        فأوقرته منى لعفو التحمل‏
             و من لا يدافع سيئات عدوه             باحسانه لم ياخذ الطول من عل‏
             و لم ار في الاشياء أسرع مهلكا             لغمر قديم من و داد معجل‏
يعنى بسا صاحب خدعه و مكرى را كه با او صلح كردم پس بر او غالب آمدم پس از آن گرانبار كردم او را از جهت عفو و بخشش نيكو و كسى كه عملهاى بد دشمن خود را باحسان خود دفع نميكند طريقه و آداب امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) را فرا نگرفته است و من نديدم در ميان اشياء چيزى سريعتر از شتاب كردن در درستى از براى برطرف كردن دشمنى قديمى پس از آن مامون بآن جناب عرض كرد كه چقدر نيكو است اين اشعار- اين اشعار گفته كيست آن بزرگوار فرمود از گفته بعضى از جوانان ما است.
عرض كرد پس انشا كن از براى من نيكوتر شعرى كه از براى تو نقل شده است در پوشيدن سر آن حضرت فرمود.
         و انى لانسى السر كى لا اذيعه             فيا من را سرا يصان بان ينسى‏
             مخافة ان يجرى ببالى ذكره             فينبذه قلبى الى ملتوى الحشا
             فيوشك من لم يفش سرا و جال في             خواطره ان لا يطيق له حبسا
يعنى همانا فراموش ميكنم سر را تا اينكه شيوع ندهم آن را پس اى كسى كه سر كسى را ديدى بآن سر محفوظ خواهد شد بفراموش كردن زيرا كه اگر فراموش نكنم بايد بترسم از اينكه ياد آن در خاطر جارى شود پس قلب من آن سر را بر اطراف دل من افكند پس كسى كه افشاء سر نكند و ليكن در خاطر خود بگذارند نزديكست كه آن سر را طاقت نياورد در قلب خود نگاهدارد پس از آن مأمون عرض كرد اگر خواهى امر بنا كنى از ماده تراب و بگوئى اين نوشته را خاك آلود كن چه ميگوئى فرمود ترب عرض كرد از ماده سجا فرمود سج عرض كرد از ماده طين فرمود طن مأمون بغلام گفت يا غلام ترب هذا الكتاب و سجه و طنه و امض به الى الفضل بن سهل و خذ لأبي الحسن ثلاثمائة الف درهم يعنى اى غلام اين نوشته را بخاك آلود كن و ببر در نزد فضل بن سهل و سيصد هزار درهم از براى حضرت ابى الحسن بگير «مترجم گويد» اين هر سه لفظ يكمعنى دارد و چون نوشته را بخاك آلوده كنند مطلب زودتر برآورده خواهد شد از اين جهت مأمون نوشته را بخاك آلوده كرد و ببرد در نزد فضل بن سهل‏
                           417
و شايد غرض او توهين آن بزرگوار بوده است زيرا كه حكم او نسبت بفضل بن سهل نافذ بود چه اگر او منصب وزارت ميداشت و ليكن در زمره ملازمان مأمون بود و در بعضى نسخ بدل سجا بجيم معجمه مشدده حاء مهمله مخففه ثبت است بنا بر اين نسخ اين سه لفظ بيك معنى نخواهد بود زيرا كه سحا الكتاب يعنى بست سر نوشته را پس شايد مراد مأمون اين باشد كه نوشته را بخاك آلوده كن و سر آن را بيند و با گل مهر كن چنان كه نقلست كه يكى از حضرات ائمه (ع) پشت كاغذ را گل ماليد و مهر كرد و اين نسخه ثانى اظهر است و بنا بر اين غرض مامون توهين نبوده است چنان كه از طريقه مكالمات سابقه او با آن بزرگوار نيز چنين برميآمد كه غرض او اظهار محبت بوده است پس شايد بخاك آلودن كاغذ و با گل مهر كردن ديدن آن زمان بوده است و علت وضع آن بزودى بر آمدن مطلب بوده است (1) «مصنف گويد» كه راه قبول كردن حضرت رضا (ع) عطاهاى مأمون را از همان راه است كه پيغمبر (ص) هديه‏هاى پادشاهان را قبول ميفرمود و از همان راه است كه حسن بن على بن ابى طالب (ع) عطاهاى معاويه را قبول نمود و از همان راه است كه حضرات ائمه پدران آن بزرگوار از خلفاء هر يك در زمان خود قبول ميكردند و هر كسى كه تمام دنيا از او باشد و بر دنيا غالب آيد يعنى پشت بدنيا كند و دنيا را نخواهد پس از آن بعضى از مال دنيا را باو عطا كند جايز است قبول كند و نقصى بر او وارد نميآيد.
