ادم و در نزد او طبقى يافتم كه آن‏
                           458
طبق را از برگ خرماى مدينه بافته بودند (1) و در آن طبق خرماى صيحانى بود پس گويا از آن خرما مشتى برداشت و بمن عطا كرد من آن خرما را شمردم هجده دانه بود من آن خواب را چنين تعبير كردم كه بعد دهر خرمائى يك سال زندگانى ميكنم چون بيست روز گذشت در زمينى كه زارعين آن را براى كشت آماده ميكردند ايستاده بودم كه كسى نزد من آمد و مرا خبر داد بآمدن حضرت رضا (ع) از مدينه و نزول آن بزرگوار در آن مسجد و مردم را ديدم كه نزد او مى‏شتافتند من نيز بخدمت آن حضرت رفتم ديدم آن جناب در موضعى نشسته بود كه رسول (ص) را در خواب ديده بودم و زير پاى مباركش تخته حصيرى گسترده بود مثل آن حصيرى كه زير پاى پيغمبر بود و در پيش روى او طبقى كه از برگ خرما بافته شده و حاوى خرماى صيحانى بود موجود بود پس بر آن جناب سلام كردم پاسخ داد و مرا نزد خود طلبيد و يك مشت از آن خرما را بمن عطا فرمود من آن خرما را شماره كردم عدد آن بقدر عدد خرمائى بود كه رسول خدا (ص) در خواب بمن عطا فرموده بود من عرض كردم يا ابن رسول اللَّه زيادتر از اين بمن عطا فرما فرمود اگر رسول خدا زياده از اين بتو عطا فرموده است ما هم زياده از اين بتو عطا ميكنيم (2) «مصنف گويد» از براى حضرت صادق (ع) نيز مثل اين دليلى هست كه آن را در دلائل ذكر كرده‏ام. (3) دلالت ديگرى: (4) از ابو احمد عبد اللَّه بن عبد الرحمن معروف بصفوان مروى است كه گفت قافله از خراسان بيرون شد روى بكرمان و دزدهائى كه در كوه كرمان ساكن بودند كه آن كوه را قفص گويند بر قافله زدند و مردى را كه به بسيارى مال متهم كرده بودند نگاهداشتند و مدتى در دست ايشان باقى بود او را بانواع صدمات عذاب ميكردند بلكه خود را از ايشان بمال بخرد او را در ميان برف واداشتند، دهان او را پر از برف كردند و بستند زنى از زنان ايشان را بر او رحم آمد و او را از بند رها كرد و او فرار كرد ليكن دهان و زبان او فاسد شد بطورى كه قدرت تكلم نداشت بخراسان رفت و شنيد كه حضرت على بن موسى الرضا (ع) در نيشابور است و در خواب ديد كه گويا كسى باو گفت پسر رسول خدا (ص) در خراسان وارد شده است از او سؤال كن از ناخوشى خود تا اينكه ترا تعليم دهد بدوائى كه بتو منفعت بخشد و از اين ناخوشى شفا يابى آن مرد گفت كه من در واقعه خواب ديدم كه گويا قصد آن بزرگوار كرده و بسوى او شكايت كردم از آنچه بر من آمده بود و خبر دادم او را بناخوشى خود فرمود زيره وسيعتر كه آن را بفارسى اويشان گويند و نمك گرفته و ميكوبى و دو يا سه مرتبه بر دهان خود ميريزى عافيت مى‏يابى پس آن مرد از خواب بيدار شد و فكر نكرد در آنچه در خواب ديده بود و بخلق اظهار نكرد تا اينكه بدروازه نيشابور وارد شد باو گفتند كه حضرت على بن موسى الرضا از نيشابور كوچ كرد و در رباط سعد است پس در خيال آن مرد گذشت كه قصد آن بزرگوار كرده و امر خود را عرض كند تا اينكه‏
                           459
باو دوائى بفرمايد كه بمرضش نفعى بخشد (1) باين قصد رو برباط سعد آورد و بآن بزرگوار وارد شد و عرض كرد يا ابن رسول اللَّه امر من چنين و چنان شد و دهان و زبان من فاسد شده است و بر سخن گفتن قادر نيستم مگر بزحمت بمن دوائى تعليم فرما كه نفعى بخشد آن بزرگوار فرمود آيا من در خواب تعليم تو نكردم برو و استعمال كن آن دوائى را كه تعليم تو كردم آن مرد عرض كرد يا ابن رسول الله چه مى‏بينى اگر اعاده فرمائى از براى من آن جناب فرمود زيره و اويشان و نمك بگير و بكوب و دو يا سه مرتبه