آمده و بنزديك چراغ آوردم ديدم زرهاى زرد و سرخ مخلوط بود اول دينارى كه بدستم آمده و بنقش آن نظر كردم بر آن نقش شده بود اى ابا محمد اينها پنجاه دينار است بيست و شش دينار آن از براى ادا كردن قرض تست و بيست و چهار دينار ديگر براى نفقه عيالت چون صبح كردم و در ميان زرها جستجو كردم آن دينارى كه اين مطلب در آن نقش بود نيافتم و چيزى از دينارها هم كم نبود. (2) دلالت ديگرى: (3) از موسى بن عمر بن بزيع مروى است كه گفت در نزد من دو كنيز حامله بود بحضرت رضا (ع) نوشتم كه مرا از اينها اعلام كند و از او مسألت كردم كه دعا كند خداوند اين دو طفل را كه در شكم اين دو كنيز است پسر قرار دهد نه دختر و مرا باين عطيه مفتخر كند آن بزرگوار توقيع كرد كه ان شاء اللَّه دعا ميكنم پس از آن آن جناب ابتدا فرمود بنوشته مستقلى بدين مضمون بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ خداوند برحمت خود در دنيا و آخرت ما و شما را بنيكوتر صحتى عافيت و صحت دهد امور در دست خدا است مقدرهاى خود را در آن جارى ميكند بآن قسمت كه خودش خواهد، ان شاء الله پسرى و دخترى از براى تو متولد شود پسر را محمد نام بگذار و دختر را فاطمه بمباركى و فيروزى خدا ميگويد پسرى و دخترى از براى من متولد شد بنا بر آنچه آن بزرگوار فرموده بود. (4) دلالت ديگرى: (5) از حسن بن على بن فضال مروى است كه گفت عبد اللَّه بن مغيره ميگفت كه من واقفى بودم و در حالى كه مذهب وقف داشتم حج گزاردم چون بمكه رفتم در خاطرم گذشت كه آيا اين مذهب درست است يا نه پس بملتزم كعبه آويختم و عرض كردم پروردگارا تو خواهش و اراده مرا ميدانى مرا ارشاد كن ببهترين دينها و چنين در قلبم واقع شد كه نزد حضرت رضا (ع) بيابم و آمدم بمدينه و درب خانه آن بزرگوار ايستاده و بغلام گفتم بمولاى خود عرض كن كه مردى از اهل عراق بر در خانه ايستاده است ناگاه شنيدم كه آن بزرگوار فرياد كرد اى عبد اللَّه بن مغيره داخل شو من داخل شدم چون بمن نظر كرد فرمود خدا دعاى ترا مستجاب كرد و ترا بدين خود هدايت نمود من گفتم اشهد انك حجة الله و امين الله على خلقة. (6) دلالت ديگرى: (7) از داود بن رزين مروى است كه گفت از حضرت ابى الحسن موسى بن جعفر (ع) در نزد من مالى بود آن بزرگوار فرستاد قسمتى از آن مال را گرفت و قسمتى‏
                           466
ديگر را در نزد من باقى گذاشت (1) و فرمود هر كس بعد از من نزد تو آمد و باقى مال را از تو مطالبه كرد او صاحب و مولاى تو خواهد بود و چون آن بزرگوار درگذشت و دنيا را وداع گفت على (ع) فرزند دلبندش نزد من فرستاد و مطالبه باقى مال را كرد و فرمود كه فلان و فلان مبلغ است من آن مقدار مال كه در نزدم بود دادم. (2) دلالت ديگرى: (3) از حسن بن على الوشا مروى است كه گفت عباس بن جعفر بن محمد بن اشعث از من درخواست نمود كه از حضرت رضا (ع) سؤال كنم كه هر نامه‏اى كه عباس بآن بزرگوار مينويسد بعد از خواندن پاره كند از ترس اينكه مبادا در دست غير از آن بزرگوار افتد وشا گويد قبل از اينكه من بآن بزرگوار عرض كنم كه نوشته‏هاى عباس را بعد از خواندن پاره كند آن حضرت بمن نوشت كه برفيق خود اعلام كن كه چون كتابتى بمن مينويسد پس از خواندن پاره ميكنم. (4) دلالت ديگرى: (5) از احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى مروى است كه گفت من نزد خود خيال كردم كه چون بر حضرت ابى الحسن الرضا (ع) وارد شوم از او سؤال كنم كه از سن شريفش چقدر گذشته است و چون بر آن بزرگوار وارد شده و در مقابلش نشستم آن حضرت بسويم نظر ميكرد