ن ملعون»
 (2) از عبد السلام بن صالح هروى مروى است كه گفت خبر بمأمون رسيد كه حضرت ابا الحسن على بن موسى الرضا (ع) مجالس منعقد ميكند و سخن ميگويد و مردم مفتون او ميشوند يعنى اعتقاد باو پيدا ميكنند مأمون حاجب خود محمد بن عمر و علوى طوسى را امر كرد كه مردم را از مجلس آن بزرگوار دور كرد و او را در نزد مأمون حاضر ساخت مأمون چون نظرش بآن حضرت افتاد سخنان درشت باو گفت و او را زجر و استخفاف كرد حضرت رضا (ع) غضبناك از نزد او بيرون شد و از روى خشم دو لب خود را حركت ميداد و ميفرمود بحق مصطفى و مرتضى و سيدة النساء قسم كه بقسمى نفرين بر او ميكنم و يارى خدا را از او بر ميدارم كه سبب شود از براى اينكه اراذل و كلاب اهل اين شهر او را از اين شهر بيرون كنند و خواص و عوام و خودش را خفت دهند پس از آن جناب بمنزل خود مراجعت كرد و امر كرد مطهره حاضر ساختند و وضو گرفت و دو ركعت نماز گذارد و در قنوت ركعت دوم گفت.
اللهم يا ذا القدرة الجامعة و الرحمة الواسعة و المنن المتتابعه و الالاء المنوالية و الايادى الجميلة و المواهب الجزيلة يا من لا يوصف بتمثيل و لا يمثل بنظير و لا يغلب بظهير يا من خلق فرزق و الهم فانطق و ابتدع فشرع و علا فارتفع و قدر فاحسن و صور فأتقن و اجنح فابلغ و انعم فاسبغ و اعطى فاجزل يا من سما في العز ففات خواطر الابصار و دنى في اللطف فجاز هو احبس الافكار يا من تفرد بالملك فلا ند له في ملكوت سلطانه و توحد بالكبرياء فلا ضد له في جبروت شانه يا من حارت في كبيريا هيبته دقايق لطايف الاوهام و حسرت دون ادراك عظمته خطائف ابصار الانام يا عالم خطرات قلوب العارفين و شاهد لحظات ابصار الناظرين يا من عنت الوجوه لهيبته و خضعت الرقاب لجلالته و وجلت القلوب من خيفته و ارتعدت الفرائض من فرقه يا بدى يا بديع يا قوى يا منيع يا على يا رفيع يا صل على من شرفت الصلوات بالصلاة عليه و انتقم لى ممن ظلمنى و استخف بى و طرد الشيعة عن بابى و اذقه مرارة الذل و الهوان كما أذاقنيها و اجعله طريد الارجاس و شريد الانجاس.
                           414
 (1) ابو صلت عبد السلام بن صالح هروى گويد كه هنوز دعاى مولاى من حضرت رضا (ع) تمام نشده بود كه زلزله در شهر افتاد و شهر سرازير شد و صداى ناله و صيحه بلند شد و فرياد اوج گرفت و گرد و غبار برخاست و غوغاى شديدى در شهر افتاد و من از مكان خود حركت نكردم تا اينكه مولاى من سلام نماز را گفت و بمن فرمود اى أبو الصلت برو بر بالاى بام همانا خواهى ديد زن زناكارى را كه پيوسته در صدد آويختن بمردم بود صيحه كشنده و محركه اشرار باشد و جامه‏هاى كهنه و چركين در بر داشته باشد و اهل اين شهر او را سمانه نامند بجهت كندى فهم او و هتاك بودن او «مترجم گويد» كه سمانه بمعنى فربهى است و شايد مقصود اين باشد كه سبب فربه بودن او آنست كه چون اين زن بلغمى مزاج است و اثر اين مزاج كندى فهم است پس از جهت اين مزاج فربه است و ديگر آنكه چون هتاكه بوده است و اين نوع انسان غم و الم بر او اثر نميكند پس بدن او كاهيده نميشود از اين جهت فربه خواهد شد. (2) القصه آن زن در عوض نيزه تكيه به نى كرده باشد و چادر سرخ خود را بعوض پرچم علم بر سر آن نى بسته باشد و سر سپاهيان اراذل و پر غوغا واقع شده و لشكرهاى فرو مايه و اوباش را بقصر مأمون و منازل سران سپاه و مقربان او براند پس من ببالاى بام رفتم و نديدم مگر نفوسى كه بسبب چوب دستى بحركت آمده و سرهائى كه بسنگ شكسته و مأمون را ديدم كه زره پوشيده و از قصر شاهجهان ظاهر شده روى بفرار نهاد و من چيزى نفهميدم بغير از آنكه ديدم شاگرد