ى ذنوبه             و استر و غط على عيوبه‏
             و اصبر على بهت السفيه             و للزمان على خطوبه‏
             و دع الجواب تفضلا             و كل الظلوم الى حسيبه‏
يعنى معذور دار برادر خود را بر گناهانى كه از او نسبت بتو صادر شده است و عيبهاى‏
                           419
او را بپوشان (1) و واگذار و شكيبائى كن بر افترا بستن و ناحق گفتن بيخرد و صبر كن بر امرهاى سخت روزگار و ترك كن جواب ستمكاران را از محض فضيلت و مزيت خود و واگذار جفا كار را با حساب كشنده او يعنى عمل او را بخدا واگذار كه جزاى جفاى او را ميدهد. (2) از ريان بن صلت مروى است كه گفت حضرت رضا اين اشعار را در حق عبد المطلب از براى من انشا فرمود
         بعيب الناس كلهم زمانا             و ما لزماننا عيب سوانا
             نعيب زماننا و العيب فينا             و لو نطق الزمان بنا هجانا
             و ان الذئب يترك لحم ذئب             و يأكل بعضا بعضا عيانا
يعنى تمام مردم روزگار را عيب ميكنند و حال اينكه عيبى از براى روزگار ما نيست سواى اينكه عيب از براى ما است و ما عيب ميكنيم روزگار خود را و حال اينكه عيب در ما است و اگر روزگار تكلم كردى ما را هجو نمودى چه گرگ گوشت گرگ را نميخورد و بعضى از ما بالعيان بعضى ديگر را ميخورد «مترجم گويد» مقصود آن بزرگوار مذمت غيبت است خاصه در حق اولاد عبد المطلب. (3) از هيثم بن عبد اللّه زمانى مروى است كه گفت حديث كرد ما را حضرت على بن موسى الرضا (ع) از پدر بزرگوارش موسى بن جعفر از پدر بزرگوارش جعفر بن محمد از پدر بزرگوارش محمد بن على از پدر بزرگوارش على بن الحسين از پدر بزرگوارش حسين بن على (ع) كه آن جناب فرمود امير المؤمنين (ع) ميفرمود
         خلقت الخلائق في قدرة             فمنهم سخى و منهم بخيل‏
             فاما السخى ففي راحة             و اما البخيل فشوم طويل‏
يعنى خلائق را بيك اندازه آفريدى پس بعضى از ايشان صاحب صفت سخاوت شده و بعضى از ايشان داراى صفت بخل شدند اما سخى در استراحت است يعنى چون اندوه و الم نمى‏بيند از جهت عطا كردن مال يا بخشش خود يا بخشش ديگران. و اما بخيل پس نهايت بدبختى و شومى دارد. (4) از محمد بن يحيى بن ابى عباد مروى است كه گفت عم من از براى من حديث كرد و گفت روزى از حضرت رضا (ع) شنيدم كه اين اشعار انشا فرمود و بسيار كم اين اشعار انشا ميفرمود.
         كلنا نامل مدافى الاجل             و المنايا هاذبات بالامل‏
             لا تغرنك اباطيل المنى             و الزم القصد و دع عنك العلل‏
             انما الدنيا كظل زائل             حل فيه راكب ثم رحل‏
                           420
 (1) يعنى آرزو ميكنيم ما زمانى را در مرگ كه مهلت داده شويم و حال اينكه مرگها قطع‏كننده آرزو باشد البته فريب ندهد ترا آرزوهاى باطل و ملازم باش با قصد مرگ يعنى مرگ را فراموش مكن و واگذار ناخوشيها و قصدهاى فاسده را و جز اين نيست كه دنيا مانند سايه‏اى است كه برطرف‏شونده است كه سوارى در آن آيد و پياده شود يعنى دنيا دار بقا نيست و هر كس در اين دار آمد بزودى بايدش رفت و در هنگام رفتن چنان است كه تازه بدنيا آمده باشد پس من بآن بزرگوار عرض كردم خداوند امير را عزيز دارد اين اشعار از كيست فرمود شخصى عراقى از براى شما گفته است من عرض كردم ابو العتاهيه از براى خود انشا كرده است فرمود او را باسمش بخوان و اين طريقه را واگذار كه كسى را بلقبش خطاب كنى چه حقتعالى فرموده است وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ و عيب‏جوئى مكنيد مردم را بلقبهاى ايشان زيرا كه شايد مردى ناخوش داشته باشد خطاب كردن بلقب را يعنى هر گاه آن لقب مشعر بر ذم باشد. (2) از ابراهيم بن محمد بن محمد حسينى مروى است كه گفت مأمون كنيزكى نزد حضرت ابى الحسن الرضا (ع) فرستاد چون آن كنيزك را بر آن بزرگوار وارد كردند از جهت پيرى آن حضرت خدمتش بر وى دشوار آمد و منقبض شد چون آن جناب كراهت آن كنيزك را ملاحظه فرمود او را بسوى مامون رد كرد و اين اشعار را باو نوشت.