و از روى فراست بصورتم مينگريست پس از آن فرمود از عمر تو چقدر گذشته است عرض كردم فدايت شوم چنين و چنان از عمرم گذشته است فرمود من از تو بزرگترم زيرا كه چهل و دو سال از عمرم گذشته است عرض كردم فداى وجودت شوم بخدا قسم كه ميخواستم از اين مطلب سؤال كنم فرمود بتحقيق كه من ترا خبر دادم. (6) دلالت ديگرى: (7) از زروان مدائنى مروى است كه بر حضرت رضا (ع) وارد شد و ميخواست از آن جناب از حال عبد اللَّه بن جعفر سؤال نمايد ميگويد كه آن بزرگوار دست مرا گرفت و بر سينه خود قرار داد پيش از آنكه آنچه اراده كرده‏ام از براى او ذكر كنم بمن فرمود اى محمد برادرم عبد اللَّه امام نبود و باين ترتيب قبل از اينكه از اراده خود سؤال كنم مرا آگاه كرد. (8) دلالت ديگرى: (9) از محمد بن عيسى بن يقطينى مروى است كه گفت از هشام عباسى شنيدم كه ميگفت بر حضرت ابى الحسن الرضا (ع) داخل شدم و ميخواستم از آن حضرت سؤال كنم دعائى بر من بخواند كه سر دردى كه عارضم شده است رفع شود و دو جامه از جامه‏هاى خود كه بر آنها محرم ميشد بمن ببخشد ولى چون بر آن حضرت داخل شده و مسائل خود را سؤال كرده و جواب شنيدم حاجات خود را فراموش كردم چون آن حضرت را وداع كرده و برخاستم كه بيرون روم فرمود بنشين پيش روى او نشستم دست مباركش را روى سرم نهاد و دعائى خواند و دو جامه از جامه‏هاى خود را نيز طلب كرد و فرمود در ميان اين‏
                           467
دو جامه احرام بسته‏ام (1) هشام عباسى گويد كه در مكه دو جامه سعديه ميخواستم كه از براى پسرم برسم سوقات آورم و آن نوع از جامه را بآن طرزى كه ميخواستم در مكه نيافتم تا آنكه در وقت مراجعت از راه مدينه بر حضرت ابى الحسن الرضا (ع) وارد شدم چون ايشان را وداع كرده و برخاستم كه بيرون آيم آن بزرگوار دو جامه سعديه طلب كرد كه منقش بوده بآن قسمى كه طالب بودم و آنها را بمن عطا كرد. (2) دلالت ديگرى: (3) از حسين بن موسى مروى است كه گفت روزى با حضرت رضا (ع) بيرون رفتم بيكى از املاك آن بزرگوار در آن روز هيچ ابر در آسمان نبود چون نزد آن بزرگوار رسيديم فرمود لباسى كه شما را از باران محفوظ نگاهدارد با خود برداشته‏ايد عرض كردم بچنين لباسى ما را احتياجى نيست و ابرى در آسمان نيست و ما را از باران خوفى نيست فرمود من آن لباس را برداشته‏ام و بزودى بر شما ميبارد ميگويد كه ما راه نرفتيم مگر اندكى كه ابر بر روى آسمان بلند شد و باريدن گرفت تا آنكه ما خود را ملامت كرديم كه چرا لباسى برنداشتيم تا ما را از باران نگاهدارد در آن روز احدى از ما باقى نماند مگر آنكه از باران همه بدن و لباسش تر شد. (4) دلالت ديگرى: (5) از موسى بن مهران مروى است كه بحضرت رضا (ع) نوشت و از آن جناب سؤال كرد دعا كند خداوند پسرى باو كرامت كند آن بزرگوار باو نوشت خداوند پسرى صالح بتو عطا كرد پس آن پسرى كه داشت بمرد و خداوند پسرى ديگر باو عطا كرد. (6) دلالت ديگرى: (7) از هيثم بن ابى مسروق از محمد بن فضيل مروى است كه گفت در وادى مر كه يك منزلى مكه است وارد شدم و مرا ناخوشى در پهلو و پاى حادث شد كه آن را عرق المدنى گفتندى پس در مدينه بر حضرت رضا (ع) داخل شدم فرمود از چيست كه ترا دردناك مى‏بينم عرض كردم چون بوادى مر رسيدم مرا ناخوشى عرق المدنى در پهلو و پاى پيدا شده است پس آن بزرگوار بآن مرضى كه در پهلوى من و زير بغل من حادث شده بود اشاره كرد و سخنى فرمود و آب دهان مبارك بر آن انداخت و فرمود ترا از اين ناخوشى كه در پهلو ظاهر شده باكى نخواهد بود و نظر كرد به بيمارى كه در پايم بود و ف