ور خدا را خاموش كنند يعنى بمجرد گفتگو كردن و بستن پيمان خدا نورش را با تمام رساند اگر چه كافران از آن كراهت داشته باشند صبيح گويد كه مراجعت كردم در نزد مأمون رويش‏
                           463
چون شب تار تيره و ظلمانى بود (1) بمن گفت اى صبيح تو از عقب چه يافتى گفتم بخدا قسم كه آن جناب در حجره خود نشسته بود و مرا صدا زد و چنين و چنان بمن گفت: صبيح گويد مامون تكمه‏هاى جامه خود را بست و امر كرد جامه‏هاى او را برگرداندند يعنى لباس جلال او را آوردند و پوشيد و گفت بگوئيد كه حضرت رضا (ع) بيهوش شده بود و علت او افاقه شد هرثمه گويد كه من خدا را شكر و حمد بسيار كردم سپس بر سيد خود حضرت رضا (ع) داخل شدم چون مرا ديد فرمود آنچه صبيح از براى تو گفت از براى كسى حديث نكن مگر از براى كسى كه خدا قلب او را بمحبت و ولايت ما امتحان فرموده است عرض كردم اى سيد من چنين ميكنم فرمود اى هرثمه بخدا قسم مكر ايشان بما ضرر نميرساند تا اينكه اجل مكتوب بسر آيد و پيك مقصود درآيد. (2) دلالت ديگرى: (3) از جعفر بن محمد نوفلى مروى است كه گفت در پل اريق نزد حضرت رضا (ع) آمدم و بر او سلام كردم پس از آن نشستم و عرض كردم فداى وجودت شوم جمعى گمان ميكنند كه پدر بزرگوارت زنده است فرمود دروغ گفتند خدا ايشان را لعنت كند اگر زنده بود ميراث او قسمت نميشد و زنان او نكاح نميشدند و ليكن قسم بخدا كه مرگ را چشيد چنان كه على بن ابى طالب (ع) چشيد ميگويد كه من عرض كردم تكليف من چيست و مرا بچه چيز امر ميكنى فرمود بعد از من بر تو باد بفرزندم محمد و اما من از روى زمين ميروم و از برايم مراجعت نباشد و قبرى در طوس مبارك گرديده شود و دو قبر ببغداد من عرض كردم فداى وجودت يكى از آن دو قبر را ميدانم يعنى قبر بغداد را ميدانم قبر دوم از كيست فرمود بزودى بر تو معلوم مى‏شود پس از آن فرمود قبر من و قبر هارون چنين است دو انگشت خود را بهم چسبانيد. (4) دلالت ديگرى: (5) از حمزة بن جعفر ارجايى مروى است كه گفت هارون از يك در مسجد بيرون رفت و حضرت رضا (ع) از در ديگر داخل شد و از روى عبرت خطاب بهارون كرد كه چقدر خانه دور است و ملاقات در طوس نزديك است اى طوس اى طوس بزودى مرا و او را جمع كنى. (6) دلالت ديگرى: (7) از محمد بن حفص مروى است كه گفت حديث كرد از براى ما غلامى يا دوستدارى از عبد صالح حضرت ابى الحسن موسى بن جعفر (ع) و گفت من و جماعتى در بيابانى با حضرت رضا (ع) بوديم تشنگى سختى بما و حيوانهاى ما رسيد تا اينكه بر خود ترسيديم حضرت رضا موضعى را از براى ما وصف كرد و فرمود برويد در آن موضع كه آب بيابيد ميگويد كه ما بآن موضع آمديم و بآب رسيده آشاميديم و حيوانهاى خود را سيراب كرديم و عموم اهل قافله كه همراه ما بودند سيراب شدند بعد از آن كوچ كرديم و حضرت ما را بجستجوى آن چشمه امر كرد ولى از جستجوى خود نتيجه نگرفته و اثرى از چشمه نيافتيم و بجز پشك شتر چيزى‏
                           464
نديديم، (1) آن مرد اين حديث را از براى مردى از فرزندان قنبر كه در حدود يك صد و بيست سال از عمرش گذشته بود ذكر ميكرد و آن مرد قنبرى مرا بمثل اين حديث بدون كم و زياد خبر داد و گفت من نيز با آن مرد در خدمت آن بزرگوار بودم و آن مرد قنبرى مرا خبر داد كه آن بزرگوار در آن سفر بسوى خراسان ميرفت. (2) دلالت ديگرى: (3) از محول سجستانى مروى است كه گفت چون قاصد مأمون براى احضار حضرت رضا (ع) از خراسان بمدينه وارد شد و من در مدينه بودم آن بزرگوار براى وداع حضرت رسول (ص) بمسجد وارد شد و چند مرتبه آن بزرگوار را وداع ميكرد و باز ميگشت بسوى قبر مطهر و صدايش را بگريه و ناله بلند ميكرد من پيش رفتم و بآن عالى مقدار سلام كردم جوابم داد، او را بطلب