 حضرت رضا (ع) فرمود جز اين نيست كه من از گريه اسحق تعجب كردم و حال اينكه بخدا سوگند ميخورم كه اسحق پيش از محمد ميميرد و محمد بر او گريه ميكند پس محمد با اينكه زنخ او را بسته بوده و خيال مردن او كرده بودند خوب شد و از مرض نجات يافت و اسحق وفات كرد. (2) دلالت ديگرى: (3) از يحيى بن محمد بن جعفر مروى است كه گفت پدر من ناخوش شد بناخوشى سختى حضرت ابو الحسن الرضا (ع) بعيادت او رفت و عم من نشسته بود و گريه ميكرد و بر پدرم جزع سختى ميكرد يحيى گويد كه حضرت ابو الحسن (ع) روى بمن كرد و فرمود از چه سبب عم تو گريه ميكند من عرض كردم بر پدرم ميترسد از اين حالت كه مى‏بينى يحيى گويد كه حضرت ابو الحسن (ع) بمن توجه كرد و فرمود تراه اندوه و حزن فرو نگيرد كه اسحق بزودى پيش از پدرت بميرد يحيى گويد پدرم محمد از ناخوشى نجات يافت و خوب شد و اسحق وفات كرد (4) «مصنف گويد» كه اين مطلب را آن جناب از علم منايا و بلايا دانست و در آن علم است مقدار عمرهاى بيت آن بزرگوار و از رسول خدا (ص) باو ارث رسيده بود و از اين قبيل است قول امير المؤمنين (ع) داده شدم علم منايا و بلايا و انساب مردم و فصل الخطاب كه قرآن است. (5) دلالت ديگرى: (6) از محمد بن حسين بن ابى خطاب مروى است كه گفت حديث كرد مرا اسحق بن موسى و گفت كه چون عم من محمد بن جعفر در مكه خروج كرد و مردم را بخود دعوت كرد و مردم او را امير المؤمنين خواندند و بخلافت او بيعت كردند حضرت رضا (ع) داخل بر او شد و من با آن جناب بودم پس آن جناب بعم خود فرمود اى عم پدر و برادر خود را تكذيب نكن اين عمل تو با تمام نخواهد رسيد پس از آن بيرون رفت و من با او بمدينه بيرون‏
                           456
شدم (1) و در مدينه درنگ نكرد مگر اندكى تا اينكه جلودى آمد و با او ملاقات كرد و او را عزيمت داد پس محمد بن جعفر طلب امان كرد از جلودى و لباس سياه پوشيد و بر منبر بالا رفت و خود را از ادعاى امامت خلع كرد و گفت كه اين امر خلافت مخصوص مأمون است و مرا در آن حقى نيست پس از آن بيرون رفت بسوى خراسان و در جرجان مرد. (2) از محمد بن اثرم مروى است كه در مدينه يكى از ملازمان محمد بن سليمان علوى بود زمان ابى السرايا يعنى سردار لشكر ميگويد كه اهل بيت محمد بن سليمان و غير ايشان بر گرد او جمع آمدند و با او بيعت كردند و باو گفتند كه اگر نزد ابى الحسن الرضا (ع) فرستى و او هم با ما باشد و امر ما يكى باشد بسيار خوب است محمد بن اثرم گويد كه محمد بن سليمان گفت نزد او برو و سلام مرا باو برسان و بگو اهل بيت تو اجتماع يافتنداند و دوست ميدارند كه تو با ايشان باشى پس اگر مصلحت ميدانى كه نزد ما بيائى چنان كن ميگويد كه در خدمت آن حضرت آمدم و او در حمرا بود پس آنچه پيغام داده بود و مرا بدان سبب فرستاده بود رسانيدم حضرت رضا (ع) فرمود سلام مرا باو برسان و بگو چون بيست روز گذشت من نزد تو مى‏آيم ابن اثرم ميگويد كه من نزد محمد بن سليمان آمدم و آنچه آن جناب پيغام داده بود رسانيدم و ما چند گاهى ديگر مكث كرديم چون روز هيجدهم شد ورقاء سر عسگر جلودى آمد و با ما مقاتله كرد و ما فرار كرديم و من بجانب صوران كه نزديك مدينه است فرار كردم ناگاه شنيدم كه هاتفى مرا فرياد ميكند و يا اثرم ميگويد چون بجانب او نگران شدم ديدم حضرت ابو الحسن الرضا (ع) بود و ميفرمود بيست روز گذشت با نه و محمد بن سليمان كه خروج كرد محمد بن سليمان داود بن حسن بن على بن ابى طالب (ع) بود. (3) دلالت ديگرى: (4) از معمر بن خلاد مروى است كه گفت ريان بن صلت كه فضل بن سهل او را