بر دهان خود بريز كه بزودى عافيت يابى آن مرد گويد آن دوائى كه آن بزرگوار فرمود استعمال كردم و عافيت يافتم، ابو حامد احمد بن على بن حسين ثعالبى گويد كه من از ابى احمد عبد الله بن عبد الرحمن معروف بصفوانى شنيدم كه ميگفت من آن مرد را ديدم و اين حكايت از او شنيدم. دلالت ديگرى: (2) از ريان بن صلت مروى است كه گفت چون خواستم بسوى عراق بيرون روم عزم نمودم وداع كردن حضرت رضا (ع) را و در قلب خود خيال كردم كه چون آن بزرگوار را وداع ميكنم از او سؤال ميكنم كه پيراهنى از جامه‏هاى بدن مبارك خود را بمن عطا كند تا آن را بعد از مرگ كفن خود كنم و چند درهم از مال خود را بمن بذل كند تا انگشتر از براى دخترهاى خود بسازم پس چون كه آن بزرگوار را وداع كردم گريه و حزن بر مفارقت آن حضرت مرا از سؤال جامه و درهم بازداشت و فراموشم شد چون از پيش روى آن حضرت بيرون رفتم بمن صيحه زد كه اى ريان برگرد چون بازگشتم بمن فرمود آيا نميخواهى پيرهنى از جامه‏هاى خود بتو دهم كه چون اجل تو در رسد آن را كفن خود كنى آيا نميخواهى چند درهم بتو دهم كه انگشتر از براى دختران خود بسازى من عرض كردم اى سيد من در قلب من گذشت كه اينها را از تو سؤال كنم و ليكن حزن مفارقت تو مرا از اين سؤال منع نمود پس آن بزرگوار بالش را بلند كرد و پيراهنى از زير آن بالش بيرون آورد و بمن عطا كرد و يك طرف جاى نماز را بلند كرد و چند درهم بيرون آورد و بمن عطا كرد من آن درهمها را شمردم سى درهم بود. (3) دلالت ديگر: (4) از احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى مروى است كه گفت من در حق حضرت ابى الحسين الرضا (ع) شك داشتم و نوشته بآن جناب نوشتم و در آن نوشته از او سؤال كردم اذن داخل شدن بر او را و در خيال خود گذرانيده بودم كه چون وارد بر او شوم از سه آيه از او سؤال كنم كه هر سه آيه را در قلب خود منعقد كرده بودم و در خاطرم بود چون جواب نوشته من آمد آن بزرگوار نوشته بود
عافانا الله و اياك‏
خداوند ما و تو را عافيت بخشايد اما آنچه نوشته بودى از اينكه اذن دخول بتو دهم داخل شدن بر من مشكل است و اين طائفه بر من در آمدن مردم تنگ گرفته‏اند و الان تو قدرت ندارى بر من وارد شوى و لكن بعد از اين ان شاء اللَّه وقت آن ميرسد و آنچه را كه من در خيال خود گذرانيده بودم‏
                           460
كه از آن سؤال كنم از آيات سه‏گانه در جواب نوشته من نوشته بود (1) و قسم بخدا كه هرگز آنها را ذكر نكرده بودم و چون جواب آنها بمن رسيد مرا تعجب آمد از آنچه آن جناب در نوشته من نوشته بود و اولا ندانستم كه اينها جواب چيزى است كه من در قلب خود خيال كرده بودم و بعد از آن مطلع شدم كه آن جناب چه نوشته بود ضمنا مرقوم فرموده بود جواب خيالات من بوده است. (2) دلالت ديگرى: (3) از احمد بن محمد بن يحيى بن ابى نصر بزنطى مروى است كه گفت حضرت رضا (ع) حمارى نزد من فرستاد و من سوار شده بنزد آن بزرگوار رفتم و شب در خدمت آن عاليمقدار بودم و نشسته بوديم تا اينكه از شب آنچه خدا خواسته بود بگذشت و چون ميخواست برخيزد بمن فرمود نمى‏بينم ترا كه قدرت داشته باشى بمدينه مراجعت كنى عرض كردم بلى فداى وجودت فرمود امشب را نزد ما بسر ميبرى و ببركت خدا صبح ميكنى عرض كردم فداى وجودت چنين ميكنم بعد از آن فرمود اى كنيز فراش مرا از براى او پهن كن و لحافى كه خودم در آن ميخوابم بينداز و بالش مرا زير سر او بگذار احمد گويد من در نزد خود خيال كردم كه آنچه در اين شب بمن رسيده منزلتى است كه خدا براى من قرار داده زيرا آن حضرت