ى خود را بيرون كند و چيزهائى كه شما را زبون و اذيت كند بگذاريد يعنى چون مجلس طول ميكشد بنوعى بنشينيد كه از براى شما صدمه نباشد پس بآنچه مأمور شدند عمل كردند بعد از آن گفت ايها القوم من شما را حاضر كردم تا اينكه در نزد خدا با شما احتجاج كنم و برهان بر حقيت مذهب اقامه كنم پس از خدا بپرهيزيد و ملاحظه امام خود كنيد و جلالت و مرتبه من شما را منع نكند از قول حق هر چه باشد و رد باطل بر كسى كه بر راه باطل باشد و بخود رحم كنيد از آتش جهنم و بسوى خدا تقرب جوئيد بخوشنودى او و اختيار كردن اطاعت او و احدى بمعصيت خالق تقرب بمخلوق نجسته است مگر آنكه خدا آن مخلوق را بر او مسلط گردانيده است پس بجميع عقول و نهايت و خردمندى با من مناظره كنيد همانا منم مردى كه گمان دارم كه على (ع) بعد از نبى بهترين بشر است پس اگر من در قول خود براه حق رفته‏ام قول مرا صواب دانيد و تصديق كنيد و اگر خطا كرده‏ام بر من رد كنيد و با من در سخن بيائيد پس اگر بخواهيد من از شما سؤال كنم و اگر بخواهيد شما از من سؤال كنيد چون مأمون اين سخن گفت آن صنف كه اهل حديث بودند گفتند بلكه ما سؤال ميكنيم مأمون گفت بياوريد آنچه داريد و ليكن مردى از شما سخن بگويد باقى متابعت او كنيد و چون سخن گويد اگر نزد كسى از شما زياده بر آن باشد زياد بر آن گوئيد و اگر خللى و رخنه در سؤال او پيدا شود خودتان آن رخنه را بگيريد و سخن را محكم كنيد پس يكى از ايشان گفت كه ما اعتقاد داريم كه بهترين مردم بعد از پيغمبر (ص) ابو بكر است بدليل آن روايت كه باتفاق جميع مردم از رسول خدا (ص) وارد شده است كه پيغمبر (ص) فرمود بعد از من پيروى كنيد آن دو نفر را كه عمر و ابو بكر باشند و چون پيغمبر رحمت به پيروى كردن آن دو نفر امر كرد ما دانستيم كه امر به پيروى نكرده است مگر به بهترين مردم مأمون گفت روايات بسيار است و ناچار بايد يا تمام آنها حق باشد يا تمام آنها باطل خواهد
                           429
بود از جهت اينكه بعضى از آنها متناقض است با بعضى ديگر (1) و اگر تمام آنها باطل باشد تمام بطلان دين و اندراس شريعت است و چون اين دو وجه باطل شده لا بد وجه سوم ثابت خواهد شد و آن وجه اينست كه بعضى روايات حق باشد و بعضى باطل و چون مطلب باين قسم ثابت شد ناچار بايد دليلى بر حقيت روايت اقامه شود تا اينكه اعتقاد بآن محقق شود و خلاف آن بر طرف شود پس اگر دليل خبر صحيح باشد اولى اعتقاد و اخذ باو خواهد بود و اين روايت تو از اخبارى است كه اصل دليل آنها باطل است زيرا كه رسول خدا احكم الحكماء و اولى از خلق بصدق و دورترين مردم از امر كردن بمحال و داشتن مردم را بر تدين بخلاف خواهد بود پس نبايد حكم فرموده باشد بخلافت اين دو نفر زيرا كه اين دو نفر خالى از اين نيست كه يا از هر جهت متفق بودند يا اختلاف داشتند پس اگر در هر جهت متفق بودند بايد در عدد و صورت و جسم يكى باشند و اين نخواهد شد كه دو نفر بمعنى يك نفر باشد از هر جهت و اگر اختلاف داشتند پس چگونه جايز است پيروى هر دو نفر و اين تكليف ما لا يطاق است زيرا كه چون پيروى يكى از اين دو نفر كنى مخالفت ديگرى كرده‏اى و دليل اختلاف بر اين دو نفر آنست كه ابو بكر اهل رده را اسير كرد و عمر آنها را آزاد كرد و دعا كرد «مترجم گويد» كه اصحاب رده بر دو صنف شدند يك صنف از دين برگشتند و اين صنف بر دو طايفه شدند يك طايفه اصحاب مسيلمه كذاب شدند و طايفه ديگر از دين اسلام باز گشتند و معاودت كردند بحالت اولى در جاهليت و صحابه اتفاق كردند بر قتال و اسير كردن ايشان