مود حضرت امام محمد باقر (ع) فرموده است كه هر كس از شيعيان ما كه ببلائى مبتلا شود و صبر كند خداوند پاداش هزار شهيد باو عطا كند من بخود گفتم بخدا قسم كه هرگز من از اين مرضى كه در پاى دارم خلاصى نيابم و خوب نشوم هيثم گويد كه محمد بن فضيل پيوسته از جهت اين مرض لنگ بود تا مرد. (8) دلالت ديگرى: (9) از ابى الحسن الراشد مروى است كه گفت چند بار از براى من آوردند در آن حال فرستاده حضرت رضا (ع) رسيد پيش از آنكه در كتابتها نظر كنم يا
                           468
آنكه كتابتى از براى آن حضرت بفرستم (1) بمن گفت كه حضرت رضا (ع) فرمود دفتر مرا بفرست و حال اينكه هرگز در منزل من دفترى نبود راشد گويد كه من گفتم آيا آن جناب طلب كرده است چيزى را كه عارف و شناسائى بتصديق كردن آن نباشم و چيزى نيابم و بر چيزى بر نخورم چون فرستاده آن حضرت بازگشت من گفتم بايست در مكان خود و بعضى از بارها را گشودم دفترى در آن يافتم كه عالم بآن نبودم و ليكن ميدانستم كه آن بزرگوار بغير از حق طلب نميكند پس آن دفتر را از براى آن حضرت فرستادم. (2) دلالت ديگرى: (3) از ابى محمد بصرى مروى است كه گفت حضرت رضا (ع) قدم مبارك بآن اطراف نهاد من بآن بزرگوار نوشتم و از او اذن خواستم كه در شهرى بعنوان تجارت بيرون روم آن بزرگوار نوشت كه اقامت كن و در جايى قدم نگذار من دو سال اقامت كردم بعد از آن آن جناب مرتبه دوم در آن سرزمين قدم نهاد من باو نوشتم و طلب اذن كردم آن حضرت بمن نوشت بمباركى و فيروزى بيرون ميروى كه صنع خدا از براى تو مبارك است و امر تغيير خواهد كرد من بيرون رفتم و بمنفعت رسيدم و در بغداد هرج و مرج شده بود من از آن فتنه سلامتى يافتم. (4) دلالت ديگرى: (5) از احمد بن عبد اللَّه حارثه كرخى مروى است كه گفت فرزند از براى من باقى نميماند ده فرزند و كسرى از من فوت كرده بودند حج كردم و بر حضرت ابى الحسن الرضا (ع) داخل شدم و آن حضرت بنزد من بيرون آمد و جامه گلى رنگ پوشيده بود سلام كردم و دست مباركش را بوسيدم و چند مسأله از او پرسيدم بعد از آن شكايت كردم كه فرزند براى من باقى نميماند آن حضرت سر مبارك را زير انداخت و بسيار دعا كرد بعد فرمود اميدوارم كه تو مراجعت كنى و برايت حملى باشد و بعد از تولد او ولد ديگر از برايت متولد شود و در زمان حيات خود از آنها بهره‏مند شوى و حقتعالى چون اراده كند دعا را مستجاب كند، مستجاب ميكند و بر هر چيزى قدرت دارد ميگويد كه من از سفر حج بمنزل خود بازگشتم و عيال خود كه دختر خالم بود حامله يافتم او از برايم پسرى زائيد ابراهيم نام نهادم و بعد از آن حامله شد پسر ديگرى زائيد نامش را محمد برداشتم و او را مكنى به ابو الحسن كردم ابراهيم سى سال و كسرى زنده بود و ابو الحسن بيست و چهار ساز زنده ماند و بعد از آن هر دو بيمار شدند و من بحج رفتم چون مراجعت كردم هر دو بيمار بودند دو ماه پس از ورود من ابراهيم در اول ماه فوت كرد و ابو الحسن در آخر ماه وفات يافت و احمد كه بعد از اين دو نفر متولد شده بود يك سال و نيم زنده بود بعد فوت كرد و قبل از اين دو فرزند هر فرزند از براى او بوجود مى‏آمد يكماه بيشتر زنده نميماند. (6) دلالت ديگرى: (7) از سعد بن سعد از حضرت ابى الحسن الرضا (ع) مروى است كه‏
                           469
