مود چه حكايت ميكنند عرض كردم ميگويند كه شما ادعا ميكنيد كه مردم بندگان شما هستند فرمود اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ عالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ خدا آفريننده آسمانها و زمين است داناى نهان و آشكار است اى ابو صلت تو شاهدى كه من هرگز اين مطلب را نگفته‏ام و ابدا از هيچ يك از پدران خود نشنيده‏ام و تو دانائى بان ستمهائى كه از اين امت بما وارد شده است و اينكه اين گفتگوى مردم هم از قبيل آن ظلمها و ستمها است پس روى بمن كرد و فرمود اى عبد السلام بنا بر آنچه از ما حكايت ميكنند اگر مردم آفريدگان ما باشند پس از جانب كيست ما ايشان را دعوت ميكنيم و بيعت ميگيريم من عرض كردم يا ابن رسول اللَّه راست ميگوئى پس‏
                           427
از آن فرمود اى عبد السلام آيا تو منكرى آنچه را كه حقتعالى از براى ما واجب گردانيده است از ولايت و امامت چنان كه غير تو منكر است عرض كردم معاذ الله بلكه من اقرار دارم بامامت و ولايت شما. (1) از ابراهيم بن عباس مروى است كه گفت من هرگز حضرت ابى الحسن الرضا (ع) را نديدم كه در تكلم كردن بكسى ستم كند و بد بگويد و نديدم سخن كسى را قطع كند بلكه صبر ميكرد تا او از سخن گفتن فارغ ميشد بعد از آن تكلم ميفرمود و نديدم كسى حاجت خواهد و مقدور آن بزرگوار باشد و رد كند حاجت او را و هرگز نديدم كه پيش روى كسى نشسته باشد و پاى مبارك خود را دراز كند و هرگز نديدم كه پيش روى كسى نشسته باشد و تكيه بر چيزى كند و هرگز نديدم كه يكى از غلامان و مملوكهاى خود را دشنام دهد و هرگز نديدم كه آب دهان بيندازد و هرگز نديدم كه در خنديدن قهقهه كند بلكه خنديدن او به تبسم بود و و چون خلوت ميشد و خوان طعام از براى او حاضر ميكردند جميع غلامان و مملوكهاى خود را بر خوان طعام مى‏نشانيد حتى دربان و مهتر را و آن بزرگوار در شب كم خواب و بسيار بيدار بود و اكثر شبها را از اول شب تا صبح احياء ميكرد و بسيار روزه ميگرفت و روزه گرفتن در هر ماه سه روز از او فوت نميشد و ميفرمود روزه گرفتن در هر ماه سه روز مثل روزه گرفتن جميع ايام است و در پنهانى بسيار احسان بمردم ميكرد و صدقه ميداد و اكثر آن در شبهاى تار بود پس كسى كه مى‏پندارد كه در فضل مثل او را ديده است او را تصديق نكنيد.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:730.txt">1</a><a class="text" href="w:text:731.txt">2</a><a class="text" href="w:text:732.txt">3</a><a class="text" href="w:text:733.txt">4</a><a class="text" href="w:text:734.txt">5</a></body></html>فصل دوازدهم : در آداب پوشيدن نعل و موزه و كفش 
بسندهاى معتبر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليه السلام منقولستكه چون نعل بپوشى ابتدا بپاى راست بكن و در وقت كندن ابتدا بپاى چپ كن و فرمودند كه هر كه بايكتاى كفش براه رود يعنى يكپا دركفش و ديگرى برهنه شيطان براو دست يابد و ديوانه شود.
از عبدالرحمن بن كثير منقولستكه گفت در خدمت حضرت صادق عليه السلام براهى ميرفتم بند نعل آنحضرت گسيخت من بند ديگر از آستين خود بدر آوردم و نعل را باصلاح آوردم و حضرت دست بردوش من انداخته بودند پس فرمودند هر كه نعل مؤ منى را بردارد براى اصلاح آن چون در قيامت از قبر بيرون آيد حقتعالى او را برناقه گرم روى سوار كند تا در بهشت را بكوبد.
از يعقوب سراج منقولستكه براهى در خدمت آنحضرت مى رفتم بند نعل آنحضرت پاره شد حضرت پاى پياده روان شدند عبداللّه بن ابى يعفور بند نعل خود را گشود و بنزد آنحضرت آورد قبول نفرمود و گفت صاحب مصيبت اولى است كه برآن صبر نمايد.
عبدالرحمن بن ابيعبداللّه روايت كرده استكه در خدمت آنحضرت بديدن شخصى رفتم چون داخل شدند نعل را از پا بيرون آوردند و فرمودند كه نعلها را بيرون آوريد كه كندن نعل راحت قدم است .
