 خدا قرار نداده است راهى مر كافران را بر مؤمنان فرمود دروغ گفتند غضب و لعنت خدا بر ايشان باد و كافر شدند بتكذيب ايشان پيغمبر خدا را در اخبار او باينكه حسين (ع) بزودى كشته خواهد شد بخدا قسم كه حسين (ع) كشته شد و كسانى كه بهتر از او بودند چون امير المؤمنين و حسن بن على كشته شدند و نيستيم ما ائمه مگر آنكه كشته شويم و بخدا قسم كه من بزهر كشته شوم بمكر و خدعه كسى كه از براى من مكر ميكند و اين مطلب را من ميدانم بعهدى كه از رسول خدا (ص) بسوى من معهود است كه جبرئيل از جانب پروردگار عالميان بآن بزرگوار خبر داده است.
                           453
 (1) اما قول خدا وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا مقصود حقتعالى اينست كه ميفرمايد خدا از براى كافر بر مؤمن حجتى قرار نداده است يعنى كافر نميتواند مؤمن را در دليل ايمان مغلوب كند و او را دليلى نباشد كه بسبب آن ظفر يابد و بتحقيق كه حقتعالى خبر داده است از كفارى كه كشتند پيغمبران را بغير حق و با اينكه ايشان را كشتند خدا از براى ايشان بر پيغمبران خود راهى از راه حجت قرار نداد (2) «مصنف گويد» احاديثى كه در اين معنى روايت كرده‏ام در كتاب ابطال الغلو و التفويض ثبت و ضبط كرده‏ام.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:737.txt">1</a><a class="text" href="w:text:738.txt">2</a><a class="text" href="w:text:739.txt">3</a><a class="text" href="w:text:740.txt">4</a></body></html>(3) «باب چهل و ششم» «در ذكر اخبارى كه دلالت دارد بر امامت آن جناب»
 (4) از عمر بن يزيد مروى است كه گفت من نزد ابى الحسن الرضا (ع) بودم كه آن بزرگوار محمد بن جعفر بن محمد را ذكر كرد و فرمود من بر خود قرار داده‏ام كه سقف يك خانه بر من و او سايه نيندازد يعنى با او در يك موضع ننشينم من در قلب خود خيال كردم حضرت رضا (ع) كه ما را امر باحسان و صله رحم ميكند چگونه اين گفتگو نسبت بعم خود ميكند چون من اين خيال در قلب خود كردم آن بزرگوار روى مبارك خود را بمن كرد و فرمود اين هم از احسان و صله است زيرا كه عم من چون نزد من آيد پس از آن در حق من هر چه بمردم گويد او را تصديق ميكنند و هر گاه او داخل بر من نشود و من داخل بر او نشوم هر چه در حق من بگويد قول او مقبول نيست و كسى تصديق آن را نميكند. (5) دلالت ديگرى: (6) از محمد بن عيسى بن عبيد مروى است كه گفت محمد بن عبد اللَّه طاهرى بحضرت رضا (ع) نوشت و از غم و اندوه خود شكايت نوشت كه من از عمال سلطان هستم و مرتكب امر ديوانى ميشوم و عمل وصيتى هم در دست من است حضرت رضا (ع) باو نوشت اما وصيت كفايت كرده شدى امر آن را يعنى بس است ترا از تو برطرف خواهد شد چون اين نوشته را زيارت كرد مفهوم و مهموم شد و پنداشت كه اين عمل وصيت از او گرفته مى‏شود و ندانست غرض حضرت مردن او است و بعد از بيست روز مرد «مترجم گويد» در بعضى از نسخ عم بعين مهمله است و بنا بر اين صورت شكايت كرده است از عم خود كه متولى عمل سلطان بوده است و متلبس بامر ديوانى بوده خود اين مرد وصى او بوده است آن بزرگوار نوشتند كه امر وصيت ترا كفايت كرد. (7) دلالت ديگرى: (8) از محمد بن عبيد اللّه قمى مروى است كه گفت من در نزد حضرت رضا
                           454
