 حمار خود را از براى من فرستاده تا سوار شوم فراش خود را پهن كرده و در لحاف و بالش او شب را بروز آورده‏ام و احدى از اصحاب ما را اين افتخار نصيب و عطا نشده است احمد گويد من نشسته بودم و در نزد خود اين خيالها را ميكردم آن بزرگوار فرمود يا احمد امير المؤمنين در مرض زيد بن صوحان به عيادت او آمد و او بدين سبب بر مردم فخر كرد و تو در نزد خود فخر نكن و از براى خدا تواضع و تذلل كن و آن بزرگوار تكيه بر دست مبارك كرد و برخاست (4) دلالت ديگرى: (5) از ابى مسروق مروى است كه گفت جماعتى از واقفيه بر حضرت رضا (ع) وارد شدند و در آن جماعت على بن حمزه بطائنى، محمد بن اسحق بن عمار، حسن بن مهران و حسن بن ابى سعيد مكارى بودند پس على بن ابى حمزه بآن جناب عرض كرد فداى وجود مباركت شوم خبر بده ما را از پدر بزرگوارت كه حال او خوبست فرمود آن بزرگوار وفات كرد عرض كرد عهد امامت را بكه واگذار كرد فرمود بمن واگذاشت عرض كرد همانا تو چيزى ميفرمائى كه احدى از پدران تو از على بن ابى طالب (ع) و بعد از آن بزرگوار نفرموده است فرمود لكن بهترين پدران من و افضل ايشان رسول خدا (ص) فرموده است، عرض كرد آيا نميترسى بر خود از اينها يعنى از هارون و متابعان آنها فرمود اگر از آنها ميترسيدم آنها را اعانت ميكردم همانا ابو لهب نزد رسول خدا (ص) آمد و آن جناب را تهديد كرد رسول خدا (ص) باو فرمود اگر از جانب خود خدشه‏اى در قول و عمل من كردى من دروغگو باشم يعنى هر چه خواهى از من سؤال كن در جواب هر چه گويم اگر قدرت بر خدشه كردن من دارى من در اداى خود كاذبم و اين اول‏
                           461
علامتى بود از براى پيغمبر كه در نبوت خود آورد (1) و اين اول علامتى باشد در امامت كه من از براى خود مى‏آورم از براى شما اگر از جانب هارون خدشه بمن وارد آمد من دروغگو باشم حسن بن مهران بآن جناب عرض كرد كه اين معجزه تو از براى ما ثابت مى‏شود و آنچه ما ميخواستيم از معجزه از براى ما حاصل است اگر اين قول خود را اظهار كنى و همه جا بفرمائى آن بزرگوار فرمود چه اراده دارى آيا ميخواهى من بروم در نزد هارون و بگويم من امام هستم و تو چيزى نيستى عمل رسول خدا (ص) در اول امر چنين نبوده است بلكه اين مطلب را كه من اظهار داشتم باهل خود و دوستان خود و كسانى كه بآنها اعتماد داشت اظهار كرد پس آنها را باظهار اين مطلب تخصيص داد نه مردم را و شما اعتقاد داريد كه امامت از براى پدران من بود كه پيش از من بودند و قائل نيستند باين كه تقيه منع ميكند على بن موسى الرضا را باينكه خبر دهد پدرش زنده است زيرا كه من از شما تقيه نميكنم در اينكه بگويم پدر من امام است پس چگونه تقيه ميكنم در اينكه ادعا كنم كه او زنده است اگر در واقع زنده باشد يعنى اين مطلب كه من بشما ميگويم كه پدرم وفات كرده است و زنده نيست شائبه دروغ گفتن از جهت تقيه نميرود (2) «مصنف گويد» كه حضرت على بن موسى الرضا (ع) در اين سخنان از هارون الرشيد نترسيد و تقيه نكرد و بجهت اينكه در نزد او معهود بود كه مصاحب او مأمون خواهد شد نه هارون و تا آن زمان حيوة دارد. (3) دلالت ديگرى: (4) از يحيى بن بسار مروى است كه گفت بر حضرت رضا (ع) وارد شدم بعد از وفات پدر بزرگوارش و از آن جناب استفهام ميكردم از بعضى از سخنان كه با من تكلم فرموده بود آن جناب فرمود بلى يا سماع من عرض كردم فداى وجود مباركت شوم بخدا سوگند كه من در حالت طفوليت كه بمكتب ميرفتم ملقب باين لقب شدم و مرا باين لقب خواندند ميگويد كه آن بزرگوار در روى من