 كرد و هنگام نفرين آن حضرت بكار از قصرى بيفتاد و گردنش شكست و اما پدر او عبد اللَّه بن مصعب عهد يحيى بن عبد اللَّه بن حسين را شكست چه كه در پيش روى هارون الرشيد بود و گفت يا امير المؤمنين يحيى را بقتل آور كه اعتمادى و وثوقى باو نيست يعنى شايد در صدد قتل خليفه برآيد يحيى بهارون گفت كه عبد اللَّه ديروز با برادر من بيرون رفت و از براى او شعرهاى چند كه از خودش بود انشا كرده است عبد اللَّه منكر اين مطلب شد يحيى او را قسم داد به بيزارى از اين عمل و تعجيل مكافات يعنى او را باين نوع قسم داد كه بگويد اگر دروغ گويم از حول و قوه بيزار باشم بحول و قوه خودم و اگر دروغ گويم خداوند مكافات مرا كه هلاكت است بدهد و چون قسم‏
                           471
خورد در همان وقت تب كرد و سه روز بعد از آن مرد و چند مرتبه قبر او در زمين فرو رفت و اين خبر طولانى است من مختصر كردم.
(1) «باب چهل و هشتم» «در ذكر خبرى كه دلالت دارد بر امامت آن بزرگوار چه آن جناب احوال خود را بمأمون خبر داده است كه آن بزرگوار بغداد را نمى‏بيند و بغداد هم او را نمى‏بيند و چنين شد كه او فرموده بود.»
 (2) از محمد بن عباد مروى است كه گفت روزى مأمون بحضرت رضا (ع) عرض كرد ان شاء اللَّه داخل بغداد ميشويم و چنين و چنان ميكنيم آن بزرگوار فرمود يا امير المؤمنين تو داخل بغداد ميشوى چون خلوت كردم باو عرض كردم چيزى شنيدم كه مرا محزون كرد و آن مطلب را عرض كردم فرمود يا با حسن (هميشه آن حضرت كنيه مرا بلفظ ابا حسن بدون الف و لام ميگفت) مرا با بغداد چه كار است نه من بغداد را مى‏بينم و نه بغداد مرا خواهد ديد يعنى بعد از وفات هم ببغداد دفنم نميكنند.
(3) «باب چهل و نهم» «در ذكر اخبارى كه دلالت دارد بر امامت آن بزرگوار در اجابت فرمودن حقتعالى نفرين آن حضرت را در حق آل برمك و در اخبار آن بزرگوار بر آنچه بر ايشان وارد آيد و باينكه صدمه از هرون الرشيد بآن حضرت نميرسد.»
 (4) از محمد بن فضيل مروى است كه گفت در آن سالى كه هارون آل برمك را گرفت و آنها را بانواع عذاب و شكنجه بقتل رساند اول مرتبه جعفر بن يحيى را بقتل آورد و يحيى بن‏
                           472
خالد را حبس كرد (1) و بر برامكه وارد شد آنچه وارد شد. حضرت ابو الحسن الرضا (ع) در غرفه ايستاده بود دعا ميكرد و سر مبارك را حركت ميداد از او اين مطلب را سؤال كردند فرمود بپيشگاه خدا برامكه را نفرين ميكنم بسبب صدماتى كه بر پدر بزرگوارم وارد آوردند و خداوند امروز دعاى مرا در حق ايشان مستجاب كرد و چون مراجعت كرد درنگ نكرد مگر اندكى تا اينكه جعفر و يحيى را گرفتند و وضع ايشان تغيير كرد و از اوج رفعت و عزت بخاك مذلت افتادند؛ (2) از حسن بن على الوشا از مسافر مروى است كه گفت من در منى با حضرت رضا (ع) بودم يحيى بن خالد با قومى از آل برمك از آنجا بگذشت آن بزرگوار فرمود مسكينهاى اين طائفه نميدانند بر ايشان در سال جارى چه وارد آيد پس از آن فرمود آه وا عجبا از اين واقعه من و هارون مثل اين دو هستيم و دو انگشت مبارك را بيكديگر چسبانيد مسافر گفت بخدا قسم كه من معنى اين عمل را ندانستم تا اينكه آن بزرگوار را جنب هارون دفن كردند. (3) از موسى بن مهران مروى است كه گفت از جعفر بن يحيى شنيدم كه ميگفت از عيسى بن جعفر شنيدم كه هنگامى كه هارون از رقه (شهريست در بغداد) متوجه مكه شد بهارون گفت ياد بياور آن قسمى را كه در حق آل ابى طالب ياد كردى چه سوگند ياد كردى كه اگر كسى بعد از موسى (ع) ادعاى امامت بكند گردن او را بزنى آيا صبر ميكنى و