و صنف ديگر از دين برنگشتند و ليكن وجوب زكاة را منكر شدند و گمان كردند كه خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ خطابى بود مخصوص بزمان رسول خدا، (2) القصه عمر به ابى بكر اشاره كرد كه خالد را عزل كند و مالك بن نويره را بقتل آورد ابو بكر امتناع كرد و عمر متعه حج و متعه نسا را حرام كرد و ابو بكر عمل نكرد و عمر دفترى قرار داد كه اسامى لشكريان و اهل بخشش را در آن ثبت كردند و مواجب عمال و ضباط در آن قرار داد و معمول شد و ابو بكر معمول نداشت و مرتكب اين عمل نشد و ابو بكر طلب كرد كسى را كه خلافت خود را باو واگذارد و عمر چنين نكرد و نظائر و امثال اين گونه اختلافات عمر و ابو بكر بسيار است (3) «مصنف گويد» كه فصلى ديگر در اين مقام بود كه ميتوان بآن جواب داد و مأمون از براى خود ذكر نكرده است و آن فصل اينست كه مخالفين روايت نكردند كه پيغمبر (ص) فرمود اقتدوا بالذين من بعدى ابو بكر و عمر بجر ابى بكر بلكه جز اين نيست كه روايت كرده‏اند ابو بكر و عمر برفع ابو بكر و بعضى از ايشان روايت كرده‏اند ابا بكر و عمر بنصب ابا بكر پس اگر روايت نصب صحيح باشد معنى قول آن حضرت اينست اقتدوا بالذين من بعدى كتاب الله و العترة يا ابا بكر و عمر و بنا بر روايت رفع معنى قول آن جناب اينست اقتدوا ايها الناس و ابو بكر و عمر بالذين من بعدى‏
                           430
كتاب الله و العترة (1) القصه چون كلام مأمون باين مقام رسيد يكى ديگر از اصحاب حديث گفت كه پيغمبر (ص) فرموده است لو كنت متخذا خليلا لاتخذت ابا بكر خليلا اگر من دوست از براى خود فرا ميگرفتم هر آينه ابو بكر را دوست خود فرا ميگرفتم مأمون گفت اين حديث نيز صحيح نيست زيرا كه بعضى از روايتهاى شما اينست كه پيغمبر (ص) در ميان اصحاب خود هر كس را برادرى از براى او قرار داد و على (ع) را برادرى از براى او قرار نداد و باو فرمود من برادرى از براى تو قرار ندادم و تو را تاخير داشتم مگر از براى خود پس هر يك از اين دو روايت ثابت شود ديگرى باطل خواهد بود- يكى ديگر از اصحاب حديث گفت كه على (ع) بر روى منبر فرمود كه بهترين امت بعد از پيغمبر اين امت ابو بكر و عمر است مأمون گفت اين نيز محال است و درست نيست از جهت اينكه اگر پيغمبر ميدانست كه اين دو نفر افضلند از جميع امت يك مرتبه عمرو بن عاص و مرتبه ديگر اسامة بن زيد را بر اين دو پير امير و ولى قرار نميداد و از جمله چيزهائى كه اين روايت را تكذيب ميكند قول على (ع) است كه فرمود پيغمبر (ص) وفات كرد و من اولى بودم از نشستن در مكان او از خودم به پيرهنم يعنى اختصاص خليفه شدن من از جانب او بيشتر است از اختصاص پيراهن من بمن و ليكن ميترسم اينكه مردم برگردند و كافر شوند و نيز قول آن بزرگوار است كه كجا اين دو نفر از من بهترند و حال آنكه من خدا را پيش از آنها و بعد از آنها عبادت كردم، يكى ديگر از اصحاب حديث گفت كه ابو بكر در را بر روى خود بست و گفت آيا كسى هست كه طلب كند فسخ خلافت را از من تا واگذارم باو على (ع) فرمود رسول خدا (ص) ترا مقدم داشته است پس كيست ترا مؤخر دارد مأمون گفت اين سخن باطل است از اين جهت كه على (ع) از جهت اينكه بيعت ابو بكر را از او خواستند خانه‏نشين شد و شما روايت كرده‏ايد كه على (ع) از جهت بيعت ابو بكر خانه‏نشين شد تا اينكه فاطمه وفات يافت و وصيت كرد كه او را در شب دفن كنند تا اينكه اين دو نفر در جنازه آن مظلومه حاضر نشوند و جهت ديگر آنست كه اگر پيغمبر (ص) از ابو بكر خواست كه خليفه باشد پس چگونه از براى او ج