قرب جستن بسوى تو تقديم على (ع) را بعد از پيغمبر تو محمد (ص) بر جميع خلق دين خود گفتم چنان كه رسول تو عليه و على اله السلام ما را بدان امر كرده بود راوى گويد پس از آن ما متفرق شديم و بعد از آن اجتماع نيافتيم تا مأمون وفات كرد. (2) محمد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرى گويد كه در حديث ديگر است كه راوى گفت بعد از اين سخنان مأمون آن قوم ساكت شدند مأمون گفت از چه جهت ساكت شديد گفتند چيزى نميدانيم بگوئيم گفت مرا اين حجت بر شما كافى است پس از آن امر كرد آنها را اخراج كردند راوى گويد ما از نزد مأمون بيرون شديم در حالتى كه متحير و شرمسار بوديم پس از آن مأمون روى بفضل بن سهل كرد و گفت اين سخنان كه اين قوم گفتند نهايت آن چيزى بود كه نزد اين قوم بود پس گمان‏كننده را گمان نرسد كه جلالت من مانع شد از اينكه بر من نقض كنند و اللَّه الموفق للخيرات.
 (1) «باب چهل و پنجم» «در ذكر اخبارى كه از آن جناب وارد شده است در جهت دلائل حضرات ائمه عليهم السلام كه بچه جهت بر هر مطلب راه يابند و در رد بر غلاة و مفوضه لهم اللَّه»
 (2) از حسن بن جهم مروى است كه گفت روزى در مجلس مأمون حاضر شدم و على بن موسى الرضا (ع) در نزد او بود و فقها و اهل كلام از فرقه‏هاى مختلفه در آن مجلس اجتماع يافته بودند پس بعضى از آنها از آن بزرگوار سؤال كرد و عرض كرد يا ابن رسول اللَّه بچه چيز تصحيح ميتوان كرد امامت را از براى مدعى امامت فرمود بنض و دليل عرض كرد پس راه يافتن امامت امام در چيست فرمود در علم او و مستجاب شدن دعاى او عرض كردم وجه اخبار شما بچيزهائى كه بعد از اين واقع مى‏شود چيست فرمود بسبب عهديست كه از رسول خدا (ص) با ما معهود است يعنى بسبب آن صحيفه‏اى است كه از رسول خدا بما رسيده است و علم ما كان و يكون در آن ثبت است عرض كردم پس وجه اخبار شما از آنچه در قلوب مردم است چيست فرمود آيا قول رسول خدا (ص) بتو نرسيده است كه از فراست مؤمن بپرهيزيد كه او بنور خدا نظر ميكند عرض كردم بلى فرمود پس نيست مؤمنى مگر آنكه او را فراستى است كه بآن نظر ميكند بنور خدا بر مقدار ايمان خود و مبلغ استبصار و بينش و دانش خود همانا حقتعالى جمع كرده است از براى ما ائمه آن مقدار فراست كه در جميع مؤمنان پراكنده كرده است و حقتعالى در كتاب محكم خود فرموده است إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ همانا در هلاك قوم لوط نشانها است از براى صاحبان فراست و اول متوسمين و صاحبان فراست رسول خدا (ص) است پس از آن امير المؤمنين (ع) بعد از آن جناب است و بعد از آن حسن و حسين و ائمه از اولاد حسين (ع) است تا روز قيامت راوى گويد پس از آن مأمون روى بآن جناب كرد و عرض كرد يا ابا الحسن زياده بر اين بيان فرما از آنچه حقتعالى از براى شما اهل بيت قرار داده است حضرت رضا (ع) فرمود حقتعالى همانا ما را بروح مقدس و مطهرى مؤيد ساخته‏
                           449
است (1) و آن روح فرشته نيست و با احدى از كسانى كه اين دار فانى را وداع كردند نبوده است مگر با رسول خدا و با ائمه كه يارى ميكند و اعانت مينمايد ايشان را و آن عمودى است از نور كه ميان ما و ميان خدا است مأمون بآن جناب عرض كرد يا ابا الحسن بمن رسيده است كه قومى در حق شما غلو ميكنند و از حد شما تجاوز ميكنند حضرت رضا (ع) فرمود حديث كرد از براى من موسى بن جعفر بن محمد از پدر بزرگوارش جعفر بن محمد از پدر بزرگوارش محمد بن على از پدر بزرگوارش على بن الحسين از پدر بزرگوارش حسين بن على از پدر بزرگوارش على بن ابى طالب (ع) كه آن جناب فرمود رسول خدا (ص) فرمود بلند نكنيد مرا در بالاى حق من چه حقتعالى مرا بنده خود قرار داد پيش از آنكه مرا پيغمبر قرار دهد و حق تعالى فرموده ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ  وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً أَ يَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ هرگز نبوده باشد و نسزد مر آدمى را بآن كه بدهد خدا او را انجيل و فهم آن با علم حلال و حرام و ساير احكام شريعت و پيغمبرى پس آن كس بمردمان گويد يعنى بامت خود كه شما بندگان و پرستندگان من باشيد نه پرستندگان خدا و لكن كاملان در علم و عمل دينى و راستان در خداشناسى يا متمسك بامور دينيه باشيد بجهت اينكه از روى اخلاص كتابى كه از نزد حقتعالى فرود آمده است بيكديگر بياموزيد و بسبب آنكه پيوسته بخوانيد آن كتاب را و درس آن گوئيد و نيز سزاوار نباشد و نسزد كه او را حقتعالى پيغمبرى دهد و او امر كند شما را باينكه فرا گيريد فرشتگان را و پيغمبران را خدايان آيا ميفرمايد آن پيغمبر شما را بپوشيدن حق و شرك آوردن بعد از آنكه شما مسلمانان و گردن نهندگان مر دين اسلام باشيد و على (ع) فرموده است كه در حق من دو نفر هلاك شوند و مرا گناهى نباشد يكى دوست دارنده بحد افراط و ديگرى دشمن دارنده بحد افراط و ما بيزارى ميكنيم و بخدا پناه ميبريم از كسى كه در حق ما غلو كند و ما را بلند كند در بالاى حد ما مثل بيزارى جستن عيسى بن مريم (ع) از نصارى چه حقتعالى فرموده است وَ إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ  ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ.
                           450
 (1) و ياد كن اى محمد كه چون خدا بعيسى گفت اى عيسى بن مريم تو گفتى مردمان را كه فرا گيريد مرا و مادر مراد و خدا بدون خداى بحق عيسى عرض كرد تنزيه ميكنم تو را از شرك تنزيه كردنى نسزد و نشايد مرا كه بگويم آن چيزى را كه سزاوار نباشد مرا گفتن آن اگر بوده‏ام و گفته‏ام آن را پس تو دانسته آن را تو ميدانى آنچه پنهان ميكنم در نفس خود همچنان كه تو ميدانى آنچه آشكارا ميكنم و من نمى‏دانم آنچه در ذات تست يعنى آنچه اخفا كنى از معلومات خود بدرستى كه تو داناى پوشيده‏هائى نگفتم امت خود را مگر آنچه تو امر كردى بآن كه بايشان بگويم كه بپرستيد خداى را كه پروردگار من و پروردگار شما است يعنى مربوب و مخلوق تو ام نه خالق و رب و بودم من بر اقوال و افعال ايشان گواه مادامى كه بودم در ميان ايشان پس آن هنگامى كه مرا گرفتى و بآسمان بردى تو نگهبان بر ايشان و عالم باحوال ايشان بودى و تو بر همه چيزها گواهى و نيز حقتعال