منقول است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نهى فرمود از راه رفتن با يكتاى نعل و از ايستاده پوشيدن نعل دور نيست كه كراهت ايستاده پوشيدن مخصوص نعلى باشد كه بندهايش را ميبايد بست .
در حديث ديگر از آنحضرت منقولستكه سه چيز است هر كه كند بيم آن هست كه ديوانه شود: غايط كردن در ميان قبرها و با يكتاى موزه راه رفتن و در خانه تنها خوابيدن .
از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مقولستكه مداومت بر پوشيدن موزه امان مى دهد از خوره .
در فقه الرضا مذكور است كه چون خواهى موزن يا كفش بپوشى ابتداى بپاى راست كن و بگو: بِسْمِ اللّه وَبِاللّهِ وَ الْحَمْدُلِلّهِ اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَلّل هُمَّ وَطّىْ ء قَدَمى فى الدُنيا وَاْلا خِرَةِ وَ ثَبّتْهُما عَلَى الاَيمانِ وَلا تُزَلْزِلْهُما يَوْمَ زِلْزِلَةِ اْلاَ قَدام اَلّلهُمَّ وَقِنِى مِند جَميع اْلافاتِ وَالْعاهاتِ وَمِنَ اْلاَذى و چون خواهى بكنى بگو: اَلّلهُمَّ فَرِّجْ عَنى كُلَ غَمٍّ وَهَمّ وَلا تَنْزَعْ عَنّى حُلَّةَ الاْيمان .
در مكارم الاخلاق از كتاب نجات نقل نموده كه موزه و نعل را نشسته بپوش و در قت پوشيدن بگو:بِسْمِ اللّهِ اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَ وَطِّىْء قَدَمَىَّ فى الدُّنْيا وَاْلاخِرَةِ وَ ثَبّتْهُما عَلى الصِّراطِ يَوْمَ تَزِّلُ فيه اْلاَقدامِ و در وقت كندن ايستاده بكن و بگو:بِسْمِ اللّهِ اَلْحَمْدُلِلّهِ الّذى رَزَقَنى ما اَقى بِهِ قَدَمَىَّ مِنَ اْلاَذى اَلّلهُمَّ ثَبِّتْهُما عَلى صِرطِكَ وَلا تَزِلْهُما عَنْ صِراطِكَ السَوِىّ.
(2) «باب چهل و چهارم» «در ذكر منازعه و مجادله نمودن مأمون با مخالفين در امامت با مخالفين در امامت و برگزيدن او على (ع) را بر ابى بكر و عمر و باقى صحابه و تقرب‏جوئى نمودن مأمون بدين سبب بآن بزرگوار»
 (3) از اسحق بن حماد مروى است كه گفت مأمون مجلسهاى گفتگو منعقد ميكرد و مخالفان اهل بيت (ع) را جمع ميكرد و در امامت على بن ابى طالب با ايشان سخن ميگفت و بجهت تقرب‏جوئى بحضرت ابى الحسن الرضا (ع) آن حضرت را بر جميع صحابه تفضيل ميداد و حضرت رضا (ع) باصحاب خود كه بايشان وثوق و اعتماد داشت ميفرمود بسخن او مغرور نشويد سوگند بخدا كه غير از او كسى مرا نميكشد و ليكن من ناچارم از صبر كردن تا اينكه اجلى كه نوشته شده‏
                           428
و مقدر گرديده است در رسد. (1) از اسحق بن حماد بن زيد مروى است كه گفت يحيى بن اكتم قاضى ما را جمع كرد و گفت مأمون مرا امر كرده است باحضار جماعتى از اهل حديث و جماعتى از اهل كلام و نظر پس من مقدار چهل مرد از اين دو صنف را از براى او جمع كردم و آنها را بردم و آنها را امر كرد در مجلس دربان باشند تا من مأمون را اعلام كنم بآمدن آنها پس از آنها چنين كردند و من مأمون را اعلام كردم مأمون مرا امر كرد بداخل كردن ايشان من آنها را گفتم داخل شدند و سلام كردند مأمون بقدر يك ساعت ما آنها گفتگو كرد و آنها را نوازش كرد پس از آن گفت من ميخواهم امروز در ميان خود و خدا حجت بر شما تمام كنم و شما را حجت و حكم قرار دادم هر كس از شما را بول بر او سخت شده باشد يا حاجتى داشته باشد برخيزد و حاجت خود را قضا كند و پهن بنشيند و موزه و جورابه