         نعى نفسى انى نفس المشيب             و عند الشيب يتعظ اللبيب‏
             فقد ولى الشباب الى مداه             فلست ارى مواضعه يؤب‏
             سأبكيه و اندبه طويلا             و ادعوه الى عسى يجيب‏
             و هيهات الذى قد فات منى             تمنينى به النفس الكذوب‏
             و راع الغانيات بياض راسى             و من مدا البقاء له يشيب‏
             ارى البيض الحسان يحدن عنى             و في هجرانهن لنا نصيب‏
             و ان يكن الشباب مضى حبيبا             فان الشيب ايضا لى حبيب‏
             سأصحبه بتقوى الله حتى             يفرق بيننا الاجل القريب‏
يعنى پيرى خبر مرگ مرا بمن داده و در وقت پيرى شخص خردمند پند ميگيرد و موعظه ميشنود و بتحقيق كه جوانى تا مدت خود رسيد و پشت كرد و من نميبينم كه در مواضع خود برگردد چه بسيار من گريه و ندبه ميكنم از براى جوانى و آن را بسوى خود ميخواهم شايد اجابت كند هيهات كه چيزى كه از دست من رفته است نفس دروغ در آوردنده مرا به آرزوى آن وامى‏دارد و ترسيدند زنهاى شيفته بحسن سفيدى موى سر مرا و كسى كه بقاى او طول كشيده است در اين دار دنيا پير مى‏شود مى‏بينم سيمين‏تنان نيكو روى را از من ميگريزند و در مفارقت و مهاجرت ايشان ما را بهره‏اى است و
                           421
اگر جوانى كه گذشته است محبوب است همانا پيرى نيز از براى من محبوب است چه كه بزودى پيرى را با تقوى و پرهيزكارى خدا هم صحبت كنم و مقرون دارم تا زمانى كه اجل كه نزديك است رسيدن او در ميان ما جدائى گذارد. (1) از ابراهيم بن عباس مروى است كه گفت حضرت رضا (ع) در بسيارى از اوقات اين شعر را انشا ميفرمود.
         اذا كنت في خير فلا تغترن به             و اكن قل اللهم سلم و تمم‏
يعنى چون در خوبى و استراحت باشى بآن مغرور مشو و ليكن بگو پروردگارا اين نعمت را از تغيير سالم دار و تمام كن بر من آن را.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:727.txt">1</a><a class="text" href="w:text:728.txt">2</a></body></html>(2) «باب چهل و سوم» «در ذكر اخلاق حميده و صفات پسنديده آن بزرگوار و وصف عبادت آن عاليمقدار»
 (3) از محمد بن عباد مروى است كه گفت حضرت رضا (ع) در تابستان بر روى حصيرى مى‏نشست و در زمستان بر روى پلاسى آرام مى‏يافت و لباسهاى او از جامه‏هاى زبر و درشت بود و چون از منزل خود پيش مردم مى‏آمد از براى مردم خود را مزين مى‏ساخت (4) از حماد بن عيسى از حضرت رضا (ع) از پدر بزرگوارش مروى است كه فرمود جعفر بن محمد (ع) ميفرمود كه چون مردى حاجتى از من سؤال كند بتعجيل هر چه تمامتر حاجتش را بر مياورم از ترس اينكه مبادا چون هنگام بر آوردن حاجت تاخير شود آن مرد از حاجت بينياز شده باشد و موقعى از براى آن نيابد «مترجم گويد» اين حديث در اخلاق جعفر بن محمد است پس ارتباطى باين باب ندارد و شايد بجهت مناسبت مذكور شده باشد. (5) از محمد بن يحيى الصولى مروى است كه گفت جده مادر پدرم كه اسم او غدر بود از براى من حديث كرد و گفت من با چند كنيز ديگر از كوفه خريده شديم و من زاينده كوفه بودم پس از خريدن ما را بسوى مأمون حمل كردند و خانه مأمون از براى ما چون بهشت بود از خورد