حال اينكه على فرزند موسى ادعاى امامت ميكند و مردم آنچه را كه در حق پدرش ميگفتند در حق او اظهار ميدارند، هارون از روى غضب بعيسى نظر كرد و گفت چه فكر ميكنى ميخواهى تمام آنان را بقتل رسانى موسى بن مهران گويد چون اين واقعه را شنيدم بحضور حضرت رضا (ع) رفتم و ايشان را مطلع كردم فرمود چيست مرا با ايشان بخدا قسم كه قدرت ندارند كارى در حق من كنند. (4) از صفوان بن يحيى مروى است كه گفت چون حضرت ابو الحسن موسى بن جعفر وفات يافت و حضرت رضا (ع) در امر امامت سخن گفت بر او نگران شده و بايشان عرض كردم امر بزرگى را اظهار فرمودى از عمل اين طاغى بر تو بيمناكم فرمود هر چه جد و جهد كند او را بر من راهى نيست، صفوان گويد شخصى معتمد و موثق خبر داد كه يحيى بن خالد بآن طاغى (هارون) گفت اين على (ع) فرزند موسى است و ادعاى امر خلافت ميكند هارون گفت آيا كفايت نكرد آنچه بپدرش كرديم آيا ميخواهى جميع آنها را در معرض قتل آوريم، بتحقيق كه برامكه دشمن اهل بيت رسول اللَّه بود و عداوت ايشان را اظهار ميكردند.
 (1) «باب پنجاهم» «در ذكر دو خبرى كه دلالت بر امامت آن بزرگوار دارد در موضوع خبر دادن آن حضرت باينكه با هارون در يك محل مدفون خواهد شد»
 (2) از موسى بن مهران مروى است كه گفت على بن موسى الرضا (ع) را در مسجد مدينه ملاقات كردم در حالى كه هارون خطبه ميخواند فرمود آيا مى‏دانيد كه من و او در يك خانه مدفون خواهيم شد. (3) از محمد بن فضيل مروى است كه خبر داد مرا كسى كه از حضرت رضا (ع) شنيده بود در حالى كه آن بزرگوار در منايا در عرفات بهارون نظر ميكرد فرمود من و هارون اين چنين باشيم و دو انگشت خود را بهم چسبانيد و ما مقصود آن بزرگوار را ندانستيم تا اينكه واقعه طوس بوقوع پيوست و مأمون امر كرد حضرت رضا (ع) را در جنب قبر هارون دفن كردند.
(4) «باب پنجاه و يكم» «در خبر دادن آن حضرت باينكه او را بزهر ميكشند و پهلوى قبر هارون دفن مى‏شود»
 (5) از عبد السلام بن صالح هروى مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) شنيدم كه ميفرمود همانا بزودى از روى ستم با زهر شهيد ميشوم و مرا جنب هارون دفن ميكنند و حقتعالى خاك مرا محل آمد و رفت شيعه من و اهل محبت من قرار خواهد داد پس هر كس مرا در محل غريبى زيارت كند زيارت كردن من در روز قيامت براى او واجب شود و بحق آن كسى كه محمد را بنبوت اكرام داشت و بر جميع خلقش برگزيد احدى از شما نزديك قبر من نماز نگذارد بقدر دو ركعت مگر آنكه مستحق آمرزش خداوند شود در روزى كه او را ملاقات كند و پاداش او را به بيند و بحق آن كسى كه بعد از محمد (ع) ما را بامامت اكرام داشته و بوصايت آن جناب مخصوص داشت زوار قبر من گراميترند در روز قيامت نزد خدا بر
                           474
جميع خلق كه در صحراى محشر قدم گذارند و مؤمنى نيست كه قبر مرا زيارت كند و قطره آبى بروى خود ريزد مگر آنكه خدا آتش را بر جسدش حرام كند.
(1) «باب پنجاه و دوم» «در ذكر خبرى كه دلالت دارد بر صحت فراست آن جناب و شناسائى او باهل ايمان و اهل نفاق»
 (2) از عبد الرحمن بن ابى نجران مروى است كه گفت حضرت ابو الحسن الرضا (ع) كتابتى بيكى از اصحاب خود نوشت و او مرا بخواندن آن نامه واداشت باين مضمون بود كه ماهر مردى را به بينيم حقيقت ايمان و حقيقت نفاق او را مى‏شناسيم.
(3) «باب پنجاه و سوم» «در شناسائى آن جناب بجميع لغتها»
 (4) از ياسر خادم مروى است كه گفت حضرت ابى الحسن (ع) غلامانى داشت كه از اهل صقلب و روم بودند وقتى در نزد ايشان بود شنيد كه بزبان صقلبيه 