آن حضرت را نظر بمردى افتاد و باو فرمود بنده خدا بآنچه خواهى وصيت كن و مستعد و آماده باش از براى چيزى كه ناچار در آن واقع شوى يعنى مهياى مرگ باش و همان طور كه آن بزرگوار فرموده بود بعد از سه روز آن مرد وفات يافت. (1) دلالت ديگرى: (2) از عبد اللَّه بن محمد هاشمى مروى است كه گفت روزى بر مأمون داخل شدم و مرا نشانيد و هر كسى كه در نزد او بود بيرون كرد پس از آن طعام طلب كرد ما طعام خورديم بعد خود را ببوى خوش پاكيزه كرديم بعد امر كرد پرده زدند و رو كرد ببعضى از كسانى كه پشت پرده بودند و گفت ترا بخدا قسم كه بايد بگوئى شعرى كه انشاء كرده در حزن و مرثيه و خوشى اهل طوس پس از آن حرم مرا گفت‏
          سقيا لطوس و من اضحى بها قطنا             من عترة المصطفى ابقى لنا حزنا
 يعنى گوارا باد از براى طوس و كسانى كه روز كردند در حالتى كه در طوس ساكنند از جهت عترت رسول خدا و از براى ما اندوه باقى گذاشته شده است عبد اللَّه گويد كه مأمون گريه كرد و بمن گفت اى عبد اللَّه آيا ملامت ميكنند مرا اهل بيت من و اهل بيت تو كه حضرت رضا (ع) را از براى خلافت نصب كرده‏ام پس بخدا قسم كه حديث كنم ترا بحديثى كه از آن تعجب كنى روزى من نزد حضرت رضا (ع) آمده و باو عرض كردم فداى وجودت شوم پدران بزرگوارت موسى و جعفر و محمد و على بن الحسين (ع) بودند و در نزد ايشان بود علم گذشته و علم آينده تا روز قيامت و توئى وصى اين قوم و وارث ايشان و در نزد تست علم ايشان و مرا بسوى تو حاجتى است فرمود بگو حاجت خود را عرض كردم اين كنيز كه در صفا و حسن يگانه دهر است و نهايت محبت و تقرب بمن دارد و احدى از كنيزكان خود را بر او مقدم نميدارم مكرر حامله شده و حمل او سقط شده است و اكنون نيز حامله ميباشد مرا راهنمائى كن بچيزى كه او را معالجه كنم تا سالم باشد و طفل او عيب نكند آن بزرگوار فرمود از سقط اين طفل خوف مكن كه اين كنيزك از آفت سالم مى‏شود و پسرى ميزايد كه شبيه‏ترين مردم است بمادر خود و او را انگشت كوچكى باشد زياده بر انگشتان در دست راست كه آن انگشت آويزان نباشد و در پاى چپ او نيز انگشت كوچكى باشد كه آويزان نباشد پس در نزد خود گفتم كه شهادت ميدهم كه خداوند بر هر چيزى قادر است بعد از آن اين كنيزك زائيد پسرى را كه بمادر خود شباهت تمام داشت و در دست راست او انگشت كوچك كه آن را خنصر گويند زائد بر انگشتانش روئيده بود و آويزان نبود و در پاى چپ او نيز انگشت خنصر كه انگشت كوچك است زياده بر انگشتان روئيده بود و آويزان نبود و همان طور بود كه حضرت رضا (ع) از برايم وصف كرده بود پس كيست كه مرا ملامت كند بر اينكه او را بر خلافت نصب كرده‏ام‏
                           470
و حديث زياده از اين است و آن زياده را حذف كرديم و ذكر نكرديم و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم (1) «مصنف گويد» كه حضرت رضا (ع) باين واقعه دانا بود بسبب آنچه بدان بزرگوار رسيده بود از پدران او از رسول خدا (ص) و سبب علم رسول اينست كه جبرئيل بر او فرود آورد اخبار خلفاء و اولاد ايشان را از بنى اميه و بنى عباس و حوادثى كه در زمان ايشان رخ ميداد و آنچه بر دست ايشان جريان مى‏يافت و لا قوة الا باللَّه.
(2) «باب چهل و هفتم» «در ذكر خبرى كه دلالت دارد بر امامت آن بزرگوار در واقعه كه اجابت فرموده است حقتعالى نفرين آن جناب را در حق بكار بن عبد اللَّه بن مصعب بن زبير بن بكار چون بر آن بزرگوار ستم كرده بود.»
 (3) از على بن محمد نوفلى مروى است كه گفت مردى چيزى از زبير بن بكار مطالبه كرد چون انكار كرد طلب قسم از او كرد در ميان قبر و منبر و آن نابكار قسم خورد و بيمارى پيسى او را فرو گرفت و من او را ميديدم كه دو ساق و دو قدم او پيسى بسيار داشت و پدر او بكار بر حضرت رضا (ع) ستم كرده بود در امرى و آن بزرگوار بر او نفرين