مأمون تهنيت گفتم فرمود مرا واگذار همانا از جوار جد بزرگوارم بيرون ميروم و در غربت ميميرم و در پهلوى هارون دفن ميشوم ميگويد تا خراسان آن بزرگوار را متابعت كرده و همراه بودم تا اينكه در طوس وفات كرد و او را در جنب هارون دفن كردند. (4) دلالت ديگرى: (5) از محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى مروى است كه گفت حديث كرد ما را سعد بن مالك از ابى حمزه از ابن كثير كه گفت چون موسى بن جعفر (ع) وفات كرد و مردم در امر او واقف شدند و بعد از او امامى را قائل نشدند و من در آن سال حج كردم بناگاه حضرت رضا (ع) را ديدم و در قلب خود وقف بحضرت موسى بن جعفر (ع) را گذرانيدم و يا امامت حضرت رضا (ع) را و نزد خود اين آيه شريفه را تلاوت كردم أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ تا آخر آيه، تا اين خيال كردم آن بزرگوار مثل برق و زنده بر من گذشت و فرمود بخدا قسم من آن بشرم كه بر تو واجب است مرا متابعت كنى من عرض كردم بسوى خدا و بسوى تو پناه ميبرم و معذرت ميخواهم كه مرا عفو فرمائيد فرمود لغزش تو بخشيده است. «مصنف گويد» غير واحدى از مشايخ از محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى اين حديث را از براى من باين اسناد حديث كرده است. (6) دلالت ديگرى: (7) از حسن بن على الوشا مروى است كه حضرت رضا (ع) بمن فرمود كه هنگامى كه خواستند مرا از مدينه بخراسان آورند عيال خود را جمع كرده و بآنها امر كردند بر من گريه كنند تا گريه آنها را بشنوم پس از آن دوازده هزار دينار بين ايشان قسمت كرده و گفتم آگاه باشيد كه من هرگز بسوى عيال خود مراجعت نخواهم كرد. (8) دلالت ديگرى: (9) از ابو محمد غفارى مروى است كه گفت قرض بسيارى پيدا كردم و در نزد خود گفتم كه غير از سيد و مولايم حضرت ابى الحسين على بن موسى الرضا (ع) كسى اين قرض را ادا نكند چون صبح كردم بمنزل آن بزرگوار رفته و اذن دخول خواستم و پس از كسب اجازه و دخول در منزل پيش از اينكه سخنى بگويم بمن فرمود يا ابا محمد حاجت تو را دانستيم‏
                           465
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:75.txt">فصل اول : در فضيلت انگشتر بدست كردن و آداب آن </a><a class="text" href="w:text:76.txt">فصل دوم : در بيان آنچه انگشتر از آن سازند </a><a class="text" href="w:text:77.txt">فصل سوم : در فضيلت عقيق</a><a class="text" href="w:text:78.txt">فصل چهارم : در فضيلت ياقوت وزبرجد و زمرد </a><a class="text" href="w:text:79.txt">فصل پنجم : در فضيلت فيروزه و جزع يمانى </a><a class="text" href="w:text:80.txt">فصل ششم : در فضيلت دُر نجف وبلور و حديد صينى وساير نگينها</a><a class="text" href="w:text:81.txt">فصل هفتم : در بيان آنچه سزاوار است كه درنگين نقش كنند </a><a class="text" href="w:text:82.txt">فصل هشتم : در زيور طلا و نقره پوشيدن و به زنان واطفال پوشانيدن</a><a class="text" href="w:text:83.txt">فصل نهم : در آداب سرمه كشيدن</a><a class="text" href="w:text:84.txt">فصل دهم : در آداب نظر به آئينه كردن</a><a class="text" href="w:text:85.txt">فصل يازدهم : در فضيلت خضاب كردن مردان و زنان </a><a class="text" href="w:text:86.txt">فصل دوازدهم : در كيفيت خضاب و احكام آن </a></body></html> (1) و بر ما است ادا كردن قرض تو، آن روز را در خدمت آن بزرگوار شام كرده چون طعام از براى افطار حاضر كردند و طعام صرف شد فرمود اى ابا محمد شب را در اينجا بسر ميبرى يا بمنزل خود مراجعت ميكنى عرض كردم اى سيد من اگر حاجتم را برآورى دوست دارم كه مراجعت كنم آن بزرگوار از زير فرش مشتى زر بمن داد چون بيرون 