 روميه تكلم كرده و ميگويند كه ما در هر سال در شهر خود فصد ميكرديم و در اينجا فصد نكرده‏ايم چون صبح شد آن حضرت بيكى از اطباء مراجعه كرده و فرمود فلان غلام را فلان رك و از فلان غلام فلان رك و از فلان غلام فلان رك را فصد كن و اى ياسر تو فصد مكن ليكن من فصد كردم و دستم ورم كرد و سرخ شد آن بزرگوار فرمود پس از اطلاع از حالم فرمود آيا ترا از اين عمل نهى نكردم دست خود را بروى دستم كشيد و آب دهان مبارك ماليد و سپس مرا وصيت كرد كه در شب آتش نيفروزم و نظر كنم و من بقدر امكان چنين ميكردم و هر گاه غفلت ميكردم دست مباركش را بمن ميكشيد. (5) از داود بن قاسم جعفرى مروى است كه گفت با حضرت ابو الحسن غذا ميخوردم و آن بزرگوار بعضى از غلامان خود را بزبان فارسى و صقلبى ميخواند و بسا بود كه من غلام خود را براى تعليم زبان فارسى نزد غلام آن جناب ميفرستادم اغلب اتفاق مى‏افتاد كه سخنى بر غلام آن حضرت مشكل ميشد و نميدانست و آن حضرت مشكل غلام خود را حل ميكرد. (6) از ابى صلت هروى مروى است كه گفت حضرت امام رضا (ع) با مردم بلغتهاى ايشان‏
                           475
گفتگو ميكرد (1) و بخدا سوگند كه از نظر لغت و زبان فصيح‏ترين و داناترين مردم بود، روزى بآن بزرگوار عرض كردم يا ابن رسول اللَّه از شناسائى تو باين لغتها با وجود اختلافات آنها در شگفت مى‏آيم حضرت فرمود اى ابا صلت من حجت خدايم بر خلق او و حقتعالى فرا نگيرد حجتى را بر قومى در حالى كه آن حجت بلغتهاى ايشان عارف نباشد آيا قول امير المؤمنين (ع) بتو نرسيده است كه فرمود فصل خطاب بما داده شده است و آيا فصل خطاب غير از شناسائى لغتها است.
(2) «باب پنجاه و چهارم» «در جواب دادن آن بزرگوار مسائل حسن بن على الوشا را پيش از آنكه سؤال كند و در اين باب دو خبر ديگر است كه نظير باب دلالت بر امامت آن بزرگوار است»
 (3) از حسن بن على الوشا مروى است كه گفت پيش از آنكه با امامت حضرت رضا (ع) يقين كنم مسائل بسيارى كه از پدران آن بزرگوار عليهم السلام روايت شده بود نوشته و در كتابى جمع كرده بودم و غير از آنها مسائل ديگرى نيز بود كه ميخواستم آنها را تفتيش كرده و از آن حضرت اختبار كنم بنا بر اين آن كتاب را در آستين خود گذاشته و بمنزل آن بزرگوار رفتم و ميخواستم در مجلس خلوتى نزد او رسيده و آن كتابت را باو بدهم پس در گوشه نشستم و در طلب اذن از او متفكر بودم و جماعتى در خانه نشسته و با يك ديگر سخن ميگفتند و من بهمين نوع حيران و سرگردان و متفكر بوده و در خيال بودم كه حيله كنم بلكه خود را بخدمت او برسانم كه در آن وقت غلامى از خانه بيرون آمد و كتابى در دستش بود و فرياد كرد كداميك از شما حسن بن على الوشا و پسر دختر ياسر بغدادى است من برخاستم و گفتم منم گفت مأمور شدم كه اين كتاب را بتو رسانم بگير اين را من آن كتاب را گرفته و دور شدم و در گوشه‏اى بقرائت آن پرداختم بخدا قسم كه در آن كتاب جواب كليه مسائل مورد حاجتم نوشته بود در آن وقت يقين كردم با امامت حضرت رضا (ع) و مذهب وقف بر موسى بن جعفر را واگذاشتم. (4) دلالت ديگرى: (5) از حسن بن على الوشا مروى است كه گفت حضرت رضا (ع) غلام خود را با رقعه نزد من فرستاد، در آن رقعه نوشته بود كه جامه‏اى كه فلان صفت و فلان قسم و در فلان موضوع است برايش بفرستم بآن فرستاده گفتم جامه باين صفت در نزدم نيست و اين قسم جامه‏
                           476
را نمى‏شناسم، (1) آن فرستاده مراجعت كرد و اظهار داشت جستجو كن آن را گفتم اين قسم جامه در نزدم نيست، آن فرستاده بازگشت كه اين قسم جامه در نزد تست جستجوى بيشترى كن.
