ود پوشيد و مشركين نظر باو دوختند و شك نداشتند در اينكه پيغمبر است و حال اينكه از هر قبيله از قريش مردى آمده بود و اجماع كرده بودند كه هر مردى ضربتى بر او بزند تا اينكه بنى هاشم طلب خون پيغمبر از او نكنند يعنى سبب اينكه از هر قبيله يكنفر معين كرده بودند اين بود كه‏
                           438
اگر از يك قبيله او را ميكشتند بسا بود كه بنى هاشم بخونخواهى برميآمدند و از آن يك قبيله خونخواهى ميكردند و ليكن چون اتفاق كردند بنى هاشم از عهده همه قبائل بر نمى‏آمدند (1) و على (ع) خود مى‏شنيد و ميدانست كه اين قوم اين تدبير كرده‏اند كه جان او را تلف كنند و اين عمل او را بجزع در نياورد چنان كه ابو بكر در غار جزع كرد با اينكه ابو بكر در غار با پيغمبر بود و على (ع) تنها بود و پيوسته صبر كرد و امر خدا را تسليم كرد تا اينكه خدا ملائكه خود را فرستاد و او را از شر مشركان قريش منع نمود و چون صبح شد برخاست و قوم را نظر بر وى افتاد گفتند محمد كجا است فرمود مرا بر آن آگاهى نيست گفتند تو ما را فريب دادى بعد از آن به پيغمبر (ص) ملحق شد پس پيوسته على (ع) افضل بود و هر عملى از او بظهور ميرسيد روز بروز خوبى او زياد ميشد تا اينكه خدا او را در نزد خود برد و از اين عالم فانى بعالم باقى رحلت فرمود و حال اينكه پسنديده و آمرزيده بود يا اسحق آيا تو حديث ولايت را روايت نكرده‏اى گفتم بلى روايت كرده‏ام گفت آن را روايت كن يعنى بگو آن حديث را پس من آن حديث را روايت كردم گفت آيا نمى‏بينى كه خدا واجب گردانيده است از براى على (ع) بر ابى بكر و عمر آن حقى كه از براى ابى بكر و عمر بر على (ع) واجب نگردانيده است «مترجم گويد» كه مقصود از ايجاب حق بر ابو بكر و عمر حكايت غدير خم است كه پيغمبر (ص) فرمود
من كنت مولاه فهذا على مولاه‏
پس اثبات كرد و واجب گردانيد حق ولايت على بر ابو بكر و عمر بقرينه كلام بعد كه (2) اسحق گفت من گفتم كه مردم ميگويند پيغمبر «ص» فرمود
من كنت مولاه فهذا على مولاه‏
از جهت زيد بن حارثه يعنى چون زيد بن حارثه غلام حضرت ختمى مرتبت بود و غرض آن بزرگوار از اين كلام اين بود كه زيد بن حارثه كه من بر او مولى هستم على بر او مولى است مأمون گفت پيغمبر (ص) در كجا فرمود
من كنت مولاه فهذا على مولاه‏
من گفتم در غدير خم بعد از آنكه از حجة الوداع مراجعت كرده بود گفت زيد بن حارثه چه زمان كشته شد گفتم در جنگ موته كشته شد گفت جنگ موته پيش از واقعه غدير خم واقع شد آيا زيد بن حارثه قبل از واقعه غدير خم كشته نشد گفتم بلى بعد از آن گفت خبر بده مرا از اين هر گاه ترا پسرى باشد بسن پانزده سال و بگويد غلام من غلام پسر عم من است آيا تو از اين قول فرزندت كراهت دارى يعنى نهايت ركاكت دارد كه بگويد بنده و مملوك من مملوك او است كه نميتواند او را آزاد كند و حال آنكه خدا اختيارش را بدست من داده است و رو كرد بمردم و گفت مردم توجه كنيد اسحق چه ميگويد من گفتم بلى از گفتن فرزند من اين سخن را كراهت دارم گفت آيا منزه ميكنى پسر خود را از چيزى كه منزه و پاك نميكنى از آن پيغمبر را واى بر شما آيا فقهاء خود را پروردگار خود قرار دهيد خداوند در حق نصارى ميفرمايد اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ‏
                           439
أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ (1) مسيحيان دانشمندان و رهبانان خود را خدايان خود گرفتند و حال اينكه بخدا سوگند كه مسيحيان نه روزه از براى ايشان گرفتند و نه نماز از براى ايشان خواندند و ليكن احبار و رهبان ايشان را امر كردند و ايشان اطاعت كردند پس فقهاء شما چون رهبانان مسيحيان خدايان شما واقع شدند. پس از آن مأمون گفت آيا روايت كرده قول پيغمبر (ص) را به على (ع) انت منى بمنزلة هرون من موسى يعنى تو نسبت بمن منزلت هارون نسبت بموسى دارى من گفتم بلى روايت كرده‏ام گفت آيا نميدانى كه هارون برادر پدرى و مادرى موسى بود گفتم بلى گفت پس على (ع) كه چنين نيست گفتم نه گفت هارون پيغمبر بود و على چنين نيست پس اين دو منزلت كه على ندارد نسبت برسول اللَّه و در منزلت سوم چيزى نيست مگر خلافت و اين قول پيغمبر كه فرمود
انت منى بمنزله هرون من موسى‏
از جهت قول منافقين بود كه گفتند پيغمبر على (ع) را در مدينه بر سر زنان و اطفال بر جاى خود واگذاشت و او را خليفه قرار داد و او را بجهاد نبرد و خود در جهاد رفت ز جهت اينكه على ثقل و اهل بيت و ظهير او بود و ترسيد كشته شود پس پيغمبر (ص) خواست خود را از اين شايعه پاك كند اين سخن فرمود كه من تنها اين كار نكرده‏ام بلكه موسى نسبت بهارون چنين كرد و على (ع) نسبت بمن بمنزلت هارون است نسبت بموسى و نشاندن موسى هارون را در جاى خود حقتعالى در قرآن از موسى حكايت ميكند در آنجا كه بهارون ميگويد اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ اى هارون در جاى من در ميان قوم من بنشين و امور ايشان را اصلاح كن و راه مفسدان را پيشه نكن و پيروى ايشان منما پس من گفتم كه فرق است ميان خليفه قرار دادن موسى هارون را و خليفه قرار دادن رسول خدا (ص) على (ع) را زيرا كه موسى در زندگى خودش هارون را بر قوم خود خليفه قرار داد و بعد از آن بميقاتگاه پروردگار خود رفت پس موسى را بر جميع قوم خود خليفه گردانيد و پيغمبر (ص) على (ع) را در وقتى خليفه قرار داد كه بيرون رفته بود با قوم خود از براى غزوه تبوك يعنى على (ع) را بر تمام قوم خود خليفه قرار نداد زيرا كه اين عمل را بعد از خروج كرد و اغلب قوم او با خودش بيرون آمده بودند پس على را بر بعض قوم خليفه قرار داد كه زنان و اطفال باشند و شايد اگر بر جميع خليفه قرار داده باشد بعد از وفات خود بوده است نه در زمان زندگى خود مأمون گفت خبر بده مرا از موسى هنگامى كه هارون را خليفه قرار داد آيا وقتى كه بميقاتگاه پروردگار رفت كسى از اصحاب او با او بود من گفتم بلى گفت آيا هارون را بر جميع قوم كه عبارت از همراهان او و غير ايشان باشد خليفه قرار نداد گفتم بلى قرار داد گفت و همچنين على (ع) كه پيغمبر (ص) او را بر جميع قوم خود خليفه قرار داد و دليل بر اينكه پيغمبر (ص) در زمان حيوة خود وقتى كه از ميان قوم بيرون رفت و بعد از موت خود على را خليفه قرار داد اينست كه آن جناب فرمود
على منى بمنزلة هرون من موسى الا انه لا نبى من بعدى‏
                           440
مقصود اينست كه باين حديث ثابت مى‏شود بودن منزلت على (ع) مثل منزلت هرون در جميع اشياء از خلافت در زمان حيوة بعد از غياب رسول و در زمان موت مگر در نبودن پيغمبرى بعد از رسول اكرم (1) و باين گفته رسول نيز ثابت مى‏شود كه على (ع) وزير نبى خواهد بود زيرا كه موسى خدا را خواند و دعا كرد و در دعاء خود گفت وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي  هارُونَ أَخِي  اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي  وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي و مقرر فرما از براى من وزير و يارى دهنده در تحمل تبليغ از كسان من و آن هرون باشد كه برادر من است محكم گردان بوى پشت مرا و شريك گردان او را در كار من يعنى انباز كن او را با من در نبوت پس هر گاه على (ع) ن