 (ع) بودم كه عطش شديدى بر من غلبه كرده بود و من ناخوش ميداشتم كه در آن مجلس آب طلب كنم آن بزرگوار آب طلب كرد و چشيد و بمن عطا كرد و فرمود اى محمد بياشام اين آب را كه آب سردى است من آب را گرفتم از آن جناب و آشاميدم. (1) دلالت ديگرى: (2) از ابى الحسن الطيب مروى است كه گفت چون حضرت ابو الحسن موسى بن جعفر (ع) وفات كرد حضرت ابو الحسن على بن موسى الرضا (ع) داخل بازار شد و سگى و بره و خروسى خريد و چون كسى را كه هارون واداشته بود كه احوالات حضرت رضا (ع) كه داعيه امامت داشت باو بنويسد بهارون نوشت كه حضرت رضا (ع) خود در بازار رفت و اينها را خريد هارون گفت كه ايمن شديم از طرف او چه كسى كه داعيه امامت داشته باشد خود متحمل اين گونه امور نخواهد شد و زبيرى بهارون نوشت كه على بن موسى الرضا (ع) در خانه خود را گشوده است و مردم را بخود دعوت ميكند هارون گفت تعجب است از اين واقعه مينويسند كه على بن موسى (ع) سگ و بره و خروس خريد و بعد از آن مردم را بخود دعوت ميكند (3) دلالت ديگرى: (4) از ابى الحسن الصائغ از عم او مروى است كه گفت من با حضرت رضا (ع) بيرون رفتم و تا خراسان همراه او بودم و با حضرت رضا (ع) مشورت كردم در قتل رجاء بن ابى ضحاك كه آن جناب را بخراسان آورد پس آن جناب مرا از اين خيال نهى كرد و فرمود آيا ميخواهى نفس مؤمنى را بعوض نفس كافرى بقتل آورى «مترجم گويد» كه از اين كلام حسن حال رجاء بن ابى ضحاك معلوم مى‏شود و مقصود اينست كه كسى ديگر باعث اين عمل شده است تو ميخواهى رجاء را بعوض او بقتل آورى راوى گويد كه چون آن جناب باهواز رسيد فرمود نيشكرى از براى من جستجو كنيد بعضى از اهل اهواز كه آنها را عقلى نبود گفتند كه اين مرد اعرابى است و نميداند كه در فصل تابستان نى يافت نميشود پس بآن جناب عرض كردند اى سيد ما نى در اين وقت پيدا نميشود بلكه در فصل زمستان پيدا مى‏شود و آن جناب فرمود جستجو كنيد كه بزودى آن را بيابيد اسحق بن ابراهيم گفت بخدا قسم كه طلب نميكند سيد من مگر موجود را پس از آن بجميع نواحى و اطراف فرستادند تا اينكه زراعتكاران اسحق آمدند و گفتند نزد ما پيدا مى‏شود و ما ذخيره كرده‏ايم آن را از براى بذر كه بعد از اين زراعت كنيم پس اين يكى از دليلهاى آن بزرگوار شد كه علامت امامت او گرديد و چون آن بزرگوار بمكانى رسيد كه آن را قتريه ميگفتند يا اينكه بنزديكى مأمون رسيده در حالت سجود از او شنيدم كه ميفرمود حمد مخصوص تست اگر ترا اطاعت كنم و مرا حجت نيست اگر تو را معصيت كنم و عملى از براى من و از براى غير من نيست در احسان تو و مرا عذرى نيست اگر بدى كنم و آنچه خوبى بمن رسد از جانب تست اى كريم بيامرز هر مرد مؤمن و زن مؤمنه را كه در بلاد مشرق و مغرب زمين هستند راوى گويد كه‏
                           455
چند ماه عقب سر آن بزرگوار نماز خوانديم و آن بزرگوار زياد نكرد در نمازهاى واجبى در ركعت اول بر حمد و سوره إِنَّا أَنْزَلْناهُ يعنى غير از اين سوره سوره ديگر نخواند و در ركعت دوم بر حمد و قُلْ هُوَ اللَّهُ (1) از محمد بن داود مروى است كه گفت من و برادرم در نزد حضرت رضا (ع) بوديم كه بناگاه كسى آمد و آن بزرگوار را خبر داد باينكه زنخ محمد بن جعفر (ع) را بستند يعنى وفات كرد حضرت ابو الحسن (ع) برخاست و روان شد و ما با او رفتيم ديدم كه دو طرف زنخ او را بسته بودند و اسحق بن جعفر و اولاد و جمعيت آل ابو طالب گريه ميكردند پس حضرت ابو الحسن در بالين سر او نشست و نظر بر وى او كرد و تبسم كرد و كسانى كه در مجلس بودند اين مطلب را ناخوش داشتند و بعضى از آنها گفت كه حضرت رضا (ع) از روى شماتت بعم خود تبسم كرد راوى گويد كه حضرت (ع) بيرون رفت تا اينكه در مجلس نماز بخواند بعضى از ما باو عرض كرديم خداوند ما را فداى تو كند ما از اين جماعت در حق تو شنيديم چيزى را كه از آن كراهت داريم در هنگامى كه تبسم كردى