حجامى را كه از بعضى از بامهاى بلند خشت سنگينى انداخت آن خشت بر سر مأمون آمد و سر او را شكست و مغز سرش افتاد بعضى از كسانى كه مأمون را مى‏شناختند باندازه خشت گفت واى بر تو اين امير المؤمنين است سمانه اين صدا را شنيد گفت سكوت كن اى حرامزاده كه امروز روز شناختن مردم و فرو گذاشتن ايشان نيست و روز فرود آوردن مردم بر طبقات خود نيست يعنى روزى نيست كه احترام از كسى داشته شود و اگر اين امير المؤمنين بود مردهاى زنا كار را بر دخترهاى باكره مسلط نميكرد پس مأمون و لشكريان او را ببدتر حالتى بعد از ذلت دادن و خفت دادن از شهر بيرون كردند.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:724.txt">1</a><a class="text" href="w:text:725.txt">2</a></body></html>(3) «باب چهل و دوم» «در ذكر اشعارى كه آن جناب انشا نموده از براى مأمون در حلم و سكوت از جاهل و ترك عتاب بصديق و در محبت‏ورزيدن و جذب كردن دشمن تا اينكه صديق شفيق شود و در پوشانيدن سر»
                           415
 (1) از موسى بن محمد محاربى از مردى كه نام او را خود برده است از حضرت رضا (ع) مروى است كه مأمون بآن جناب عرض كرد آيا چيزى از شعر از براى من نقل كرده‏اند حضرت فرمود شعر بسيارى از براى من نقل كرده‏اند عرض كرد در حلم از براى تو نيكوتر شعرى كه نقل كرده‏اند از براى من انشاء كن آن جناب اين اشعار را انشاء فرمود.
         اذا كان دونى من بليت بجهله             ابيت لنفسى ان تقابل بالجهل‏
             و ان كان مثلى في محلى من النهى             اخذت بحلمى كى اجل عن المثلى‏
             و ان كنت ادنى منه في الفضل و الحجى             عرفت له حق التقدم و الفضل‏
يعنى هر گاه كسى در نزد من باشد كه بجهل و نادانى او مبتلا باشم خود را منع ميكنم از اينكه مقابل او شوم از نادانى و اگر كسى در مرتبه من باشد و ميل من باشد در دانشورى حلم خود را جلوه ميدهم تا برترى جويم از مثل خود و اگر من پست‏تر از او باشم در فضل و دانشمندى حق تقدم و فضل او را بر خود مى‏شناسم مامون بآن جناب عرض كرد چقدر خوبست اين اشعار- اين اشعار از گفته كيست حضرت فرمود از گفته بعضى از جوانان عرض كرد پس انشا كن از براى من نيكوتر شعرى كه در سكوت از جاهل و ترك عتاب صديق از براى تو نقل شده است آن بزرگوار فرمود.
         انى ليهجرنى الصديق تجنبا             فاراه ان تهجره اسبابا
             و اراه ان عاتبته اغريته             فارى له ترك العتاب عتابا
             و اذا بليت بجاهل متحكم             يجد الامور من المحال صوابا
             اوليته منى السكوت و ربما             كان السكوت عن الجواب جوابا
يعنى بدرستى كه مهاجرت و مفارقت ميكنيد صديق شفيق از من بقصد مجانبت و دورى پس چنين مى‏بينم كه اسبابى از براى مهاجرت كردن او فراهم آمده است و چنين مى‏بينم كه اگر او را عتاب و ملامتش كنم در هجرش افكنده‏ام پس از اين جهت ترك عتاب و ملامت را پسنديده ميدانم و هر گاه مبتلا شوم بجاهلى كه پيوسته ناحق گويد و امور محال را صواب يابد در آن وقت عطا كنم او را سكوت يعنى با او تكلم نكنم و بسا هست كه سكوت از جواب جوابست يعنى جواب ابلهان خاموشى است مأمون عرض كرد چقدر خوبست اين اشعار- اين اشعار از گفته كيست فرمود از گفته بعضى از جوانان است.
                           416
 (1) عرض كرد پس انشا كن از براى من نيكوتر شعرى كه از براى تو نقل شده است در جذب كردن دشمن و نرم كردن با او حركت كردن تا اينكه صديق شود آن جناب فرمود.
         و ذى عيلة سالمته فقهرته     