ببعضى از نواحى خراسان فرستاده بود در مرو بمن گفت كه دوست ميدارم كه اذن از براى من حاصل كنى از حضرت ابى الحسن و من بر آن جناب سلام كنم و دوست ميدارم كه مرا از جامهاى خود بپوشاند و از آن دراهم كه سكه باسم مبارك آورده شده است قدرى بمن ببخشد پس بر حضرت رضا (ع) داخل شدم و قبل از آنكه چيزى بآن بزرگوار عرض كنم فرمود ريان ابن صلت اراده كرده است بر ما داخل شود و ميخواهد جامه‏هاى ما را بپوشد و دراهم ما باو عطا شود من او را اذن دادم پس او داخل شد و سلام كرد آن بزرگوار دو جامه باو عطا كرد و سى درهم از دراهم كه باسم آن بزرگوار سكه زده بودند باو بخشيد. (5) دلالت ديگرى: (6) از حسين بن موسى بن جعفر بن محمد مروى است كه گفت باتفاق جمعى از جوانان بنى هاشم گرد حضرت ابى الحسن الرضا (ع) بوديم كه بناگاه جعفر ابن‏
                           457
عمر علوى بر ما گذاشت (1) در حالى كه پژمرده و بدحال بود و لباس كهنه در برداشت بعضى از ما ببعضى ديگر نظر كرديم و از هيئت جعفر بن عمر خنده كرديم حضرت رضا (ع) فرمود عنقريب او را به بينيد كه مال بسيار و متابعينى بيشمار داشته داشته پس نگذشت مگر يكماه و نحو آن كه والى مدينه شد و حال او نيكو شد و بر ما ميگذشت و خواجه‏سرايان و خدم و حشم با او بود و اين جعفر همان جعفر بن محمد بن عمر بن حسن بن على بن عمر ابن حسن بن على بن ابى طالب است. (2) دلالت ديگرى: (3) از حسين بن بشار مروى است كه گفت حضرت رضا (ع) فرمود عبد اللَّه محمد را ميكشد من بآن جناب عرض كردم عبد اللَّه بن هرون محمد بن هارون را ميكشد فرمود بلى عبد اللَّه كه در خراسان است ميكشد محمد بن زبيده را كه در بغداد است طولى نكشيد كه مأمون امين را بقتل آورد. (4) دلالت ديگرى: (5) از عبد الرحمن بن ابى نجران و صفوان بن يحيى مروى است كه گفتند حسين بن قياما كه از رؤساى واقفيه بود از ما سؤال كه از حضرت رضا اذن از براى او حاصل كنيم در حضور مبارك او آيد ما از براى او اذن گرفتيم چون در حضور او آمد عرض كرد آيا تو امامى فرمود بلى عرض كرد من خدا را گواه ميگيرم كه تو امام نيستى، راوى گويد كه آن جناب سر مبارك را مدت زمانى بزير انداخت و سر خود را ميگردانيد پس از آن سر مبارك را بلند كرد و باو فرمود چه چيز ترا دانا كرد كه من امام نيستم عرض كرد روايتى از حضرت ابى عبد اللَّه بما رسيده است كه امام عقيم نخواهد بود و تو باين سن رسيده و حال اينكه تو را فرزندى نيست راوى گويد كه آن جناب سر مبارك خود را زيادتر از مرتبه اول بزير انداخت و بعد بلند كرد و فرمود خدا را گواه ميگيرم كه چند روز و شبى نگذرد مگر اينكه خدا مرا ولدى روزى كند عبد الرحمن بن ابى نجران گويد كه از آن زمان ببعد ماهها را شمرديم در كمتر از يك سال خداوند حضرت ابى جعفر (ع) را باو كرامت فرمود راوى گويد كه حسين بن قياما وقتى در طواف ايستاده بود و طواف نميكرد حضرت موسى بن جعفر (ع) را نظر باو افتاد فرمود ترا چه مى‏شود خدا ترا حيران كند و بعد از اين دعا بر حضرت موسى (ع) واقف شد. (6) دلالت ديگرى: (7) از موسى بن مهران مروى است كه گفت در مدينه حضرت رضا (ع) را ديدم كه بهرثمه نظر كرد و فرمود گويا مى‏بينم هرثمه را كه بسوى هارون حمل مى‏شود و گردن او را ميزند و چنان شد كه آن جناب فرموده بود. (8) دلالت ديگرى: (9) از ابى حبيب بناجى مروى است كه گفت رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه در بناج در مسجدى فرود آمد كه در هر سال حجاج در آن مسجد فرود مى‏آمدند و گويا من در نزد او رفتم و سلام كرده و پيش روى او ايست