تبسم فرمود. (5) دلالت ديگرى: (6) از هرثمة بن اعين مروى است كه گفت من رفتم در خانه مأمون كه برسيد و مولاى خود يعنى حضرت رضا (ع) داخل شوم و در خانه مأمون چنين شهرت يافته بود كه حضرت رضا (ع) وفات يافته است و اين خبر صحت نداشت پس من داخل شدم و خواستم اذن حضور بگيرم يكى از خدام معتمد مأمون كه غلامى بود موسوم به صبح ديلمى و حق ولايت و دوستى سيد من حضرت رضا (ع) دوست ميداشت بيرون آمد چون مرا ديد گفت اى هرثمه آيا نميدانى كه من در پنهان و آشكار معتمد مأمون هستم گفتم بلى ميدانم گفت بدان در ثلث اول شب من و سى نفر از غلامان موثق و امين خود را طلبيد چون بر او داخل شدم از بسيارى شمع شب او چون روز روشن بود در مقابل او شمشيرهاى برهنه نيز كه بزهر آب داده شده بود قرار داشت پس يك يك ما را طلبيد و
                           462
بزبان خود عهد و پيمان از ما گرفت (1) در حالى كه احدى غير از ما در آنجا حضور نداشت پس از آن بما گفت اين عهد از براى شما لازم است و بايد آنچه را كه بشما امر كردم بدون تخلف انجام دهيد پس ما از براى او سوگند ياد كرديم بعد گفت هر يك از شما شمشيرى بدست گيرد و برويد در حجره على بن موسى الرضا (ع) و او را در هر حالى كه باشد نشسته يا ايستاده يا خوابيده بدون اينكه با او سخن گوئيد با شمشيرهاى خود گوشت و استخوان و خون و مغز او را داخل كنيد و بعد از آن فرشهاى او را برگردانده و برويش بيندازيد و خون شمشيرتان را بر آن فرشها بماليد و پاك كنيد و بعد نزد من آئيد كه اگر اين كار را انجام دهيد و پنهان و پوشيده داريد قرار داده‏ام كه بهر يك ده بدره درهم و ده زمين زراعت از ميان همه املاكم انتخاب كرده و بشما بدهم و تا زنده‏ام اين عطيه را از شما قطع نكنم صبيح گويد كه ما شمشيرها را برداشته و بحجره آن حضرت وارد شديم آن بزرگوار بر پهلو خوابيده و انگشتان مباركش را حركت ميداد و سخنى ميگفت كه ما نه فهميديم صبيح گويد كه غلامان بسوى او شتافتند و شمشيرها را بر او فرود آوردند ولى من شمشير خود را گذاشته و ايستاده نظر ميكردم گويا آن بزرگوار ميدانست كه ما بر سر او ميريزيم لباسى در بر كرده بود كه شمشير بر آن كار نميكرد پس از آن فرشهاى او را برويش انداخته و نزد مأمون بازگشتند مأمون پرسيد چه كرديد گفتند بآنچه مأمور بوديم عمل كرديم گفت اينسخن را جايى نگوئيد و اين واقعه را پوشيده داريد چون طلوع فجر و ظهور سفيدى روز نزديك شد مأمون سر برهنه در مجلس خود نشست و تكمه‏هاى لباس خود را گشود و وفات آن حضرت را اظهار كرد و مهياى تعزيه شد پس از آن با پاى برهنه برخاست و اظهار حسرت ميكرد و روان شد و ما پيش روى او بوديم و چون در حجره آن بزرگوار آمد و بر او داخل شد همهمه آن بزرگوار را شنيد بدنش بلرزه آمد و گفت كيست نزد آن حضرت گفتم يا امير المؤمنين ما را بر آن آگاهى نيست گفت بشتابيد باو نظر كنيد صبيح گفت ما بسوى خانه شتافتيم بناگاه ديديم سيد من در محراب خود نشسته نماز ميخواند و تسبيح ميگويد گفتم يا امير المؤمنين در محراب شخصى را ميبينم كه نماز ميخواند و تسبيح ميگويد از اين خبر بدنش بلرزه درآمد و مرتعش شد و گفت مرا فريب داديد خدا شما را لعنت كند و از ميان آن جماعت روى بمن كرد و گفت اى صبيح نظر كن ببين كيست در نزد او نماز ميخواند يعنى ملاحظه كن آن حضرت است يا نه گفت من داخل شدم و مأمون برگشت چون بآستانه در رسيدم فرمود اى صبيح عرض كردم لبيك اى مولاى مولاى من و برو نزد او در افتادم فرمود برخيز خداوند ترا رحمت كند خواستند 