بعهد تو همانا من داخل در امر وليعهدى شده‏ام كه امر و نهى و عزل و نصب نكنم و اشاره بهيچ عملى نكنم تا اينكه خداوند تعالى مرا از اين دنياى فانى پيش از تو بدار بقا رحلت دهد و بخدا سوگند ياد ميكنم كه امر خلافت چيزى نيست كه من خود را بسبب سخنهاى تو در آن داخل كنم چه من‏
                           407
در راهها و كوچه‏هاى مدينه و غير آنها از من حاجتها ميخواستند (1) و من حاجتهاى آنها را بر مى‏آوردم پس آنها نسبت بمن مثل اعمام از براى من ميشدند يعنى مثل خويشان با من محبت پيدا ميكردند و نوشته‏هاى من در همه شهرها نافذ بود و نعمتى را كه خداوند بمن عطا فرموده است تو چيزى بر آن زياد نكرده‏اى مأمون عرض كرد من بعهد خود وفا ميكنم يعنى از تو خواهش نميكنم كه تصرف در امر خلافت كنى. (2) مروى است كه فضل بن سهل با هشام ابراهيم آهنگ خدمت حضرت رضا (ع) كردند پس فضل بآن جناب عرض كرد يا ابن رسول اللَّه من در پنهانى آمده‏ام مجلس را از براى من خلوت كنى پس از آن عهد نامه بيرون آورد كه در آن نوشته بود عقيق و طلاق و نذرى كه كفاره در خلف آن نبود و بآن جناب عرض كردند يا ابن رسول الله نزد تو آمديم كه سخن حق و صدق گوئيم و ميدانيم كه خلافت و امارت خلافت و امارت شما است و حق حق شما است و آنچه بر زبان جارى ميسازيم با ضمير و قلب ما مطابق است و اگر نه اين قسم باشد مملوكهاى ما آزاد باشند و زنهاى ما طلاق داده باشند و سى حج با پاى پياده بر من واجب باشد رأى ما بر اين قرار گرفته است كه مأمون را بقتل آوريم و امر را از براى تو خالص كنيم تا حق بتو برگردد حضرت رضا (ع) از ايشان نشنيد و آنها را دشنام داد و بر آنها لعنت كرد و بآنها فرمود كه شما كفران نعمت كرديد پس از براى شما سلامتى نباشد و از براى من سلامتى نباشد اگر بآنچه گفتيد راضى باشم پس چون كه فضل با هشام اين مطلب را از آن جناب شنيدند دانستند كه خطا كردند و بآن حضرت عرض كردند كه ما خواستيم ترا تجربه كنيم حضرت رضا (ع) بآنها فرمود دروغ ميگوئيد دلهاى شما با آنچه بمن خبر داديد مطابق است و اين گفتگو از روى اعتقاد نموديد و آگاه باشيد كه شما مرا نخواهيد يافت كه متابعت كنم شما را در آنچه اراده كرديد پس چون آهنگ مأمون كردند و بر او داخل شدند گفتند يا امير المؤمنين ما در نزد حضرت رضا رفتيم و او را تجربه كرديم و خواستيم كه واقف شويم بر ضمير او نسبت بتو و ما چنين گفتيم و او چنان گفت مأمون گفت خوب كرديد كه واقف شديد و چون از نزد مأمون بيرون رفتند حضرت رضا (ع) قصد ملاقات مأمون كرد و بيامد و مجلس را خلوت كردند و او را اعلام كرد بآنچه آن دو نفر گفتند و او را امر كرد كه خودش را از آن دو نفر حفظ كند و چون مأمون اين مطلب را از آن بزرگوار شنيد دانست كه حضرت رضا (ع) صادق است يعنى قصد آنها را فهميد.
(3) «باب چهلم» «در ذكر طلب باران نمودن آن جناب از براى مأمون و قدرتهائى كه از حقتعالى ظهور» «و بروز يافت در استجابت دعاى آن بزرگوار و هلاك كردن كسانى را كه منكر شدند» «دلالت آن جناب را در اين روز»
 (4) از حضرت عسگرى حسن بن على از پدر بزرگوارش على بن محمد از پدر بزرگوارش محمد
                           408
بن على مروى است كه فرمود (1) چون مأمون حضرت 