از جمله اشعارى كه حضرت رضا (ع) انشا فرمود و در مقابل شعرى تمثال آورده يعنى در مقام رد بر شعرى ديگر انشا فرموده است اينست كه (2) از معمر بن خلا دو جماعتى مروى است كه گفتند حضرت رضا (ع) بر ما وارد شد بعضى از ما باو عرض كرد خداوند مرا فداى تو كند چيست از براى من كه روى مبارك ترا متغير مى‏بينم آن بزرگوار فرمود كه من شب گذشته را خواب نرفتم و پيوسته متفكر بودم در قول مروان بن ابى حفصه‏
          انى يكون و ليس ذاك بكائن             للمشركين دعائم الاسلام‏
             لبنى البنات نصيبهم من جدهم             و العم متروك بغير سهام‏
             ما للطليق و للتراث و انما             سجد الطليق مخافة الصمصام‏
             قد كان اخبرك القرآن بفضله             فمضى القضاء به من الاحكام‏
             ان بن فاطمة المنوه باسمه             حاز الوراثة عن ببنى الاعمام‏
             و بقى ابن نتلة واقفا مترددا             يرثى و يسعده ذوى الارحام‏
 يعنى كجا رواست و هرگز نخواهد بود كه از براى مشركان ستونهاى اسلام باشد يعنى هرگز نميشود كه از براى اولاد عباس كه مشركند خلافت باشد و حال اينكه از براى فرزندان دختران نصيب و سهم است از حد ايشان يعنى اولاد فاطمه از جد خودشان‏
                           418
خلافت را ارث ميبرند (1) و عمو را سهمى نيست و بدون سهم گذاشته شده است يعنى عباس هيچ سهمى از پسر برادر خود رسول خدا (ص) بارث نميبرد تا منتقل شود باولاد او و آزاد كرده شده را چه كار است با ميراث بردن يعنى عباس كه امان داده شده رسول خدا است از چه جهت ارث بر او رواست و جز اين نيست كه عباس كه امان داده شده است از ترس شمشير بپيغمبر ايمان آورد و بخدا سجده كرد و بتحقيق كه قرآن با آن فضيلت ترا خبر داده است و فرمان لازم الاذعان از فرامين حقه جريان يافته است كه فرزند فاطمه زهرا (ع) كه اسم مبارك او عظيم است بكرم ميراث را از فرزندان اعمام رسول خدا (ص) و فرزند نتله باقى ماند در حالتى كه ايستاده بود و بطرف يمين و شمال خود نظر ميافكند يعنى بدون ميراث ماند و چيزى نداشت و مرثيه ميخواند و رحمهاى او اعانت او ميكردند. «مترجم گويد» شايد نتله بتاء دو نقطه فوقانيه اسم مادر عباس و يا پدر مادر عباس باشد چه نتله را اسم مردان ميناميدند چنانچه در قاموس است. (2) از عبد اللّه بن مغيره مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) شنيدم كه ميفرمود.
         انك في دار لها مدة             يقبل فيها عمل العامل‏
             أ لا ترى الموت محيطا بها             يكذب فيها امل الامل‏
             تعجل الذنب لمن تشتهى             و تامل التوبة في القابل‏
             و الموت يأتي اهله بغتة             ما ذا بفعل الحازم العاقل‏
يعنى تو در خانه باشى كه از براى آن خانه مدتى و زمانى باشد كه عمل عمل‏كننده در آن مدت قبول مى‏شود آيا بآن مدت نميبينى كه مرگ احاطه كرده و آن زمان قليل را فرا گرفته است و در اين مدت آرزوى آرزوكننده را دروغ ميكند و آن آرزو بر نميايد و در اين مدت مى‏شتابانى چيزى و شهوت تو غلبه بر آن كند و ميل نفسانى تعلق گيرد و بعد از آن توبه را آرزو ميكنى و حال اينكه موت بناگاه بر اهل خود وارد مى‏شود چه باكست از مرگ عمل شخص زيرك كاردان عاقل را. (3) از احمد بن حسين كاتب ابى فياض از پدرش مروى است كه گفت ما در مجلس حضرت على بن موسى الرضا (ع) حاضر بوديم كه مردى از برادرش شكايت كرد آن بزرگوار اين اشعار انشا فرمود.
         اعذر اخاك ع