حسن بن على الوشا گويد مردى اين قسم جامه را نزد من گذاشته و مرا بفروش آن امر كرده بود ليكن من فراموش كرده بودم، چون كارش كردم آن را در بقچه زير همه جامه‏ها يافتم و براى آن بزرگوار فرستادم. (2) دلالت ديگرى: (3) از صفوان بن يحيى مروى است كه گفت من نزد حضرت رضا (ع) بودم كه حسين بن خالد صيرفى بر آن حضرت داخل شد و عرض كرد فداى وجودت شوم ميخواهم با عوارض روم آن بزرگوار فرمود اگر ظفر يافتى بر عافيت اين سفر ملازم باش يعنى در اين سفر خطر است حسين توجهى نكرد و عازم اعواض شد در وسط راه دزدان بر او ريختند و هر چه مال داشت بردند.
(4) «باب پنجاه و پنجم» «در جواب دادن آن حضرت بسؤال ابى قره مصاحب جاثليق»
 (5) از صفوان بن يحيى مصاحب سابرى مروى است كه گفت ابو قره مصاحب جاثليق از من سؤال كرد كه او را نزد حضرت رضا برم من از حضرت رضا (ع) اجازه طلب كردم فرمود او را بمجلس من داخل كن چون ابو قره بمجلس حضرت رضا (ع) داخل شد بساط و فرش آن حضرت را بوسيد و گفت در دين ما چنين رسم است كه چون بخواهيم باشراف اهل زمان خود وارد شويم بفرشهاى آنان بوسه زنيم يعنى زمين ادب را مى‏بوسيم ابى قره بآن بزرگوار عرض كرد اصلحك اللَّه چه ميگوئى در حق فرقه كه چيزى را ادعا كنند و فرقه ديگرى كه تعديل شده باشند از براى ايشان شهادت دهند فرمود ادعاى ايشان برقرار است عرض كرد پس از آن فرقه ديگرى ادعاى مطلبى كنند و غير از خودشان شاهدى نيابند فرمود ادعاى ايشان برقرار نيست عرض كرد پس ادعا ميكنم كه عيسى روح اللَّه و كلمه خدا است و مسلمانان در اين ادعا با ما موافقند و ليكن مسلمانان ادعا ميكنند كه محمد پيغمبر خدا است و ما در اين ادعا از ايشان متابعت نميكنيم و آنچه ما بر آن اجماع داريم بهتر است از آنچه در آن اختلاف داريم حضرت رضا (ع) فرمود اسمت چيست عرض كرد يوحنا فرمود اى يوحنا ما بروح اللَّه و كلمة اللَّه بودن آن عيسى كه بمحمد (ص) ايمان آورده و بآمدن او بشارت داده باشد و اقرار كرده باشد كه بنده است و براى او پروردگارى ميباشد ايمان آورديم پس اگر آن عيسى كه در نزد تو روح اللَّه و كلمة اللَّه است آن عيسى نيست كه بمحمد (ص) ايمان آورده است و آن عيسى‏
                           477
نيست كه بوجود محمد (ص) بشارت داده است و آن عيسى نيست كه بعبوديت و ربوبيت خدا اقرار كرده است پس ما از كجا بر پيغمبرى اجماع داريم. ابو قره برخاست و بصفوان بن يحيى گفت برخيز چقدر اين مجلس ما را بى‏نياز كرد و براى ما ثمر بخشيد
فصل اول : در فضيلت انگشتر بدست كردن و آداب آن 
مؤ كد است مردان و زنانرا انگشتر در دست راست كردن .
در بعضى احاديث تجويز فرموده اند كه در دست چپ بكنند اما اگر نقش شريفى يا نگين شريفى داشته باشد بايد كه در قت استنجا بيرون آورد.
در حديث صحيح از حضرت امام رضا عليه السلام منقولستكه اگر خواهى انگشتر را بدست راست كن و اگر خواهى بدست چپ .
بسند معتبر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم انگشتر را بدست راست ميكردند.
از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقولستكه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در دست راست ميكردند انگشتر را.
از سلمان فارسى رضى اللّ ه عنه مرويستكه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بحضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود كه يا على انگشتر در دست راست بكن تا از مقربان باشى . عرضكرد كه يا رسول اللّه كدامند مقربان فرمو